تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

فیلم "سینما پارادیزو" شاهکاری است در مورد عاشقانه های این جادوی  نیمه ی اول قرن گذشته ! نیم قرن اولی که  بنا به دیالوگ "آلفردو" در همین فیلم بین دو جنگ جهانی معنا می شد و  یا مثل فیلم کوتاه ساخته شده توسط "توتو" هم چون سرخی دریاچه ی خونی که گوساله ها از آن گذر می کردند و سرخی عشق!

سینما پارادیزو نوستالژی ما را بر  می انگیزد. نوستالژی که فرا زمانی و فرا مکانی است. حتی در نیمه اول قرن کنونی هزاران کیلومتر دور تر از سیسیل نیز ما را در بر می گیرد.

 این فیلم روایت عشق است  و کور شدنی دل پذیر از این عشق.  آلفردو ی پیر آن چنان عاشق فیلم و آپارات است که نهایتا کور می شود و تو توی جوان آن چنان عاشق  دخترک می شود که او هم کور می شود.

سالن سینمای  در این فیلم به مثابه ی یک عرصه ی عمومی است که همه گان در آن عاشق می شوند.  سالن این سینما مکانی است برای عاشق شدن که  البته نهایتا  در نیمه یدوم قرن گذشته که دیگر شاید عشق معنای سابق خود را از دست داده است باید فرو ریخته شود تا بهچجایش پارکینگ ساخته شود.

آلفردو نمی خواهد توتوی جوان به سرنوشت او که در راه عشق اش کور شد، دچار شود. در نتیجه  از او می خواهد دیگر به شهر کوچک و زیبای شان که عشق اش را در آن یافته باز نگردد و برود و عاشق کارش شود. عاشق سینما!

اما توتو از جوانی تا میان سالی اش نه تنها به خاطر عشق به سینما یش  عشق به دخترک را از یاد نمی برد بلکه به قول ماکز در  داستان زیبای " خاطرات روسپیان سودازده من"  "برای تسکین درد عشق اش  به سکس پناه می برد" و هر دفعه که مادرش تماس گرفته است،  زنی متفوت گوشی را برداشته است.                                                                 

این فیلم روایت گر عاشقانه هایی است که برای  رسیدن به یکی از آن ها باید از عشق دیگر گذشت.  این فیلم سر تا سر برانگیزننده ی تمام نوستالوژی های ماست. هرچند که به طور قطع تجربه ی های گذشته نسل ما در این بازه ی زمانی فعلی و در این مکان هزاران فرسنگ از تجربه ی آنان دور است، اما باز هم نوستالژی ما را بر می انگیزد.

صحنه های اول  فیلم که تکه های نگاتیو با به صدا در آمدن زنگ کشیش سانسور می شوند را با صحنه ی آخر فیلم که تمام آن بوسه های عاشقانه که به صورت نگاتیو های بریده بریده به هم وصل شده اند که به عنوان آخرین هدیه آلفردو به توتو است را با هم تداعی کنید، تا بار دیگر لذت این نوستاۀلوژی را درک کنید. نوستالژی که ما را فرا می گیرد و به دور دست ها می برد.

اما این نوستالوژزی از جنسی متفاوت است. نسل  ما که کودکی اش را در این تاریخ و این جامعه و گرفتار آمده در مناسبات اش تجربه کرده است. درکودکی مان  چیزی نداشته ایم که از دست بدهیم که اکنون  حس نوسالژی مان را برانگیزد.  ما نوستالوژی گذشته ی از دست رفته مان را در این فیلم نمی جوییم. ما نوستالژی چیزی که هرگز نداشته ایم را در این فیلم می یابیم و این لذت اش را چندین برابر می کند.

سینما پارادیزو  با آن موسیقی دل نشین و با آن ریتم آرام و عاشقانه اش ما را به دور دست هایی می برد که هرگز تجربه نکرده ایم. برای همین است که لذت بخش تر می نمایاند. ما را به سالن های سینما یی می برد که زندگی در آن جریان دارد. زندگی که هم چون فیلم ها زیبا است اما ماتجربه اش نکرده ایم. این نوستالژی لذت بخش ترین حسی است که تاکنون از دیدن یک فیلم به من دست داده است و شاید خود دیدن این فیلم برای ام خاطره ای نوستالوژیک شود.

