تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن - مطالب وبلاگ های قبلی

زیستن برای بازگفتن

سه شنبه 20 شهريور 1386
وقتی "شیخ کوچک قدیم اصلاحاتی" کافه را بر هم می زند

وقتی "شیخ کوچک قدیم اصلاحاتی"  کافه را بر هم می زند

فواد شمس

اگر جامعه و زندگی انسان های آن را به مثابه ی یک  شهر تصور کنیم. خیابان های آن شهر و محل های کار و زندگی انسان ها  را می توان عرصه عمومی و صحنه ی اصلی جدال میان انسان ها و طبقات مختلف اجتماعی تلقی کرد که هر روزه در آن جدال اجتماعی _ طبقاتی در جریان است. جدال روزمره ای که یک سویه  از آن را می توان در جدال سیاسی  نمایندگان سیاسی این طبقات اجتماعی مختلف دید. در این میان داستان درگیری های جریانات مختلف موجود در حاکمیت فعلی جامعه ی ما را می توان به دعوا هایی در یک کافه دور افتاده و خاک گرفته تعبیر کرد که هر از چندگاهی با سرو صدای افراد حاضر در آن توجه مردم ساکن در این شهر به آن نقطه دور افتاده از شهر جلب می شود. البته در چند صباح اخیر با وجود آن که گویا دعوا های این کافه چنان بالا گرفته است که  میز ها و صندلی های بیشتری شکسته می شود مردم بعد از نگاه  زود گذری که  به درون این کافه دود گرفته می اندازند با نیشخندی خیلی زودتر از گذشته دوباره به زندگی و البته مبارزات روزمره خود باز می گردند.

در آخرین نمونه از این دعوا های میان افراد حاضر در این کافه شیخ "شجاع" اصلاحات طرف مقابل را به شدیدترین شکل ممکن و با شجاعت کامل خطاب قرار داده است و او را تهدید کرده که  مردم جواب او را می دهند: " تو برادرمن ! سال 88 حتما به ميدان بيا تا آن‌جا ببيني چه‌طور مردم به تو جواب مي‌دهند كه حزب مي‌خواهند يا نمي‌خواهند؟ حتما هم بيا تا جوابت را بگيري"1

البته شجاعت این شیخ  "اصلاحاتی" از آن جا مشهود است که حتی در میان این دعوای شدید که گردو خاک فراوانی را ایجاد کرده که به صورتی که فردای آن این گردو خاک به کیوسک های روزنامه فروشی و البته دنیای مجازی سیاسی نیز سرایت کرده است. حتی نامی از طرف مقابل دعوا نیز نبرده اند:  " اما ديروز مهدي كروبي شايد براي اولين بار به اظهارات احمدي‌نژاد واكنش نشان داد و از او انتقاد كرد. هرچند كه او در تمام طول مدت سخنراني اش نامي از وي نبرد و تنها از مخالفان احزاب سخن گفت" 2

 در این جا قصد ما بررسی  میزان " تلاش" یا " شجاعت" این شیخ گرامی  در نقد جریان مقابل شان نیست چون خود ایشان اعتقاد دارند که یکی از " اصلاحاتی " ترین و البته " عضو کوچک قدیم اصلاحاتی"  ( اعضای بزرگ و جدید اصلاحات چه کسانی هستند؟ )هستند که برای همه نیز تلاش می کنند.  اما  میزان "تلاش " ایشان والبته شجاعت را می توانید در جلسات شان با مقامات بالا و البته شورای نگهبان ببینید: " ‌ما براي اصلا‌حات تلا‌ش مي‌كنيم و من اصلا‌حاتي تر از خودمان سراغ ندارم بنابراين من به عنوان يك عضو كوچك قديم اصلا‌حات براي همه مشكلا‌ت و موانع هر كاري بتوانم انجام مي‌دهم از مقام معظم رهبري درخواست ملا‌قات مي‌كنم و به رايزني و گفت و گو با شوراي نگهبان مي‌پردازم ما  براي همه تلا‌ش مي‌كنيم ولي استقلا‌ل حزبي خود را حفظ می کنیم." (تاکید از من است)3

 در این جا قصد داریم به این مقوله بپردازیم که   چگونه شده است که اکنون مهدی کروبی این شیخ اصلاحات که خود را معتقد و مومن به " چارچوب قانون اساسی" جمهوری اسلامی و " آرمان های امام"( آیت الله خمینی ) و البته  با حمایت " مقام معظم رهبری" می دانند: " ‌ما در چارچوب قانون اساسي و با عنايت به آرمان‌هاي امام(ره) و حمايت از مقام معظم رهبري به صحنه آمده‌ايم و حامي ولا‌يت فقيه و نظام هستيم و چشم هم به بيرون نداريم "4 به میدان آمده اند و به محابا به نقد "برادر" شان در جناح مقابل می پردازند؟  

در این  سخنان شیخ اصلاحات نکته جالب تر از دیگر نکات تاکید ایشان بر این نکته است که "چشم هم به بیرون"ندارند.  این نشان می دهد که  جناب کروبی و اصلاح طلبان با عنایت خاصی که به ادامه راه امام و رهبری دارند هر گونه تغییری را به خارج نسبت می دهند. این جدال به ما و کسانی که خواهان تغییر رادیکال و ریشه ی مبتنی بر جدال اجتماعی _ طبقاتی هستند مربوط نمی شود. پاسخ گویی این امر را به مفسران بسیار با سواد  VOA  که بعضا خود نیز از یاران قدیم و البته صدیق " شیخ کوچک قدیم اصلاحاتی" هستند، می سپاریم.

در ادامه اما بر میزان "ایستادگی" این شیخ قدیمی و البته کوچک اصلاحات بر سر مقوله تحزب می پردازیم: "  ما ايستاده‌ايم و فعاليت‌هاي حزبي خود را با جديت پي‌گيري مي‌كنيم و حزب‌مان هم رانت‌خوار و سوءاستفاده‌كن نيست. ما نه از كسي باج مي‌خواهيم و نه به كسي باج مي‌دهيم. ما يك حزب مستقل هستيم. و ان‌شاء‌ا... در انتخابات مجلس حضوري فعال خواهيم داشت."5

البته برای روشن شدن منظور جناب کروبی از فعالیت های حزبی جدی و پی گیر تنها نباید به این امر کفایت کرد که ایشان کار حزبی را خلاصه شده در " ان‌شاء‌ا... در انتخابات مجلس حضوري فعال خواهیم داشت" می دانند، بل که  باید چند سطر بالاتر از این سخنرانی پور شور ایشان را نظری بیافکنیم: " ‌تا رسيدن به وضعيت مطلوب كار را جدي بگيرد و البته هميشه گفته ام كه سرتان در لا‌ك خودتان باشد"6  آری  باید " کار را جدی بگیرید" و  اما نباید فراموش کنید که این پیر با تجربه که خود سال های 60 و سرنوشت احزاب و گرو هایی که سر در لاک خود نداشته اند، را دیده است و در سرکوب آنان از دور دستی بر آتش داشته اند همیشه گفته است " سر تان در اک خودتان باشد" . ا

البته ما به نوبه ی خود از این بخش از سخن  جناب "شیخ کوچک قدیم اصلاحات " شدیدا استقبال می کنیم و از ایشان می خواهیم طی بخشنامه ای به تمام حوزه های حزبی و کادر های حزبی شان ابلاغ کنند که لطفا در کار جنبش های اجتماعی دخالت نکند و سندیکا ها و اتحادیه های کارگری، انجمن های دانشجویی و گروه های زنان را به حال خود بگذارند و "سر در لاک" خود فرو برند تا بتوانید با هماهنگی های انجام گرفته با مقام بالا و شورای نگهبان  " ان‌شاء‌ا... در انتخابات مجلس حضوري فعال" داشته باشید. 

 البته در این میان گویا روزنامه ی ارگان حزبی ایشان توصیه های این شیخ را جدی نگرفته است  شیخی که "به خدا" قسم می خورد که کار حزبی با سهل انگاری نمی شود : " ‌به خدا كار با سهل‌انگاري درست نمي‌شود"8   و این حزب علاوه بر ضابطه هایش هزینه هم داد: " اين حزب چارچوب و ضوابط دارد و البته محدوديت، امتيازات، هزينه و خسارات زيادي هم دارد" 9

 جوانان اصلاحاتی که گویا جدیدا در مقابل این "شیخ کوچک قدیم اصلاحات"، "اعضای بزرگ جدید اصلاحات" هستند با سهل انگاری توصیه شیخ شان را مبنی بر این که "سر در لاک" خود فرو ببرند گوش نکرده اند و احتمالا موجب بروز " هزینه ها و خسارات زیادی" خواهند شد.  

