۱- زندگی روزمره ما در شعاع "یک دایره زنگی قرمز" جریان دارد که به وسیله ی یک نهاد یا چند نهاد و البته "دوربین" های شان از بالا تحت کنترل است و تو تنها حق داری در چارچوب همین دایره قرمز به دلقک بازی که نام اش را زندگی گذارده ای، بپردازی!
۲- برای خندیدن لزومی ندارد حتما به سینما بروید. تنها اندکی با دیدی متفاوت به اطراف خود نگاه کنید. به واقع سرتاسر زندگی روزمره " طبقه متوسط شهری" جامعه ما سوژه های سرشار از کمدی را با خود حمل می کند. اما گویا از فرط تکرار دیگر برای ما خنده دار نیستند و لازم است چند هزار تومانی خرج کنی تا بتوانی بخندی!
۳- دایره زنگی از آن دست فیلم هایی بود که تمام خاطبان را می خنداند و البته بخش کوچکی را به فکر وا می دارد. همین کافی است. لازم نیست فیلم آن چنان باشد که همه را به فکر وادارد همین اندک مخاطب هم کافی است. حتی اگر این مخاطب آن چنان هم چون کاراکتر های خود فیلم از اوضاع "شوت" باشد که حتی شخصیت آن "پیرمرد سلطنت طلب" برای اش خنده دار نباشد و به او نخندد و در سالن سینما تنها صدای خنده بلند "من" بیایید تا همه با ناراحتی خواهان سکوت شوند.
۴- داستان دایره زنگی درست داستان " طبقه متوسط شهری" ماست که قرار بود قهرمان خیلی چیز ها باشد از مشروطه تا اصلاحات قرار بود موتور تغییر تاریخ جامعه ما باشد. اما در نهایت به یک عده "دلقک تحت کنترل دوربین ها" فروکاست داده شده است. طبقه ای که تنها به دنبال سرخوشی های زودگذر است و "زیر شلواری اش" برایش از همه چیز مهم تر است که "محور کل" داستان می شود. طبقه ای که "هیچ اصول جز بی اصولی" ندارد و همین امر است که موقعیت طنز آلود می سازد. در این جا است که قدرت تحمل همه نوع تناقض را دارد و برای اجرای کنسرت لس آنجلسی سفره حضرت عباس نذر می کند و برای محافظت از ناموس بی ناموسی را تبلیغ! و البته پوز رفتن به آنتالیا را می دهد در حالی که در "بهترین حالت با چندتا بچه لوس در جاده چالوس خانواده" را معنا می کند.
5- آپارتمان نمادی از کلیت جامعه ای است که این چنین طبقه ای آن را نمایندگی می کند. طبقه ای که اوج کنش رادیکال بوق زدن است و با بوق بوق کردن می خواهد انقلاب کند اما در نهایت همان حشیش اش را می کشد و دختر خیابانی در بزرگ راه ها سوار می کند.
6- اما داستان واقعی زندگی زمانی شکل می گیرد که "تضاد" وارد داستان شود. در این جا است که ناگهان دو تن از حاشیه به متن این جامعه وارد می شوند و البته تغییر را با خود همراه دارند هر دو از این طبقه نیستند هر چند نمی توان آنان را جز طبقه ی دیگری دسته بندی کرد که تا زمانی که وضع جامعه قطبی نشده طبقه ی اینان شکل نمی گیرد. که این " مبارزه طبقاتی " است که هویت اینان را شکل می دهد وگرنه در همچنان در حاشیه ی جامعه زیست می کنند و زیر پوست شهر به صورت غیر رسمی زندگی می کنند کار غیر قانونی می کنند و در هراس از "پلیس و دوربین ها" هستند. اینان لااقل هنوز حس ترس دارند و آن چنان بی خیال نشده اند که نترسند لاقل هنوز انسان هستند نه سیب زمینی! یکی می شود زن خیابانی و دیگری نصاب ماهواره! اما باز هم در این موقعیت "تغییر" ایجاد می کنند. چون اصول دارند. چون هنوز به چیزی پایبند هستند که شاید خود آن را درست تشخیص نمی دهدند که چیست؟ اما پول یکدیگر را نمی دزند و البته زمانی که می فهمند در مورد آن یکی اشتباه فکر می کردند باور نمی کنند و اشک می ریزند.
۷- اما داستان زیبا تمام شد نه به خاطر خنده دار بودنش که به حخاطر فاجعه بودنش در لحظاتی که کل مخاطب هنوز داشت می خندید و به احتمال قوی 90 درصدش هم نفهمید که آخر داستان دارد تمام خنده های تو را مسخره می کند و به تو می فهماند که موقعیت ات "فاجعه بار" است چون سرتاسر زندگی ات تحت کنترل دوربین هاست! "دوربین ها و پلیس" همه چیز را تحت کنترل دارند و تنها به اندازه ی همان "دایره زنگی قرمز" که در نهایت چاردیواری آپارتمان ماست. به ما اجازه می دهند با اراده و آگاهی خود نقش های دلقک گونه مان را اجرا کنیم وگرنه خیابان ها همه و همه در کنترل پلیس و دوربین های شان است حتی تا درون اتوبوس شرکت واحد! اما شاید و شاید آن جوانان حاشیه ای ان نصاب ماهواره و دختر خیابانی روزی از دست پلیس و دوربین ها بگریزند و آن لحظه است که تغییر آغاز می شود!