فیلمی که نشان می دهد که بین عشق و سینما یکی را باید برگزید. هر چند من چندان عشق سینما نیستم  که در این دو گانه انتخاب گرفتار بیاییم اما به اجبار بین عشق و "خیلی چیز های دیگر" تاکنون آن "خیلی چیز های دیگر" را برگزیده ام اما "شاید وقتی دیگر...." عشق  بر گزینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:52  توسط فواد شمس  | 

به بهانه ی این دو نوشته:

امام خمینی، سیاست مدار یا حقیقت مدار؟ / وبلاگ شخصی محمود احمدی نژاد

ندیدن هاله نور عجیب است / روزنامه کارگزاران

جای تعجب دارد آنانی که تا هر رویدادی رخ می دهد نا گهان فریاد بر می آوردند "سیاست ما عین دیانت ماست" و "ما پیروی خط امامیم" ناگهان در این ۳ تا ۴ سال اخیر شروع به خرده گیری به کسی می کنند که به واقع به صورت تمام و کمال سیاست را در دیانت معنا کرده و واقعیت عینی دین را به منصح ظهور گذاشته است.

آقایان شما چرا "هاله ی نور " را نمی بینید چرا "تجسم کلمه" را بر روی زمین مادی نمی بینید؟ چرا خدا را داخل در کارتان نمی بینید!  دوستان اصلاح طلب دینی، روشنفکران دینی و هر چیز دیگری که پسوند دین را بر آن می نهید نمی توانید به راحتی از این واقعیت فرار کنید که سیاست اگر  با دین  بخواهد کامل اجرا شود چیزی جز دهه ۶۰ و اکنون نمی شود. و پدیده هایی جز احمدی نژاد را به بار نمی آورد!

اگر در آلمان اواسط قرن نوزده دیگر نقد دین به مثابه ی  بنیاندین ترین نوع نقد به پایان رسیده بود اکنون در ایران ابتدای قرن ۲۱ تازه نقد دین آغاز شده است. اما نقد کنندگان واقعی نه در قامت سروش و مجتهد شبستری که در قامت احمدی نژاد و پور ازغندی ظهور کرده اند.

 دین را به واقع وارد عرصه یسیاست کرده اند و دین جزئی از زندگی واقعی و روزمره ما شده است تا نتایج اش را به عینه ببینیم تا  " هاله های نور" ما  را فرا بگیرند! آری تا زمانی که خود انسان هاله ای از نور نشود و کل جهان گرد او نگردد باید هم انتظار داشت که سرتا سر زندگی ما را هاله های نور این چنینی در برگیرند.

اما به نظرم دوستان اصلاح طلب دینی و روشنفکران دینی و رسانه هی شان بهتر است به واقعیت تن در دهند واقعتی که همان  در عبارت " سیاست ما عین دیانت ماست" هموار متجلی بوده است و اکنون عینیت یافته است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط فواد شمس  | 

در چند وقت اخیر موسیقی ایران با چند کار جالب توجه نوید آن را می دهد که لااقل در این شاخه از هنر مدرن شاهد پدیده هالی نوینی باشیم. آهنگ های محسن نامجو و گروه کیوسک   و از آن ها مهم تر  رشد سریع و وسیع موسیقی به اصطلاح زیر زمینی همه و همه دست به دست هم می دهند که افق های تازه ای را در جلوی خود ببینیم. گفتمان رسمی سلطه آمیز را در موسیقی به چالش بکشیم.

در این میان برخی از آهنگ ها ی رپ فارسی هم نقش آفرینی می کنند. با آن که متاسفانه بیشتر موسیقی رپ فارسی چندان قابل توجه نیست اما  در میان آن تک کار های خوب را هم می توان دید.