در همین شماره امروز روزنامه ی اعتماد ملی که ارگان حزب "شیخ کوچک قدیم اصلاحات" است  در چندمقاله در مقولاتی مثل جنبش دانشجویی و  گروه های "چپ کمونیستی" و البته جنبش "کارگری و معلمان"10 دخالت کرده اند. از آن  بدتر حتی در مدح " رادیکالیسم"11 نوحه سرایی کرده اند.

این  "اعضای بزرگ جدید اصلاحات"  فراموش کرده اند که قرار است که شیخ شان پرچم دار وحدت اصلاح طلبان باشد: " ‌من پرچمدار وحدت و اصلا‌حات هستم و بيشتر از همه به دنبال وحدت بوده‌ام"12  از هم اکنون با حمله به دفتر تحکیمی ها در قالب دو صفحه ی روزنامه ای مطلب! با سهل انگاری جدیت و پی گیری شیخ را بر باد داده اند: " حركت دفتر تحكيم وحدت در اين سال‌ها به تدريج به سمت گسست از مباني فكري خود در دهه 60 و دور شدن از هويت چپ اسلا‌مي بوده كه تجلي آن را مي‌توان در سخناني چون لزوم تغيير اساسنامه دفتر تحكيم، طيف‌هاي متعدد حاضر در اين مجموعه در اين چند سال كه از نيروهاي سكولا‌ر گرفته تا چپ ماركسيست و از فمينيست گرفته تا چپ سنتي را در بر مي‌گيرد، مشاهده كرد.كه به عنوان نمونه مي‌توان به حجم گسترده انتقادات ايشان به سال‌هاي 60 اشاره نمود." 13 

 باید توجه داشت در این جا داستان نقد تحکیمی ها نیست. چون به جرات می توانم بگویم آنان نیز به نوبه ی خود به اندازه "شیخ کوچک قدیم اصلاحات" تلاش کرده اند که جریانات " دیگر" را منکوب کنند اما زورشان نرسیده است. در این جا منظور این" عضو بزرگ جدید اصلاحاتی"  تنها  گله گذاری از این "برادران" است و (چون کم خطر ترند نام شان رک و راست تر از احمدی نژاد آمده است) که چرا " سکولار" ها و " چپ های مارکسیست" و " فمینیست" ها   را مثل دهه 60 از دانشگاه اخراج نکرده اند و به خاک و خون نکشیده اند؟ البته این دوست عزیز باشد منصف باشد تحکیمی ها "زور" شان نرسیده است.  

البته این مقاله نویس " اعتماد ملی"  در این میان تاکید کرده اند که دفتر تحکیم "ارث پدری" کسی نیست. اما این جا جای سوال است که چرا افراد نزدیک به شیخ اصلاحات هنوز خود را پدر خوانده نه تنها دفتر تحکیم که کل جنبش دانشجویی می دانند؟ احتمالا مسئله انحصار الوراثت در دادگاه هنوز حل نشده است: " دفتر تحكيم وحدت ارث عده‌اي خاص از دانشجويان نيست كه آنان در زمان خود و بر اساس طرز تفكر خود در مباني آن تغيير ايجاد كنند.اگر كساني قصد دارند با هويتي غير از هويت مذكور در اساسنامه اين مجموعه فعاليت كنند" 14 

 در این میان جای بسی خوشحالی وجود دارد که این نوچه های " شیخ کوچک قدیم اصلاحات" از بزرگ تر هایشان شعورشان بیشتر است و با نگاهی به وبلاگ ها و سایت ها که نمود واقعی از تضاد های همان جامعه ی شهری خارج از کافه اصلاحات است فهمیده اند که ما به کمتر از " انقلاب کارگری" راضی نمی شویم : " براي اطلا‌ع بيشتر مي‌توان به سايت‌ها و وبلا‌گ‌هاي آنها مراجعه كرد. از طرف ديگر جريان چپ كمونيستي كه به هيچ چيز كمتر از انقلا‌ب كارگران در كنار معلمان و دانشجويان و... راضي نيست مسلما امكان فعاليت درون ساختاري را نخواهد يافت"15 

 در زمانه ای که خیابان های شهر و محل کار و زندگی انسان های ساکن در این جامعه به همت نیروی های سرکوب گر نظم موجود در امن و امان کامل به سر می برند . شیوخ پیر که خود را " عضو کوچک قدیم اصلاحات" می دانند به همراه نوچه های جوان شان که گویا قرار این " عضو بزرگ جدید اصلاحات" باشند  پرچم دار اصلاحات شده اند  و مشغول بر هم زدن کافه هستن. و در گوشه ی دیگری از این کافه عده ای از اعضای دفتر سیاسی تحکیم نشسته اند و شعر های جان سوز در "مدح رادیکالیسم" می گویند و رادیکالیسم شان و آرمان هایشان را که محصور در دیوار های کافه ها است یا  در "سیگار برگ دود" می کنند و یا در "ته قهوه شان" جا می گذارند: " راديكال هميشه آرمانگراست و زنده به آرمانگراييش. اما خوب ميداند آنچه را كه فعلاً مجال جامه عمل پوشاندن نيست بايد با سيگار برگ دودش كرد و در ته مانده قهوههاي كافهها باقي گذاشت؛ البته تا اطلاع ثانوي" 16 

این جوان هوشمند البته قید " تا اطلاع ثانوی" را ذکر می کند. چون این جوانان لااقل چشم شان پرسو تر از شیوخ کوچک قدیمی اصلاحات است و گوش شان به سنگینی این شیوخ نیست و دارند می بینند که جدال های اجتماعی _ طبقاتی جاری در جامعه بسیار جدی تر از دعوا های کافه ای شیخ اصلاحاتی با احمدی نژاد هاست. آنان دارند صدای گام های آن چیزی را که برای شان هراس انگیز است می شنوند و می دانند که ما به " هیچ چیز" کمتر از آن راضی نیستیم: " هيچ چيز كمتر از انقلا‌ب كارگران در كنار معلمان و دانشجويان و... "

پس بهتر است هراسان همان سیگار های برگ شان را دود کند و سریع ته مانده قهوه شان را بنوشند و  در سوگ اصلاحات شان مدیحه سرایی کنند.

پس به نظرم بهتر است "شیخ قدیم کوچک اصلاحات" آرامش کافه را بر هم نزند و سعی کند به هماهنگ ها انجام گرفته با مقام  بزرگ بالایی راضی باشد و سهمی از آن سفره ی پر نعمت را هر چند کمتر از گذشته بگیرد و با خوبی خوشی با دیگر اصلاح طلبان تقسیم کند تا دیگر لازم نباشد برای نبودن دعوا بین شان "به خدا" قسم بخورد : " ‌به خدا ما درون جبهه‌اصلا‌حات با هيچ‌كس هيچ اختلا‌في نداريم. دليلش هم آن است كه همه مي‌دانند اختلا‌ف بر سر سفره‌اي است كه در آن گوشت و مرغ و ماهي باشد. سر سفره خالي كه كسي با كسي دعوا نمي‌كند."17  

چندان به "برادر" عزیزش نتازد  که همین اندک آرامشی که به آنان اجازه می دهد آرمان هایشان را در گوشه کافه ها دود کنند و برای پر کردن سفره هایشان از مرغ و گوشت دل در گرو انتخابات مجلس ببندند همین قدرت سرکوب گری " برادر" شان که نباید نام اش را هم برد است.

در آخر  لازم به تذکر است که بگوییم لطفا  از مردم برای حل دعوا هایشان مایه نگذارند که این مردم بی تفاوت به دعوا ها کافه ای شما رادیکالیسم واقعی را درست در خیابان های شهر و در محل کار و زندگی روزمره شان می جویند و به " هیچ چیز کمتر از" آنانی که جوانان تان نوشته اند راضی نمی شوند.   

