فریفته شدن اختیار و اراده را از تو می گیرد و تو بی اختیار و بی اراده خود را به عامل فریفته شدن می سپاری و تنها در طلب لذت بیشتر هستی که در گرو فریبی یشتر است.
اما به واقع خود این لحظات را شاید به توان لحظاتی دانست که تو به آگاهی ناب رسیده ای و اتفاقا با اراده تر از هر لحظه ی دیگر هستی!
فرد در چارچوب های تحمیلی که هر لحظه زندگی روزمره اش را رقم می زند به واقع هیچ اختیار و اراده ای از خود ندارد ما تاریخ خود را می سازیم اما نه آن گونه که خود می خواهیم. ما گرفتار در چارچوب ها هستیم اما در لحظه ای، بوسه ی بهاری توت فرنگی ها و آلبالو ها و فرشتگان برای مان شراب تابستانی می سازند که صدای خوش طنین یک زن ما را به نوشیدن آن فرا می خواند به حس ناب فریفته شدن فرا می خواند.
اما برای نوشیدن این " شراب تابستانی" می بایست دهلیز های نقره ای ات را از پا در بیاوری و از شهر به جنگل بروی! این جا است که برای فریفته شدن ابتدا باید از چارچوب زندگی خارج شوی!
حس فریفته شدن تنها لحظاتی کوتاه را به ما می دهد و بعد از آن در و رنج دوباره سراغ می می آید. در نهایت آن زن ما را در حالی که دهلیز های مان را به دلاری و سکه ای داده ایم و چشمانمان سنگین شده و نمی توانیم روی پا های مان بایستیم و تنها مقدار بیشتری شراب برای ادامه حس فریفته شدن می خواهیم، رها می سازد.
این جاست که به واقع به خود آگاهی ناب می رسی از این آگاه می شوی که وجود داریم چون فریفته شده ایم.
اما این فریفته شدن دائمی نیست و لذت اش هم در همین استثنائی بودن این لحظات ناب است یک تجربه ناب و کم دستیافتنی لذت بخش تر از همه چیز ها است. برای همین از فریفته شدن به دست یک زن برای چند جرعه شراب تابستانی لذت می بریم.

برای همین است که ترانهsummer wine من را فریفته شما هم
گوش کنید شاید فریفته شوید.