البته من به شخصه رپ را سبکی می دانم که بیشر برای بیان اعتراض سیاه پوستان مناسب است اما در جهان امروزی مرزی وجود ندارد در موسیقی هم به همین شکل!  پس می توان انتظار داشت در رپ فارسی هم تک کار های جالب مثل هیمن آهنگ " ما  مرد نیستیم" را دیدی.

در این جا نمی خواهم و البته نمی توانم تحلیل وسیع، جدی و عمیقی از این آهنگ بدهم تنها به ذکر نکانی چند بسنده می کنم. به نظر می رسد که می توان این آهنگ را تنها بر اساس تکست خوبش تحلیل کرد چون موزیک  و صدای خواننده چندان چیز خاصی برای بیان کردن ندارد  مثل اکثر آهنگ های رپ دیگر که تکیه اصلی بر تکست می باشد. 

در این آهنگ نیز ما شاهد روی کرد جالب توجه ای هستیم که می توان کلیت آن را به ۳ بخش تقسیم کرد:

۱- بخش اول که به نقد وضعیت و موقعیت زنان در جامعه ی ما می پردازد که بسیار درخشان آغاز می شود " مثل اون دختری که پردشو دوخته/ یا اونی که پول نداش تو آتیش سوخته"  دقیقا از نقطه ی  آغاز می کند که  ریشه ی اکثر ستم های تاریخی بر جنس زن است! مسئله سکس

در ادامه در مورد نقش زنان در جامعه ی ما به درستی اشاره دارد که متاسفانه آنان هیچ گاه چیزی جز چند "قابلمه و قوری" و یا "عروسک هیا" هم خوابه  مردان نبوده اند و همواره به وسیله جهل و فقر و ترس و مذهب گرفتار اوهام و یک زندگی صوری هستنند! 

 به زیبایی مادرش را یا همان نماد زن جامعه ی ما را دعوت می کند که دنیای مادی را بچسبد و بی خیال بهشت دروغین شود! این جا است که وی آسمان را نقد می کند و به زمین می رسد و همین است که این بخش از تکست آهنگ را زیبا می سازد یک نقد این جهانی و زمینی از وافعیت موجود!

در ادامه به خفت وکلفت بودن زنان و باج دادن آنان به مردان اشاره دارد و این بخش را با عبارتی که به واقع اوج تکست است به پایان می برد: " بوی سیلی و شلاق می دی خانوم/ تا کی به مردا می خوای باج بدی خانوم"

۲- بخش دوم این آهنگ با عبارت " ما که از مردی، مردیم خانوم" آغاز می شود. در این جا نیز به نقد  موقعیت مردان در جامعه ایران می پردازد . با آن که رگه های از یک حس نوستالژیک خام و نادرست در مورد مردانگی و غیرت و نماد هایش در فرهنگ عامه مثل رستم در آن وجود دارد.

 اما این بخش نیزبا به چالش کشیدن مردانگی در جامعه ایران که در قالب " سرتیپ های سپاه سهام دار در دبی" تا " اراذل و اوباش آفتابه به گردن" تا " پوپر و کانت خونای تازه فرنگی شده مثل گنجی" تا "برندگان جوایز کن مثل کیا رستمی " تا "دلقک های تلویزیونی مثل مهران مدیری" و....  تبلور یافته است، نقطه ی درخشان دیگری در این آهنگ است که لبحند های تلخی را بر لب مخاطب می نشاند و البته وی را به فکر کردن وادار می سازد.

در این بخش شاهد آن هستیم که مردانگی از مفهوم خالی است.  تنها تبدیل به چند گزاره خنده آور شده است مثل" یک کلاژ" به ما مردانی را در تابلو جامعه نشان می دهد که تنها باید به شان  نیشخند بزنیم و البته در خلوت به حال شان و حال مان  گریه کنیم.