 پا نوشت: 1-                 در همايش سراسري حزب اعتماد ملي و در واكنش به حمله عليه احزاب مطرح شد: پاسخ كروبي به احمدي‌نژاد، روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحات 1و 2

 2-            همان

3-                 همان

4-                 همان

5-                 همان

6-                 همان

7-                 همان

8-                 همان

9-                 همان

10-            نقدي بر اپوزيسيون دانشجويي خارج از كشور؛ طنز بزرگ تاريخ؛ استعمارگرهاي انقلا‌بي - عليرضا ذاكري، روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحه8

11-            در مدح راديكاليسم - محمد منصوري بروجني (دبير سياسي انجمن اسلامي دانشجويان پرديس قم دانشگاه تهران) روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحه9

12-            در همايش سراسري حزب اعتماد ملي و در واكنش به حمله عليه احزاب مطرح شد: پاسخ كروبي به احمدي‌نژاد، روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحات 1و 2

13-           نقدي بر اپوزيسيون دانشجويي خارج از كشور؛ طنز بزرگ تاريخ؛ استعمارگرهاي انقلا‌بي - عليرضا ذاكري، روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحه8

14-           همان

15-            همان

16-            در مدح راديكاليسم - محمد منصوري بروجني (دبير سياسي انجمن اسلامي دانشجويان پرديس قم دانشگاه تهران) روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحه9

17-            در همايش سراسري حزب اعتماد ملي و در واكنش به حمله عليه احزاب مطرح شد: پاسخ كروبي به احمدي‌نژاد، روزنامه اعتماد ملی، سه شنبه 20 شهریور، سال دوم، شماره 458، صفحات 1و 2  

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 06:20
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (23) | ارسال نظر


سه شنبه 13 شهريور 1386
به پاس داشت زیباترین فرزندان آفتاب و باد

دشت خاوران لکه ننگی است بر دامن تاریخ سیاه و خونین جامعه ی ما! تاریخی که سرتاسرش را خون و سیاهی در بر گرفته است.

خاوران تنها یک مشت خاک نیست. خاوران نماد است نمادی از نسلی که اکنون غبار تن شان هر لحظه این تاریخ را نفرین می کند. خاوران سجده گاه مادران زیباترین فرزندان افتاب و باد است که هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند. 

هر زمان که به خاوران می اندیشم یاد شعر جادوگر بزرگ واژگان فارسی می افتم که در روز 26 دی ماه 57 . درست در روز فرار دیکتاتور  سرود. اما چه سود که در تاریخ این جامعه ی ما هم واره با یاس ها با داس سخن گفته اند.

 عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.

 

پی نوشت: یادمان زیباترین فرزندان آفتاب و باد در خاوران / گزارش آوای دانشگاه

گزارش ویدیویی "آوایی دیگر" از مراسم بزرگداشت نوزدهمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی گلزار خاوران 

بیانیه ی دانشجویان و فعالین چپ درباره ی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال 67

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 06:06
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (2) | ارسال نظر


يكشنبه 4 شهريور 1386
درخت ها و شهر ها

 تصاویر ثابت هر روزه ای که می بینیم. فاجعه هایی که از فرط تکرار برای مان عادی شده اند. درختان محصور در میان دیوار های سیمانی، درختان سوخته، درختان قطع شده و کلاغی که در به در شده است.

این جا که فاجعه بی داد می کند. زمانی که فاجعه به امر عادی تبدیل گشته است. درختان را قطع می کند و جای آن ستون های سیمانی و تیر آهن می کارند.  دشت ها سبز همه تبدیل به شهر های خاکستری می شوند تا انسان ها به جای آن که گرده های گل را تنفس کنند. سرب و کربن را تجربه کنند. دشت ها را جدول کشی کرده اند و خیابان ها ما را محاصره کرده اند.

روزگاری انسان در دشت در میان درختان زندگی می کرد. اما اکنون باید تکه های پاره پاره از نوستالژی گذشته را در خانه های به صورت گل خانه ای نگهداری کند و یا در فضای عمومی شهر این تکه های گم شده نوستالژی را به صورت کاریکاتوری زشت به اسم "پارک" در دل شهر نگاه دارد. در این جاست که انسان به جای آن که در بالای درخت به دنبال موز و انواع میوه ها بگردد در میان درختان پوسیده پارک قدیمی شهر به دنبال یک تکه 500 تومانی حشیش می گردد. این است فاجعه ای که تمدن آمرانه سرمایه داری برای ما آورده است.

 در دشت ها انسان با معشوقه اش  می دوید و وپ دور درخت ها می چرخید و بوسه ای را بر لبان او در پشت درخت می زد. الان این تصاویر را تنها در خانه های سیمانی که جای درختان سرسبز آن دشت از دست رفته را گرفته است، تنها در فیلم های هندی می توان دید که خود فاجعه ای چند برابر هستند.

درختان را قطع کرده اند که خانه بسازند. کلاغ ها را آواره کرده اید که انسان ها را ساکن کنید. روزی اما این کلاغ های شوم انتقام می گیرند آن زمانی که خبر شوم نابودی زندگی بشری را برای تان بیاورند. روزی که نه دشتی باقی مانده نه درختی تنها ستون های نیمه ویران خانه ها باقی

 مانده است.

پ.ن: وقتی حرف دشت می شود اولین دشتی که به نظرم می آید " دشت خاوران" است. دشتی که تنها تکه ی کوچی از جنایت سرمایه دار در گوشه ای پرت افتاده از جهان است. امسال جمعه نیز در دشت خاوران گرد هم می اییم تا یاد آوریم بیداد تابستان گرم 67 را!

پ.ن: در راستای بازگشت به دوران طلایی وبلاگ نویسیم . دوباره قسمت بررسی ترانه ها رامی نویسم.

به نظر شما وقتی سیاوش قمیشی می خواند که : " هر گز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم" از زبان چه کسی و چه چیزی را می گوید:

1- بنی صدر_ دوره اول ریاست جمهوری

2- مسعود رجوی - رهبری شورای ملی مقاومت

23- ابراهیم یزدی - جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر

4- مصطفی تاج زاده - سیاست ورزی فرهنگی

5- کروبی -دروازه بانی اصلاحات( توضیح لازم:ایشان به اندازه 200 غضنفر به دروازه اصلاح طلبان گل زده است)

6- مائویست های نپال - محاصره شهر ها از طریق روستا ها


نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 07:58
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (5) | ارسال نظر


چهارشنبه 31 مرداد 1386
you are not alone
شما دیگر تنها نیستید. کالا ها شما را محاصره کرده اند. هر کجا که باشید کالا همراه شماست.  زندگی شما محصور شده در میان کالاهاست. شما در لجن زار کالا ها گیر کرده اید و تا گردن در باتلاق نظم کالایی فرو رفتید و دارید دست و پا می زنی. درست در همین زمان است که "ویبره" ی موبایل تان به شما می فهماند که نه شما "هرگز تنها نیستید"!  "شما دیگر تنها نیستید" این شعاری است که برای تبلیغ موبایل هر روز می شنویم. باید با دقت به آن نظر کنیم. انگار ما پیش از اختراع موبایل" تنها" بوده ایم که این جا لزوم آوردن قید"دیگر" احساس شده است. مبتکر این شعار تبلیغاتی اما از منطق درست ابزاری و کالایی پیروی کرده است. چون در نظم کالایی در جایی که انسانیت خالی شده از معنا است و تبدیل گشته به کالا به واقع ما تنها شده ایم. دیگر روابط انسانی تبدیل به روابط نمادین و کالایی شده است . دیگر ما معشوقمان را نه درست در وسط یک چمن زار بزرگ سرسبز به صورت عینی و با لب ها واقعی مان نمی بوسیم بلکه در وسط شهر شلوغ و کثیف در زمانی که در شلوغی مترو در حال له شدن هستیم با یک اس ام اس و علامت " :* "   او را می بوسیم. این جاست که نماد ها جای نمود ها را می گیرند و کالا ها جای انسان ها. این جاست که تراژدی متولد می شود. تراژدی تنهایی! تراژدی آن جا تکوین می یابد که در خلوت ترین نقاط زندگی روزانه مان که تنها پناه گاه ماست برای تفکر آزاد و واقعی یعنی در "توالت" نیز دیگر تنها نیستیم صدای زنگ موبایل آرامش فرآیند خالی شدن ما را برهم میزند. آقایان و خانوم ها!  نگران نباشید. سرمایه داری و نظم کالایی هم واره به فکر آسایش و راحتی شماست. شما به مثابه ی کالا هایی که باید مصرف کنید و مصرف شوید دیگر تنها نیستید. موبایل ها همراه شما هستند. اس ام اس و بولوتوث ها شما را همراهی می کنند تا دیگر حس نوستالژی آن دشت بزرگ بی انتها و بی افق را فراموش کنید.ای کالا های در حال مصرف! ای کالاهایی که مصرف می کنید! بعد مصرف می شوید و در توالت ها خالی می شوید و تمام می شوید. این تراژدی تنهایی را درک کنید. چون به واقع تنها هستید که  به شما می گویند "دیگر تنها نیستید" چون اگر با هم بودید و نظم کالایی را دگرگون می کردید و جای گزینی انسانی را به جای آن می نهادید تا رد آن زمان با به اشتراک گذاردن "خود با دیگری" هم با جمع بودن و هم تنها بودن را به واقع درک می کردید. در آن زمان بود که رهایی فردیت خود را درست با در اجتماع بودن درک می کردید. آن زمان بود که با روندی دیالکتیکی بین فرد با جمع برخورد می کردید. آن زمان دیگر نیازی به این ارجیف نبود چون کالایی برای فروش نبود. چون کالایی نبود همه چیز برای رفع نیاز بود نه برای سود بیشتر!اما باز هم به شما اطمینان می دهم "دیگر تنها نیستید" پس بهتر است به جای خواندن این پست وبلاگ من بروید ببینید که آیا معشوق تان به شما اس ام اس زده و علامت   " :* " را برای تان فرستاده تا مطمئن شوید" دیگر تنها نیستید" 
نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 03:10
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (6) | ارسال نظر