۳- اما چند گزاره در این تکست وجود دارد که به نظرم نبودشان بهتر بود چون بودن شان به پیام اصلی  جریان ربطی نداد و البته بعضا ضربه هم می زند. البته این امر تنها در این موزیک نیست که خودنمایی می کند، در میان بسیاری از انسان های جامعه ی ما که به وضع موجود معترض هستند، متاسفانه هنوز رگه هایی از این نوع نگاه که خود بخش اصلی قوام دهنده ی این وضعیت نا مطلوب است وجود دارد. در برخی از ابیات این آهنگ ما گزاره هایی را می بینیم که نشان گر یک نوع ناسیونالیسم خام و کودکانه است که البته در بیشتر رژ های فارسی هم همیشه تکرار شده است.

در  این جا نمی خواهم از منظر یک نقد سیاسی، ایدئولوژیک و مفهوم شناختی به ناسیونالیسم بپردازم تنها به ذکر این نکته اکتفا می کنم که به نظر می رسد، یکی از مقوله هایی که عامل اصلی تبعیض بر ضد زنان و تسلط گفتمان مردسالارانه در طول تاریخ بوده همین ناسیونالیسم است.

پس در این آهنگ اگر قرار است که به مردسالاری اعتراض شود و وضعیت زنان را به نقد کشید به نظرم نه تنها نباید هیچ گزاره مثبتی برای ناسیونالیسم و نماد هایش مثل رستم، خلیج فارس و... قائل شویم بلکه باید ان ها را به نقد کشید.  البته این نکته را هم در نشظر بگیرید که ما در این وادی تازه در آغاز راهیم و همین که رستم و شاخنامه را از تقدس دروغینی که دارد خاک می خورد بیرون کشیده ایم و در آهنگ های رپ از آن استفاده می کنیم سر آغاز نقد گذشته شرم آورمان است.

در واقع همان طوری که دیگر نمی توان به زور هرمونتیک و پوپر   تعبیر امروزی و سکولاریستی از قرآن و اسلام  در مورد زنان داد. به زور هر حس نوستالژیک هم نمی توان از رستم مرد مطلوب ساخت و شاهنامه را از خاک خوردن در تافچه نجات داد. پس بهتر است که بگذاریم رستم هایمان بشوند سرداران سپاه و کراک شان را بکشند!

در پایان به نظرم این آهنگ با وجود برخی از کم و کاستی هایش بسیار جذاب و تکان دهنده بود و به احتمال قوی اگر خوب بخش شود می تواند با خیل عظیمی از محاطبان ارتباط گیری کند به نظرم نسل جوان معترض جامعه ی ما راه جدیدی برای بیان اعتراض اش و البته سعی برای تغییر این وضعیت موجود نا مطلوب برگزیده است که به مراتب از راه های نخ نما شده و بی تاثیر و شعار گونه  تاثیر گذار تر است.  همین ۲ تا ۳ دقیقه آهنگ  " ما  مرد نیستیم" به نظرم از هزاران صفحه بیاینه ما محکوم می کنیم ها و.....  تاثیرش برای بیان وضعیت زنان جامعه ی ما بیشتر بود.  پس ما هم می گوییم ما مرد نیستیم و البته مردیم  از مردی لااقل  شما ها زن باشید و البته کاری کنید همه با هم انسان شویم و از عطر انسایت مان به یک دیگر بپاشیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:47  توسط فواد شمس  | 

فوتبال افیون هزاره سوم است.  زمین سبز بازی تبدیل به جایی ورای واقعیت زندگی روزمره می شود. تبدیل به محل جدال گلادیاتور های هزاره سوم!

 هر لحظه که سلاطین و امپراتور ها و ژنرال های دنیای واقعی اراده کنند در این زمین مستطیل شکل سبز رنگ سلاطین و امپراتور ها و ژنرال های سرخابی رشد می کنند.

هر لحظه که بخواهند  افکار مردم را از واقعیت های کثیف جامعه دور کنند به فوتبال پناه می برند. فوتبال بازی پولدارهاست با تماشاچی های فقیر! 

اگر در هزاره های قبل از میلاد گلادیاتور های فقیر هم دیگر را می کشتند تا پول دار ها سرگرم شوند اکنون پول دار ها در وسط زمین با هم بازی می کنند تا فقیر ها را سرگرم کنند.

اما این بازی یک جایی به انتها می رسد.آن هم زمانی است که تماشاچی های فقیر اراده می کنند که بازی گر وسط میدان باشند. تماشاچیان  که اکثرار جوانان تهی دست هستند، اکنون تبدیل به یک دسته گلادیاتور شده اند.  اما سیستم چنان طراحی شده است که سریعا واکنش نشان می دهد و یک دسته  جوان تهی دست دیگر را در لباس متحد الشکل برای سرکوب  گلادیاتور های اول می آورد و این جا است که در واقع بازی تازه آغاز می شود.

اما دیروز زمین فوتبال نیز به اندازه ی خود واقعیت زندگی آن هزاران جوان سیاه  و البته سرخ رنگ  شد.  به واقع بعد از سوت پایان بازی داور! تازه بازی اصلی شروع شده بود.

اکنون دیگر به واقع خود گلادیاتور ها بودند که در وسط زمین  یک دیگر را تکه پاره می کردند  اما قرار نیست ما شاهد باشیم ناگهان تلویزیون صحنه هایی از دلاور مردان ایران زمین اسلامی را برای مان نشان می دهد تا ما با واقعیتی که ده ها هزار جوان  که اکثرا از طبقات فرودست جامعه روبه رو شدند رو به رو نشویم.

 باید تنها صدای دل نشین عادل جان را بشنویم که از زحمات نیروی انتظامی تشکر می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط فواد شمس  | 

۱- کارتون کایوت و Road Runner را  به طور قطع دیده اید. تاکنون با خود اندیشیده اید که چه چیزی در این کارتون آن چنان جذاب است که میلیون ها مخاطب را به خود جذب می کند؟ به نظر من یک هم ذات پنداری بین مخاطبان این کارتون یعنی ما انسان های زیست کننده در دوران مدرن با قهرمان بی چاره این کارتون یعنی "کایوت" همیشه شکست خورده وجود دارد.

۲- کایوت ها  گرگ های همیشه گرسنه و بدبخت و البته خبیثی هستند که در صحرا های جنوب غربی آمریکا زیست می کنند که در فرهنگ عمومی مردم آن جا موجوداتی خبیث هستند که هم واره مورد غضب واقع می شوند، اما در این کارتون به طور قطع بار ها شده است که ما با کایوت داستان احساس هم دردی کرده ایم و برای اش دل سوزانده ایم. چرا؟

۳- به نظر می رسد "کایوت" در این کارتون نمادی از انسانی است که در زندگی در دروان مدرن هم واره در پی یک هدف و آن هم  رسیدن به "کامیابی" به چنگ آوردن Road Runner است و برای آن دست به رقابت "غیر طبیعی" می زند. اما همیشه "نا کام" می ماند. در این داستان به هیچ وجه نباید تصور کنید که کایوت می خواهد Road Runner را بگیرد تا آن را بپزد و بخورد چرا که اگر این گونه بود به جای این همه خرج برای گرفتن وسایل و ابزار های مختلف برای به دام انداختن Road Runnerبهتر بود هزینه آن را برای سفارش دادن یک پیتزا یا جوجه کباب  مصرف می کرد. در این جا هدف غائی کایوت  ارضای "نیاز طبیعی" گرسنگی اش نیست. بلکه ارضای یک "غریزه غیر طبیعی" و تحمیلی به نام " کامیابی" در یک رقابت است.

۴- در این داستان Road Runner نماد یک موجود موفق در زندگی مدرن است.از اسم او هم پیداست. وی دونده ی جاده هاست. وی هیچ کنشی به غیر از دویدن و "میگ میگ" کردن انجام نمی دهد اما همیشه موفق است. البته موفقیتی که تنها در چارچوب جاده های از پیش ساخته شده می گنجد. Road Runner هیچ کار مشخصی جز دیویدن در جاده ها ندارد. او حتی جاده ی جدیدی هم نمی سازد و تنها در جاده های از پیش ساخته شده می دود. او هیچ گاه از جاده هم بیرون نمی زند و این است رمز موفقیت وی!