دوشنبه 29 مرداد 1386
بررسی ادبیات روسی پیشا استالینی در کنج عزلت

روز شنبه در حدود ظهر با یکی از دوستان بودیم که اس ام اس دعوت به شرکت به مراسمی با عنوان بررسی ادبیات روس با سخنرانی آقای خشایار دیهیمی  به دستمان رسید. در اس ام اس آمده بود که از حضور شما و اوردن دوستان "همراه" خوشحال خواهیم شد.

گویا این مراسم به همت کانون "رها" در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران برقرار گردیده بود. بنا به دعوت دوستان برگزار کننده ما نیز تصمیم گرفتیم به این مراسم برویم . مراسم ساعت 4 آغاز می شد ما حدود نیم ساعت دیر تر رسیدیم و متاسفانه چون محل برگزاری مراسم در گوشه ای پرت افتاده از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در زیر پله ای که کنج دیوار قرار داشت، بود دیر تر توانستیم در مراسم حضور یابیم. در نتیجه تنها موفق شدیم قسمت پایانی سخنان آقای دیهیمی را بشنویم. بحث جالبی بود برای من که چندان با ادبیات پیش از زمان استالین در روسیه آشنا نبودم.

اما نکته جالب نه متن خود مراسم کوچک و جم و جوری که با حضور 15 الی 16 نفر برگزار شد که حاشیه ی مراسم و  برخورد برخی از دوستان حاضر در مراسم بود. در ابتدای حضور ما  یک دانشجوی خانم که خود را معرفی هم نکرد و من هم بیش از این با ایشان آشنا نبودم با ادعای آن که این جا " انجمن من " است خواستار اخراج من از سالن شد. سالنی که حداکثر 15 الی 16 نفر در آن حضور داشتند و ده ها صندلی خالی بود. البته در مقابل درخواست من برای ارائه دلیل چیزی برای گفتن نداشتند در نتیجه من ترجیح دادم در مراسم بمانم چون مراسم عمومی بود و خود دعوت کنندگان اعلام کرده بودند از حضور ما "خوشحال" می شوند و بحث جالبی از طرف یکی از چهره های سرشناس روشنفکری "لیبرال" جامعه ی ما ارائه می شد.

بعد از مراسم اما برخورد ها ادامه داشت. در نهایت آقای "مهدی گرایلو" که دورادور با ایشان آشنا بودم  و گویا خود را جز طیف دوستان فعال چپ رادیکال می دانند. با تمام این وجودهمچنان اما وضعیت مسئولیت ایشان در این کانون و مراسم برای من روشن نیست،دخالت کردند و با برخورد های خشن سعی داشت به من اعلام کند که در مراسم های دیگر این کانون دانشجویی که اقدام به برگزاری جلسات عمومی و آزاد می کند شرکت نکنم. من نیز بنا به درخواست یکی دو تن از دوستان بحث جدی با ایشان نداشتم و کلا سخنان شان را جدی نگرفتم و تنها با لبخند و خنده سعی در تلطیف فضا داشتم و تنها درخواستم این بود که دلایل خود را مکتوب و رسمی از طرف کانون برگزار کننده این مراسم و دیگر مراسمات  به من ابلاغ کنند تا من بعد از بررسی آن تصمیم بگیرم که آیا شرکت بکنم یا نکنم؟ اما در نهایت همان خانمی که ادعای دبیری کانون را داشتند و جناب آقای گرایلو در حالت عصبی و به هم راه خشم و ناراحتی فراوان که من دلیل اش را  متوجه نشدم. بنده را تهدید به دخالت حراست  کردند و برای آوردن نیرو های حراست به داخل دفتر آنان واقع در درب شمالی دانشگاه تهران شدند. اما چون ما بیرون دانشگاه و در خیابان حضور داشتیم نیرو های حراست هیچ دخالتی انجام ندادند.

در کل مراسم جالبی بود. بنا به گفته ی جناب دیهمی "گوگول" یکی از نویسندگان قرن 19 روسیه یک کاریکاتوریست بوده که در نوشته هایش کاریکاتوری از جامعه روس را ارائه می داد. حاشیه ی جلسه نیز کاریکاتوری بود از فضای سیاسی که گفتمان استالینی درآن حاکم است. البته دوستانی که این رفتار ها را انجام می دهندنباید زیاد خوشحال باشند که آنان را با استالین مقایسه می کنیم بلکه آنان تنها کاریکاتور های دست چندم استالینیست های وطنی هستند.

البته جا دارد از دست اندرکاران این مراسم تشکر کنیم که این بستر را فراهم کردند که در کنج تالار شهید"عزلت" بتوانیم سخنان یکی از روشنفکران لیبرال را در یک سالن خالی و در سکوت کامل گوش دهیم. امید وارم وقت داشته باشم در جلسات عمومی دیگر این قبیل کانون ها و انجمن ها  شرکت کنم .

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 04:14
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (5) | ارسال نظر


شنبه 20 مرداد 1386
برای آزادی صالحی و اسالو

صالحی و اسالو اکنون نماد مبارزات طبقه کارگر نه تنها در ایران بلکه در کل خاورمیانه و  در دیدی کلی تر در کل جهان هستند. این دو به جرم سعی برای تشکل یابی طبقه کارگر در زندان هستند. تشکل کلید موفقیت طبقه کارگر در مبارزات خویش بر ضد نظم سرمایه داری است. در نتیجه به نظرم حمایت از این دو نفر می تواند گامی به جلو برای موفقیت این طبقه به مثابه ی کل به هم پیوسته در این مقطع از مبارزات باشد.

متاسفانه برخی از افراد می خواهند با ایجاد اختلاف های کاذب به مصادره شخصیت مبارزاتی آقای اسالو به نفع جریاناتی که هیچ سنخیتی با منافع طبقه کارگر ندارند بپردازند. در این جا است که فعالان جنبش کارگری و کل چپ ها و سوسیالیست هایی که منافع خود را گره خورده با مبارزات طبقه کارگر می دانند باید هوشیارانه اجازه ندهند که دست آورد های مبارزاتی اسالو و سندیکا به وسیله ی این عناصر که جنبش کارگری را  در عبارت مجهول " جنبش سندیکایی" فروکاست داده اند  و می خواهند آن را دنبالچه ی حرکت های مخملین و یا اصلاح طلبانه ی خود کنند مصادره شود. چون با وجود تمام نقد هایی که به اسالو و سندیکا وارد است به گمانم آنان برای پیش برد منافع کلی جنبش کارگری در ایران زحمات بی شماری کشیده اند.  

برای همین به نظرم باید برای آزادی اسالو و صالحی به یک میزان و درجه مبارزه کرد و این دو را نمادی از وحدت طبقاتی کرد و با حمایت شدید از اسالو و البته حفظ نقد های منصفانه به عمل کرد و دیدگاه های ایشان جنبش کارگری را به صورت کلی جلو برد چون سوسالیست هیا کارگری و چپ های کارگری  منافعی جز منافع کل جنبش کارگری را ندارند و نمایندگی نمی کنند بگذارید این سکتاریستی برخورد کردن ها در دست ناسیونالیست ای شرمنده ای که روزی دنباله چی خاتمی بوده اند و امروز دنباله چی مشارکتی _ مخملی های شده اند بماند. از آن طرف می بایست با حمایت از محمود صالحی نشان دهیم که گرایشات عقب مانده و ارتجاعی ناسیونالیستی در هر شکل و رنگی در جنبش کارگری هیچ جایگاهی ندارد نه ناسیونالیسم قومیتی کرد و نه ناسیونالیسم ایرانی در هر شکل اش! متاسفانه برخی از ناسیونالیست های شرمنده ی ایرانی که قبای مندرسی به نام چپ هم بر تن دارند می خواهند در وحدت طبقاتی کارگران خلل ایجاد کنند که ما نباید این اجازه را به آنان بدهیم.