پیام اخلاقی در این جا آن است که اگر می خواهید در زندگی  کنونی خود موفق باشید باید هم واره تنها در چارچوب ها بدوید در جاده های از پیش ساخته شده و سعی برای تغییر آن مساوی است با یک یک کنش بلاهت آمیز که تنها  موجب خنده مخاطب می شود.

۵- ما با کایوت احساس هم دردی می کنیم  اما هیچ گاه هم نشده که از Road Runner بدمان بیایید و از  این موجود متنفر شویم.  دلیل هم آن است که Road Runner هیچ کنشی انجام نمی دهد تنها حضور دارد. در صحنه ها حضور دارد  و حضور خود را با میگ میگ کردن اعلام می کند و هر میگ میگ شیپور آغاز یک جنگ  یک طرفه و بلاهت آمیز است. Road Runner هیچ گاه به کایوت آسیبی نمی رساند کایوت هر آسیبی که می بیند از زوایای دیگر است.

۶- کایوت قربانی ابزار ها و وسایلی است که کمپانی AMCD  تولید می کند.  او قربانی کارکرد های این ابزار هاست. او هیچ بلاهتی ندارد جز به کاربردن چندین باره وبی پایان ابزار هایی که هم واره او را قربانی کرده اند. از طرف دیگر کایوت قربانی تغییر وضع طبیعی است تمام قوانین غیر قابل تغییر طبیعت در مقابل وی تغییر می کند و همه چیز دست به دست هم می دهد که کایوت نا کام باشد .

به طور مثال بار ها دیده اید که قانون جاذبه  ناگهان معکوس شده است. در این جا نه تنها باید به کایوت و بد بختی هایش بخندیم بلکه باید به ریش نیوتن هم بخندیم و به نیوتن متذکر شویم که آری هر آن چه که سخت استوار است در دوران مدرن نا گهان دود می شود به هوا می رود، حتی قانون جاذبه آقای نیوتن!

۷- کایوت ناکام است و این ناکامی اش بی پایان است چون وی بلاهت خود را در استفاده از ابزار های کمپانی AMCDهمچنان ادامه می دهد. حتی هیچ گاه سعی نمی کند از توانایی های طبیعی خود استفاده کند وی همیشه متکی به ابزار های این کمپانی است و همیشه محکوم به ناکامی!  

۸- هیچ گاه کایوت نباید از بین برود. چون لازم است این چرخه ادامه پیدا کند. حتی کایوت خسته هم نباید بشود. کایوت باید زنده باشد و ادامه دهد به عبارتی نیروی کار وی باید بازتولید شود. وی نا کام است اما باید ادامه دهد.  البته این فرض هم به اندازه کار های کایوت بلاهت وار است اگر خیال کنیم که Road Runner موفق است. نه ! وی نیز موفق نیست چون تعریف موفقیت آنی نیست که تنها در چارچوب های یک نظم و جاده های آن بتوان با سرعت بسیار دوید و این امر را تنها هزاران بار تکرار  کرد. Road Ruuner هم به اندازه ی کایوت بد بخت است چون در چارچوب این سیستم تنها حق دارد که برای زنده ماندن با سرعت هر چه بیشتر بدود.

۹- خیال نکنید داستان کایوت و Road Runner تنها مختص صحراهای خالی از سکنه ی جنوب غربی آمریکا است.  در یک قسمت کایوت عاصی شد و با کندن تونلی با گذشتن از قطر زمین به سر زمین چین فرار کرد اما آن جا نیز ناگهان با یک Road Runner دیگر مواجه شد. البته Road Runner آن جا بومی شده بود و چینی بود. این است راز مانندگاری نظم موجود تلاش برای بومی سازی موفقیت!  این جاست که می فهمیم که نظم کنونی جهان شمول است و به قول آن پیر مرد پر موی اواخر قرن ۱۹ دیوار های چین را هم فتح کرده است. داستان ناکامی های کایوت یک امر جهان شمول است.