محمود صالحی و منصور اسالو جزئی از طبقه کارگر جهان هستند. پس برای آزادی شان پیش به سوی اتحاد کل کارگران جهان!

 

 

 

 

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 08:33
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (1) | ارسال نظر


دوشنبه 15 مرداد 1386
شرممان باد!

خیابان های شهر پر از نیروی های نظامی است. به لباس پوشیدن دختر ها و پسر های جوان ایراد می گیرند. مانکن های بی جان مغازه ها نیز از گزند تفکرات قرون وسطایی اینان در امان نیستند. در کردستان فقط گذاشتن تانک و پرواز هلیکوپتر ها را کم داریم تا یاد مناطق اشغالی فلسطین در دهه 60 و 70 میلادی بیافتیم. روزنامه نگاران در سلول های انفرادی اوین تمرین نوشتن می کنند و دانشجویان در چند سلول آن طرف تر در تنهایی خود وقت بسیاری برای اندیشیدن دارند.

کارگران تنها به خاطر آن که می خواهند دست آورد کارشان مال خودشان باشد در زندان به سر می برند. کارگرانی که تمام دست آورد های زندگی اجتماعی ما حاصل دست رنج به یغما برده شده ی آنان است از ابتدایی ترنی حقوق بدهیی انسانی یعنی داشتن یک تشکل ساده محروم مانده اند.

 آری این جا وطن آریایی اسلامی با تمدن هزاران ساله است. آری این جا تافته ی جدا بافته ی جهان است. در این میان عده ای روز و شب را مرور می کنند با یانگوم و درد این که آیا قبر کوروش کبیر شان به زیر آب رفت یا نه؟

آقایان و خانوم ها این ها پیش نویس یک فیلنامه مهییج برای یک سریال 90 شبی نیست. این ها همه واقعیت زندگی بسیار پر افتخار ما در شرایط کنونی است! حالا ما اجازه داریم به تمدن 2500 ساله مان به این وطن آریایی مان تنها افتخار کنیم. آن قدر افتخار کنیم تا در قله های افتخارمان از کمبود اکسیژن نفسمان قطع شود

ما داریم افتخار می کنیم در حالی که محمود صالحی و تمام رفقای مان در کردستان در زندان به سر می برند. ما داریم افتخار می کنیم در حالی که دانشجویانمان... مرتضی اصلاح چی و امیر یعقوب علی و تمامی بچه های زندانی دارند در اوین تاوان افتخار ما را می دهند. در حالی ما افتخار می کنیم! منصور اسالو زجر دوری از خانه رادر اوین دست مایه افتخار سرداران تازه شهر دار شده می کند.

دوستان افتخار بس است اندکی باید شرم کرد. باید همه با هم از این وضع فلاکت بار شرم سار باشیم که شاید این حس سرخ شرم اندکی تکانمان دهد.

پ . ن: مرتضی اصلاح چی، امیر یعقوب علی و سهیل آصفی از بهترین رفقایم در بندهستند من تنها جلوی این رفقایم با صدای بلند فریاد خواهم زد شرم گین هستم رفقا فقط همین!

آخرین اخباردانشجویان دربند را در وبلاگ آوای دانشگاه دنبال کنید

پ.ن: کارگران جهان به نشانه ی همبستگی با کارگران در بند ایران ( محمود صالحی و منصور اسالو) قرار است روز 18 مرداد 9 اگوست حرکت جهانی را انجام دهند تا به سر مایداری جهان و نمایندگان خلف اش در ایران قدرت همبستگی جهانی طبقه کارگر را بفهمانند.

آخرین اخبار مربوط به این حرکت را در وبلاگ کارگر دنبال کنید

 

 


نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 07:31
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (3) | ارسال نظر


يكشنبه 7 مرداد 1386
عراق بر فراز آسیا

حدود 10 سالی است که چندان به فوتبال علاقه ای نشان نمی دهم. چند سالی هم هست که به جز موارد خیلی خاص مسابقات فوتبال را دنبال نمی کنم. اما  بازی فینال جام ملت های آسیا رنگ و بوی دیگری برای ام داشت و موجب شد بعد از سال ها یک بازی را با هیجان 90 دقیقه ی کامل نگاه کنم. دلیل اش هم برای ام این بود که تیم فوتبال عراق به نمایندگی از جامعه ای که در آستانه ی فروپاشی اجتماعی است نشان داد که می تواند یک همبستگی انسانی را در مستطیل سبز به نمایش بگذارد!

تیم عراق بر خلاف تیم های کشور های ایران، کره،ژاپن، عربستان و... که در اوج غرور ملی؟؟ کاذب شان بازی های نه چندان مطلوبی ازخود نشان دادند در اوج سرشکستگی و شرم ساری تاریخی خویش! حس سرخ شرم را در خدمت پیشرفت و پیروزی گرفت. تیم عراق نماینده ی شرم تاریخی مردم ان کشور در شرایط دهشتناک امروزی اش بود. حس شرمی که آنان را وادار کرد که متفاوت بازی کنند تا بر فراز آسیا بایستند.

واقعا می توانم بگویم بعد از سال ها از قهرمانی و پیروزی یک تیم فواتبال خیلی خوشحال شدم. امید وارم که این پیروزی در یک تورنمنت فوتبالی! باعث شود که لااقل تلنگری به شرایط بد جامعه عراق زده شود و این همبستگی انسانی از محیط کوچک مستطیل سبز به سرتاسزر جامعه عراق کشیده شود.

 


نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 08:18
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (5) | ارسال نظر


چهارشنبه 3 مرداد 1386
عارف نامه

شنیدم  من که عارف جانم آمد

رفیق سابق طهرانم آمد                              

  (اولین بیت از "عارف نامه" ایرج میرزا) 

در فضای مجازی هم واره اتفاقات بی اهمیتی روی می دهد که اگر به موقع و هوش مندانه در مقابل آن برخوردی صورت نگیرد مثل یک سلول سرطانی گسترش می یابد. در فضای پیچیده  و نا شفاف کنش گری سیاسی و اجتماعی در شرایط  کنونی جامعه ی ما ترفند های گوناگونی برای مقابله با جریانات رادیکال در عرصه های مختلف از طرف مدافعان و توجیه گران وضع موجود به کار بسته می شود. 

 گاهی یک تعریف و تمجید مزورانه با ادبیاتی که ما را به یاد ستون های نیمه ی پنهان می اندازد می تواند از صدها حمله ی عصبی و هیستریک بیشتر به اهداف پیچیده ی مدافعان وضع موجود کمک کند. در  این جا برای نمونه ی یکی از این برخورد ها را که از طرف وبلاگ " تجدد نامه" با جریان چپ کارگری دانشگاه های تهران صورت گرفته است مورد بررسی قرار می دهیم.

البته در ابتدا لازم به تذکر است تلاش نگارنده برای دریافتن موضع مشخص سیاسی و تئوریک صاحب وبلاگ تجدد نامه که فردی موسوم به پیمان عارف است بی نتیجه ماند چون هیچ مقاله و نوشته ی مشخص سیاسی که گویا موضع گیری ایشان باشد در فضا مجازی یافت نشد. در نوشته ی کوتاه وبلاگ تجدد نامه با چند نکته ی  جالب روبرو می شویم که به اختصار آن ها را یک به یک با هم مرور می کنیم. 

در خط دوم این مطلب می خوانیم: " لازم به یادآوری است که جریان چپ دانشجویی اخیرا دچار انشعاب جدیدی شده و پس از انشعاب "چپ رادیکال یا انقلابی" از "چپ انتقادی" در بهار و تابستان ۸۵"  در این جا نکته مهم آن است که  آیا جریانات دانشجویی از آن سطح از تشکل یافتگی برخوردار هستند که انشعاب که معمولا در تشکل های سازمان یافته تر مانند سازمان ها و احزاب معنا می یابد این جا هم معنا داشته باشد؟ ذهنیت مکانیکی جناب نگارنده تجدد نامه او را در دیوار های تنگ خویش اسیر کرده است و اجازه نمی دهد که فرق جریانات دانشجویی با دیگر پدیده های سیاسی را درک کند.  نکته ی دیگر این است که این فرد می خواهد این گونه الغا کند که این به اصطلاح انشعابات در جریان چپ دانشجویی موجب تضعیف این جریان شده است و شادمانی خود را از این مسئله نمی تواند پنهان کند. در حالی که در واقعیت مسئله درست برعکس است.

هر چه مشخص تر شدن  مواضع  جریانات دانشجویی موجب تقویت  بیشتر و گسترش کمی و کیفی فعالیت های آنان شده است. از این جنبه باید به نویسنده ی این وبلاگ تذکر بدهیم که جایی برای خوشحالی برای شما و دوستان دیگراتان در اقصا نقاط جهان وجود ندارد. مثلا از دفتر جرج سوروس در واشنگتن تا دفتر میردامادی در خیابان سمیه تهران! اما نکته جالب دیگر یکی دانستن چپ رادیکال با چپ انقلابی است! البته برای فردی که بزرگان و مراد های فکری اش از رادیکالیسم برداشت هایی دارند که احمدی نژاد را هم رادیکال می دانند انتظار زیادی است که چپ  رادیکال را مترادف با چپ انقلابی ندادند. ما نیز این انتظار را از نویسنده نه چندان مطلع و نه چندان با مطالعه این وبلاگ نداریم. تنها برای روشن تر شدن ایشان و دیگران را ارجاع می دهیم به مباحثی که در این زمینه در سنت مارکسیستی جهان و حتی خود ایران وجود دارد. البته لازم است ما نیز یاد آوری کنیم که هدف وبلاگ نویس جوان تجدد نامه از این تقسیم بندی خصوصا در سطور بعدی برایمان روشن تر می شود. ایشان می خواهند این گونه الغا کنند که تنها جریان کوچک و حاشیه ای که در جنبش دانشجویی خود را چپ رادیکال می نامد انقلابی است بقیه یا انتقاد می کنند و یا سندیکالیست هستند. اما باز هم باید به ایشان تذکر بدهیم که حتما نگران باشید. بستر و خط اصلی جریان چپ در شرایط کنونی بر تغییر بنیادین مناسبات اجتماعی و طبقاتی تاکید دارد و قطعا افق خود را در این تغییر می یابد و مطمئن باشید که این مسئله نام اش چیزی جز انقلاب نیست. نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر! نه از نوع رنگارنگ اش بلکه تنها یک رنگ می تواند داشته باشد آن هم رنگ آشنایی که معمولا گاو های وحشی را رم می دهد!

 اما به قسمت های جالب تر این نوشته می رسیم. ایشان می نویسند:" این بار جریانی تحت عنوان "چپ کارگری" با نقد آموزه های "حزب گرایانه لنین" -که روح مسلط بر جریان چپ رادیکال را سامان میدهد - و از موضعی طبقه گرایانه به انشعاب از چپ رادیکال پرداخته است! "  البته نویسنده ی با دقت این وبلاگ این جا دیگر " لازم به یاد آوری"  نمی داند که بگوید از کجا این امر را فهمیده است؟ در کدام یک از متون چپ کارگری خوانده است که آموزه های حزب لنینی از طرف این جریان نقد شده است؟ البته ما برخلاف ایشان لازم به یاد آوری می دانیم که ما تشکل یافتگی را راه رهایی طبقه ی کارگر می دانیم و یکی از مسیر ها و ابزار ها رسیدن به رهایی طبقه کارگر را همین حزب است و البته قطعا از تجربیات ولادمیر ایلیچ لنین به عنوان یکی از بزرگ ترین چهره های جنبش چپ و کارگری تاریخ معاصر در این زمینه استفاده خواهیم کرد. البته دراین جا برای خود من جالب است که آیا این وبلاگ نویس این آموزه های لنین را اصلا خوانده اند که این گونه در یک خط تکلیف داستان را روشن می کنند؟ لطفا چند اثر لنین را به ترتیب سال انتشار تنها نام ببرند.

در ادامه با واژه " طبقه گرایانه" رو برو می شویم که نشان دهنده بسط خلاقانه ی زبان فارسی به وسیله ی وبلاگ نویس ادیب و عارف مسلک هستیم! به نظر می رسد این واژه چندان جای بحث ندارد. اما اگر با توجه به جمله قبلی آن را بررسی کنیم در ذهن مخاطب می خواهد این گونه القا کند که برخلاف حزب گرایان این ها دیگر طبقه گرا و شاید کم خطر تر  باشند. این جا باز لازم می دانم تذکر دهم که رابطه حزب و با طبقه امری است که در تجربه ی 150 سال مبارزه سوسیالیست ها در کل جهان امری به غایت مهم و عمیق است که نتوان در چند خط به راحتی برای اش فرمول اختراع کرد من هم تنها در این جا می خواهم آرامش کاذب  این وبلاگ نویس را بر هم بزنم و بگویم که چپ کارگری درست است که از منظر طبقاتی و منافع کل طبقه کارگر به جهان می نگرد اما قطعا همان طور که قبلا گفتم هم به انقلاب اعتقاد دارد و هم حزب را ابزاری برای رسیدن به آن هدف می داند و اگر هم نقدی به رفقای چپ رادیکال دارد این است که آنان را به اندازه ی کافی واجد گزاره هایی که لازمه ی تغییر بنیادین است نمی داند و روش استفاده آنان از ابزار حزب را نا کارآمد می داند و می خواهد بالاترین ظرفیت ها را از دل هر تشکل بیرون بکشد.

در ادامه دوست وبلاگ نویس ناشی ما به سبک روزنامه ی کیهان شروع به گرا دادن امنیتی می کند. این وبلاگ نویس به واقع ثابت می کند نه تنها از لحاظ سواد تئوریک چیزی در چنته ندارد بلکه کپی بردار ناشی از روی دست نوشته های ستون نیمه ی پنهان "برادر حسین" نیز است. فکر  نمی کنم این  چند خط لازم به پرداختن چندانی داشته باشد تنها باید گفت که بهتر است این کار ها توسط اهل اش انجام شود و عرصه ی نیمه پنهان نویسی و خبر ویژه سازی را به همان اساتید تان  بسپارید. البته باز هم باید این عارف دل خسته را دل شکسته تر کنیم و بگوییم که ما وارد این گونه بازی های کودکانه ی امنیتی نمی شویم بهتر است با فخر الملوک های جنبش دانشجویی از این خاله بازی ها بکنید.

تنها فکر می کنم توضیح کوتاهی در مورد قرابت و هم آغوشی که وبلاگ نویس عارف مسلک ما بین چپ کارگری و سندیکالیسم می بیند بنویسم. چپ کارگری بر خود لازم می داند از مبارزات روزمره ی کل طبقه کارگر دفاع و حمایت کند و خود را با آن هم راه بداند در این میان در چند سال اخیر سندیکای شرکت واحد در صف اول این مبارزات بوده است و جریان چپ کارگری نیز در حد توان خود از مبارزات این سندیکا و کارگرانش حمایت کرده است. اما در این میان نقدهای اصولی خود را به مشی سندیکالیستی وارد کرده و می کند و اگر این وبلاگ نویس ما علاقه مند هستند می توانند به نوشته هایی که دراین زمینه در سنت چپ کارگری وجود دارد مراجعه کنند.   

 احتمالا جناب وبلاگ نویس خیال برده اند که هر کسی که از مبارزات روزمره طبقه کارگر دفاع کند افق اش انقلابی نمی تواند باشد. اما باز هم باید ایشان را نگران کنیم که ما تغییرات سندیکایی را کافی نمی دانیم و خواهان دگرگونی کامل وضع طبقه کارگر آن هم به نیروی انقلابی خودش و تشکل خودش که یکی اش همان حزب لنینی می تواند باشد هستیم.

 در آخر وبلاگ نویس به خیال خود تیر آخر را شلیک کرده است. برای این دانشجویان یعنی جریان چپ کارگری آرزوی کامیابی کرده است. البته بنده تشکر خودم را اعلام می کنم اما باز هم می خواهم خیال راحت این دوست عارف مسلک مان را ناراحت بکنم که  کامیابی ما درگرو تغییر بنیادین نظم جامعه ی سرمایه داری در یک عمل جمعی آگاهانه  که نام اش را می توان انقلاب گذاشت و آن هم در سرتا سر جهان به نیروی کل طبقه کارگر جهانی و با ابزار هایی هم چون حزب و استفاده از تجربیات بزرگانی مثل لنین است!

من هم در آخر آرزوی سلامت مزاجی برای این نویسنده مجازی دارم.