۱۰- ما همه در وجوهی از زندگی مان یک کایوت هستیم. تنها ناکام می شویم و باز هم باید زنده بمانیم که این چرخه ی ناکامی مان ادامه یابد. تا کمپانی های بزرگ بتواننند بیشتر سود کنند.  اگر هم خیلی زرنگ باشید و بتوانید با سرعت بدوید تنها در جاده هایی خواهید دوید که بی انتها هستند و هیچ مقصدی در آن جا متصور نیست و تنها لقب "دونده جاده های" زندگی را به شما خواهند داد. من که ترجیح می دهم در زیر آفتاب داغ صحرا های خالی بنشینم و حمام آفتاب بگیرم نه این که از ابزار ها استفاده کنم و یا  فقط بدوم  برای هیچ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط فواد شمس  | 

۱- ملتی که همواره در "خماری" توهم گذشته پر افتخارش؟! مانده باشد هیچ گاه پیشرفت نمی کند. نقطه ی آغاز هر جلو رفتنی احساس "شرم"نسبت به گذشته و "خشم" نسبت به حال است. تا زمانی که حس سرخ شرم همگانی ما را فرانگیرد در این چرخه گرفتاریم بدون هیچ پیشرفتی!

۲- اگر زمانی شووینیسم آلمانی از انسان ها به اشیا سرایت کرده بود و آن زمان قهرمانان آهن و پهلوانان پنبه وطن پرست شده اند. اکنون ناسیونالیسم ایرانی از انسان ها به عوارض طبیعی سرایت کرده است و در این جا است که "کوسه ها خلیج" نماد دفاع از وطن پرستی می شوند و قهرمانان ملی که گویا ( پروین اند و حجازی) با پهلوانان پنبه ( رضا زاده ها) در آگهی های بازرگانی شرکت های حاشیه جنوبی خلیج نشینان شرکت می کنند. و البته نام دبی می شود سواحل جنوبی خلیج همیشگی فارس اما داستان همان است سرازیر شدن پول به جیب سرمایه داری جهانی!

۳- در این شرایط است که امضا جمع کردن برای تغیییر و بهتر شدن زندگی زنان این جامعه سال ها طول می کشد و البته ده ها نفر را روانه زندان می کند اما امضا برای تغییر یک نام جعلی با نام جعلی دیگر تنها ساعت ها طول می کشد و البته رسانه ی ملی نیز آن را تبلیغ می کند.

۴ -نام ها همه جعلی اند. انسان ها بر اساس توافق در طول تاریخ بر هر کجا نامی نهاده اند. این جاست که عبارت" خلیج همیشگی فارس" دارای دو تناقض عمده در خود است. این عارضه ی طبیعی " خلیج" یا همان "گلف" یا دریا یا هر چیز دیگری احتمالا هزاران سال قبل از این که زبان فارسی به وسیله یک عده ابداع شود وجود داشته! پس از ازل فارس نبوده و تا ابد هم فارس نخواهد ماند.

۵- نکته جالب تر در این تناقض آن است که تا آن جایی که ما اطلاع داریم " خلیج" واژه ای با ریشه ی عربی است و معادل فارسی اش را نمی دانیم و البته تاکنون کسی هم آن را تبلیغ نکرده و این جا است که تناقض این بازی مسخره نام ها آشکار تر می شود. لطفا دوستان بسیار وطن پرست با سواد بگردند یک واژه اصیل پارسی برای این عبارت خلیج پیدا کنند.

۶- اما مسئله نام ها نیست مسئله واقعیت هاست. مسئله منافع است. در حالی که شکم گنده های فارس و عرب و آمریکایی و انگلیسی و ... بدون در نظر گرفتن هر گونه تمایز نژادی و قومی و ملی دارند منافع انسان های ساکن در اطراف این خلیج را به تاراج می برند. در حالی که ناوگان امریکایی و قایق ها تندرو ی نظامی های دولت های منطقه "خلیج" را اشغال کرده اند یک عده بچه دارند احساسات وطن پرستانه شان را با بمب گذاری اینترنتی تخلیه می کنند.