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 01:55
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (11) | ارسال نظر


دوشنبه 1 مرداد 1386
در ستایش جادوگر واژه ها

فردا در سر آغاز مرداد و در تابستانی گرم بامداد شعر ما غروب می کند! آن انسانی که به واقع با واژه ها و کلمات جادو می کرد. کسی که با واژه ها واقعیت را نه تنها تفسیر کرد بل که سعی در تغییر آن داشت! کسی که به جای وارطان ها و نازلی ها سخن می گفت! کسی که ابراهیم های در آتش را زبانی گویا بود. کسی که مردگان آن سال را زیباترین زندگان نامید!

احمد شاملو

احمد شاملو افتخار زبان بی افتخار فارسی است. احمد شاملو دگرگون کننده شعر ایستا فارسی بود. کسی که در باتلاق ادبیات فارسی نیلوفر آبی بود. رودخانه ای از کلمات سرخ را بر پا می داشت به پاس داشت خون سرخ یارانش! کسی که کوچه ها را باریک می دید کوچه هایی که در آن مردگان را می بردند بدون ساز و اهنگ! کسی که دختران ننه دریا را سرود و پری های تنها را به نشان دختران همیشه تحت ستم این جامعه ی ما!

احمد شاملو با کلمات جادو می کرد. کلمات هم چون گلوله هایی در خشاب این جادوگر بزرگ واژه ها هر لحظه بر دل سیاهی شب شلیک می شد.

الف . بامداد  به واقع صبح دم زیبایی در شعر فارسی بود اما حیف که غروب کرد در بعد از ظهر داغی در تابستان 79اما تالالوی نور شعر هایش تاکنون در زندگی ما شعله افکنده است.

فردا بعد از ظهر به احترام این ابر شیر کوه مردا در امام زاده طاهر کرج جمع خواهیم شد!

 

اطلاعیه ی کانون نویسندگان ایران به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشت احمد شاملو ی ما تنگ نیست

شادمانه باش!

و شاهراه¬ ما

از منظر تمامی آزادی¬ها می¬گذرد!

مردم آزاده! به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشت احمد شاملو ،‌ شاعر آزادی ، گرد هم می¬آییم تا خاطره‌ی انسان بزرگواری را پاس بداریم که هستی و شعر خود را صرف پیکار با وهنی کرد که بر تبار انسان می¬رود، شاعر بزرگی که تا واپسین دم حیات هرگز از اندیشه ی بهروزی مردم ، آزادی و نبرد با جهل و سانسور و نابرابری فارغ نبود.

کانون نویسندگان ایران

گورستان امامزاده طاهر – مهر شهر کرج – ۲ مرداد ۱٣٨۶- از ساعت ۵ تا ٣۰/۶ عصر

 

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 01:15
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (4) | ارسال نظر


چهارشنبه 27 تير 1386
شمعی برای زیباترین فرزندان آفتاب و باد
امیر یعقوب علی عزیز تولدت مبارک! نمی دانم اکنون در سلول شماره چند بند 209 اوین هستی؟ نمی دانم قبل از تو کدام  یک از زیباترین فرزندان آفتاب و باد در آن سلول بوده اند؟ نمی دانم که بعد از تو چه کسی در آن سلول خواهد رفت؟ 

امیر عزیز اما  می دانم که می دانی که رفقایت به یادت هستند. می دانم که می دانی که رفقایت در بیرون همان قدری که تو در سلول  تاریک اوین غم داری غم دوریت را دارند.

امیر جان! می دانم که می دانی  اکنون در کجا هستی! در جایی که در اولین سال گرد تولدت درست در تابستان 67 هزاران تن از زیباترین فرزندان آفتاب و باد را لاله گون بر زمین کشیدند. می دانم که می دانی در اولین سال روز تولدت  هزاران لاله ی عاشق در اوین این آوردگاه عاشقان سرود خوان و با لبخند به استقبال مرگ رفتند. 

امیر عزیز می دانم که نمی دانی که من هر وقت روز تولد می شود یاد مرگ می افتم. چون یک سال به مرگ نزدیک تر شده ام. اما این جا نمی خواهم با تو از مرگ سخن بگویم که آقایان این را بیشتر دوست می دارند و البته می دانم که می دانی مردگان آن سال زیباترین زندگان بوده اند.

امیر جان! می دانم که نمی دانی چه غم سنگینی بود زمانی که در جشن تولدت اشک مادرت را دیدم اما جرات گریستن نداشتم. می دانم که نمی دانی بعد از خانه تان به همان پارک رفتم و برای فرو خفتن بغض و خشم دوریت چند نخ سیگار کشیدم!

امیر عزیز اما می دانم که می دانی در نخستین سال گرد تولد آقایان به خیال خود هر آن چیزی که بوی عشق و زندگی، بوی آزادی و رهایی، بوی برابری انسان ها را می داد بر خاک کشیدند به خیال خام خویش که تمام شد! اما می دانم که آنان نمی دانستند که نسلی در همان سال در همان تابستان اولین سال گرد تولدش را جشن می گرفت. سال ها بعد دوباره سرود زندگی و رهایی انسان ها را می خواند!

امیرجان! این را خود من هم نمی دانستم که دوریت و سفر کوتاه مدت به تپه های اوین چقدر برایم سخت و عذاب آور است. رفیق جان! شاید این درخواستم اندکی پر رویی باشد در این شرایط! اما می دانم که حتما می پذیری! به احترام زیباترین فرزندان آفتاب و باد 67! به احترام اشک مادرت! به احترام بغض رفقایت! به احترام تمام زندگی ! شمعی روشن کن در تاریکی تپه های اوین!  به مرتضی و بهاره و عبدالله و علی و مهدی و منصور و خلاصه تمامی بچه هایی که در میهمانی آقایان در تپه های اوین هستید بگو شمعی روشن کنند . این شهر خیلی تاریک است. شما ستارگان مگر روشنش کنید!

 شمعی که شاید روزی تبدیل به آفتابی شود تا روزی که دور نیست هیچ زندانی در جهان نباشد و ما سرود رهایی انسان را در زیر آفتاب تپه اوین بخوانیم تا باد به گوش کل جهان برساند.

امیر عزیز! تولد تو نشانی از زندگی است! زندگی که مرگ و مرگ خواهان را به زانو در خواهد اورد! پس باز با تمام وجود تولدت را تبریک می گوییم!

نوشته شده توسط roozmaregi در ساعت 07:32
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظر (7) | ارسال نظر


دوشنبه 25 تير 1386
نامه ای برای رفقایم در بند 209 اوین

اخبار سریع تر از آن چیزی که فکرش را می کنیم به ما می رسد. این است معجزه ی عصر ارتباطات! رفیقی که دیشب با او تلفنی حرف زده ای و امروز قرار بوده ببینی اش درست در همان پارکی که بعد از ظهر های بسیاری با هم قدم زده بودید بازداشت می شود.

اکنون بیش از 23تن از دوستان و رفقای دانشجوی مان در زندان به سر می برند. از این میان من 4 نفر شان را از نزدیک می شناسم. دلم می خواهد درباره ی همه این 23 تن بنویسم. اما بهتر است از خاطرات مشترکم با این 4 نفر بنویسم تا نمادی باشد از تمام رفقای در بندمان!

از عبدالله مومنی شروع می کنم. کسی که از همان دوران دبیرستان که روزنامه می خواندم، اسم اش را می شناختم. تا آن که در دانشکده علوم اجتماعی علامه دیدم اش. فوق لیسانس اش را آن جا می خواند. من در پایان نامه اش مسئول پر کردن پرسش نامه هایش بودم.  یک روز عبدالله در جلسه ای به شوخی به من اشاره کرد و خطاب به حاظران گفت.: " البته ما بر خلاف آقای شمس و رفقایش فکر نمی کنیم راه تغییر از خیایان ها می گذرد بلکه در فکر تغییرات پارلمانی هستیم" (نقل به مضمون) نمی دانم آیا عبدالله در تنهایی سلول اش در بند 209 اوین همچنان بر این خیال خود استوار مانده است؟ البته این مهم نیست. مهم آن است که دوباره عبدالله آزادانه در حیاط کوچک دانشکده سابق مان لیوان چای به دست با آن لبخندش به ما تیکه بیاندازد و البته جواب بشنود!

علی وفقی را زیاد ندیده ام اما در همان برخورد های اول با او احساس صمیمی ات می کردم. با ته لهجه ی شیرین ترکی اش همیشه سعی داشت بیشترین اطلاعات را در مورد بچه های گرایش چپ در دانشگاه بداند. روزی بر روی چمن های دانشگاه شریف با هم نشسته بودیم. روز انتخابات انجمن شریف بود. علی اصرار داشت که با بچه های چپ شریف صحبت کنم که همگرایی بیشتری با آن ها داشته باشند. من هم انتقاداتم را به او گفتم. اما اکنون نمی دانم که آیا علی که روز هاست در سلول تاریک 209 اوین است  دلیل انتقادات من را قابل درک تر می داند؟  آیا لزوم تغییر رویه در سبک کار را بیشتر درک کرده است؟ البته این ها مهم نیستند. مهم این است که علی دوباره آزادانه با همان لهجه شیرین ترکی اش "پرولتاریا" را تلفظ کند ما هم لبخندی به او بزنیم!

مرتضی اصلاح چی را حدود 3 سالی است می شناسم. خیلی از کنش های سیاسی و اجتماعی را در کنار یکدیگر انجام داده ایم. همواره یکی از کسانی بوده است که به عنوان یک فعال جدی سیاسی و اجتماعی در جمع های مختلف مثال اش را زده ام. مرتضی یکی از پایه ترین فعالینی است که دیده ام. تنها کافی است یک زنگ به او بزنیم و همواره چند دقیقه زودتر سر قرار خواهیم دیدش! این اواخر ازدواج کرده بود و همیشه صحبت از آن بود که کار پیدا کن و از من هم چند بار خواست که اگر کاری سراغ دارم به او خبر بدهم. این اواخر بحث های انتقادی شدیدی با هم داشتیم. سر مسائل تئوریک و پراتیک گره گاه های جدی پیدا کرده بودیم. اما این ها هیچ کدام مهم نیست. مهم آن است که دوباره مرتضی را آزاد ببینیم و این دفعه برخلاف گذشته قول می دهم به او! که برایش کاری پیدا کنم.

امیر یعقوب علی از همان روز های اولی که تازه دانشگاه قبول شده بود و به علامه آمده بود شناختم. شاید اولین دوست دانشگاهی اش من بودم و البته یکی از کسانی است که در آن سال بیشترین خاطرات مشترک را با هم داشتیم. چه شب هایی که تا صبح در زیر زمین مجیدیه خانه دانشجویی من بحث کردیم و آهنگ گوش دادیم! چه صیح هایی تا بعد از ظهر که در حیاط کوچک دانشکده با هم به قول بچه ها روی نیمکت ها آمار 1. 2 پاس کردیم.

یکی از پاتوق های همیشگی ما همان پارکی است که پنجشنبه امیر را در آن جا بازداشت کردند. پارک اندیشه! چه غروب ها و شب هایی که در آن پارک با امیر خندیدیم، سرود خواندیم، تاب بازی کردیم، گریستیم و.... هر وقت یاد امیر می افتم انتقادات جدی او نسبت به خودم و کنش هایم و نوشته هایم جلوی چشمانم ظاهر می شود. امیر همین طوری یک ریز انتقاد می کرد و در نهایت من در فاصله ی میان دو پک سیگار خیلی خون سرد و بی تفاوت، راحت جواب می دادم:" اگر می توانی برو بهترش را انجام بده امیر!"

 آری امیر! قبول می کنم همیشه از این بهتر وجود دارد! اما نباید اجازه دهیم که دیگر از این بدتر بشود. امیر دلم برای خانه کوچک دانشجوییم در زیر زمین مجیدیه و آن تقسیم غذا های سوسیالیستی مان تنگ شده است. آن شوخی ها و مسخره بازی ها. آن غروب های دل تنگ در پارک اندیشه! امیر دلم برای انتقادات بی امانت تنگ شده است. دلم برای دعوا ها و قهر کردن های چند ساعت مان تنگ شده است. دلم برای تو تنگ شده است.

 دلم برای عبدالله ، علی، مرتضی، امیر و تک تک دوستان و رفقای نادیده ام که اکنون در اوین و در سلول های تاریک 209 هستند تنگ شده است. دلم می خواهد همه ی آنان همین الان آزاد شوند تا باز هم با یکدیگر و در کنار هم زندگی را دوستی هایمان را دعوا هایمان را خندیدن ها یمان را گریستن ها یمان را تجربه کنیم.

دلم از همه بیشتر برای امیر تنگ شده است. باز هم می خواهم دوباره امیر را آزادانه در پارک اندیشه در حالی که روی تاب نشسته و دارد به من انتقاد می کند ببینم و البته باز هم بی تفاوت به سیگارم پک بزنم!



پنجشنبه 14 تير 1386
توقيف روزنامه و درد هم ميهنان

آيا  تعطيلي يك روزنامه مي تواند مسئله و درد روزمره يك جامعه و انسان هاي ساكن در آن باشد؟ آيا تعطيلي روزنامه ها خود تبديل به جزئي از زندگي روزمره ما نشده است؟ چرا هيچ كس برايش مهم نيست كه روزنامه اي بسته مي شود؟ آيا توقيف روزنامه هم ميهن براي ما مهم است؟ براي مردم جامعه ي ما چه؟ براي طبقات مختلف جامعه چه؟

ابتدا لازم است بگويم. آزادي بيان بي قيد و شرط است. هر انساني و هر جمعي از انسان ها در يك جامعه به هر نحوي بايد بتوانند هر آن چه را كه مي خواهند منتشر كنند و پخش كنند. بر اين مبنا تعطيلي هر روزنامه و رسانه اي حتي اگر " هم ميهن " هم باشد جاي تاسف و محكوميت دارد. از نظر من تعطيلي روزنامه ي "هم ميهن" با آن كه چندان مهم نيست اما بايد محكوم شود. اما چرا چندان مهم نيست؟ چرا مردن هيچ واكنشي نسبت به اين مسئله نشان نمي دهند؟

دوستان "هم ميهني" ما انتظار داشتند كه هم ميهنان كشور ايراني _‍ اسلامي شان نسبت به تعطيلي اين روزنامه ناراحت شوند و اعتراض كنند. اما تا اين جايي كه ما مشاهده كردسم در كل جامعه هيچ بازتابي در اعتراض به تعطيلي اين روزنامه رخ نداد. دليل بسيار ساده است. مردم ساكن جامعه ما از جنس "هم ميهنان" اين روزنامه نيستند. اكثريت مردم اين جامعه از لحاظ منافع طبقاتي و مادي و ععيني هيچ سنخيتي با "هم ميهنان" ايراني _ اسلامي شان در روزنامه هاي دو خردادي ندارند. اين امر متقابل است. دوستان "هم ميهني" ما تا به حال چند بار در مورد بي كار شدن و بي حقوقي روزانه ي هزاران كارگر ساكن در اين جامعه نوشته اند؟ تا به حال چند بار در مورد ستم جنسيتي كه بر زنان اين جامعه مي رود كه نشات گرفته از ديدگاه هاي مردسالارانه ي ملي _ اسلامي است نوشته اند؟ تا به حال چند بار در مورد ستم به بهانه  ي مليت كه نشات گرفته از ناسيوناليشسم ايراني است نوشته اند؟ دوستان " هم ميهني " ما كه هم واره از سرمايه داري لجام گسيخته دفاع كرده اند. چه انتظاري دارند قربانيان ميليوني اين سرمايه داري از آنان دفاع كنند؟

 پس چطور انتظار دارند انسان هاي اين جامعه نسبت به تعطيلي روزنامه اي كه در مورد درد ها و خواست هاي روزمره آنان هيچ واكنشي نشان نداده است واكنش نشان دهند؟  

دوستان "هم مهيني" ما بايد در نظر بگيزند كه جهان تغيير كرده است. صزرف اين كه ما همه در يك ميهن زندگي كنيم دليل نمي شود كه با هم منافع مشترك و درد مشترك داشته باشم. اين تفاله هاي ناسيوناليستي را به دور بايد ريخت. هم ميهنان ديگر براي هم ميهن خود  اهميتي قائل نيستند. انسان ها براي انسان هاي هم طبقه و هم منافع با خود اهميت قائل هستند.

البته جاي چندان نگراني نيست. اميد است در آستانه ي نمايش انتخاباتي دور هشتم مجلس بر ديگر شاهد حضور پرشور "هم ميهنان" عزيز و روزنامه نگاران بسيار باسواد باشيم البته به لطف احكام حكومتي آقايان!

 



دوشنبه 11 تير 1386
گفتگویی در مورد بحران بنزین

رادیو آوای دیگر را دوباره داریم ر