۷- شووینیست های آلمانی در انتهای قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰ آرامش " گراز های وحشی " جنگل های بکر ژرمن را بر هم زدند و عاقبت تمام جنگل ها را به همراه گراز هایش نابود کردند شما لطفا آرامش کوسه های خلیج را بر هم نزنید و یا بدتر کوسه های عالم سیاست را به مقام قهرمانان وطن پرست نرسانید!

این منطقه از جهان مثل تمام مناطق دیگر است و متعلق به تمام انسان هایی که در آن جا ساکنند بدون در نظر گرفتن امور مثل قومیت و نژاد و زبان و ملیت و... چون در این امور انسان هیچ اختیار و اراده ای برای انتخاب نداشته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط فواد شمس  | 

دوست ناشناخته ای به نام آقای  آرش بهمنی در مطلب با عنوان" فرزندان خلف رفیق استالین! "چند خطی نوشته اند  که گویا بازتاب نوشته من "احمدی نژاد تکامل یافته ی مصدق! در صحنه کمدی تاریخ"  که البته جالب است که عکس ما را هم بزرگ گذاشته اند و تنها مانده بود زیرش بنویسد

 "wanted! dead or alive "  

 حال فارغ از شوخی به نظرم تنها محصل کلام شان در همین دو گزاره خلاصه می شود:

۱- بنده و اکثر چپ های ایران فرزندان خلف استالین هستیم.

۲- جز اظهار تاسف برای من چیز دیگری ندارند بگویند.

قبل از پرداختن به این دوگزاره "نق نق" گونه ی ایشان باید بگویم بنده هیچ گاه مطالب آقای آرش بهمنی را نخوانده ام و چندان هم علاقه ندارم در این شرایط و الان  وقت بگذارم که بخوانم و حتی اگر بگذارم بهتر  می دانم نوشته های " گنده های شان"  را  بخوانم! نه چند وبلاگ نویس را و با آنان بحث کنم!

اما چون این مطلب را در مورد من نوشته بودند در نتیجه باید چند خطی توضیح دهم.

به نظر می رسد در مورد گزینه دوم باید بگویم ممنون از اظهار تاسف ایشان اما نیازی به تاسف خوردن نداریم. چون اگر واقعا به آزادی بیان اعتقاد دارند هر کسی می توان هرگونه که می پسندد بیان کند و احساست شخصی دیگران برای اش مهم نباشد. در نتیجه من هم بار دیگر ضمن تشکر از این حس "  مادرانه ی" تاسف خوردن ایشان که نشان از رسوخ فرهنگ مردسالارنه در دوستان عزیز است. نسبت به حس ایشان بی تفاوت هستم و در بیان نظراتم چندان تاثیری ندارد و نظراتم را رک و راست تر بیان می کنم!

  اما در مورد گزاره اول لطفا دقیقا بگویند از کجای نوشته های من دریافته اند ما با استالین نسبی آن هم از نوع نسبت " پدر" و " فرزندی" داریم ! و جدی تر از آن نیز از کجا دریافته اند که ما جز فرزندان " خلف " ایشان هستیم! این کار هم چندان کار سختی نیست! نوشته های استالین و نظرات وی موجود است و نوشته های من هم موجود است یک کمی وقت بگذارند به جای تاسف خوردن هر دو را با هم مقایسه کنند. البته لطفا به اصل منبع مراجعه کنند خود استالین نوشته هایش و عمل کردش! نه توهماتی که از استالین ساخته شده است. خصوصا میزان "میهن پرست " بودن استالین را در نظر بگیرند. و یا بحث  نظر استالین در مورد تاریخ که سرتاسر با مارکسیم متفاوت است.  برای نمونه نظر وی در مورد

 این که " رشد نیرو های مولد" در تاریخ مهم است نه " مبارزه طبقاتی" که دقیقا همان حرفی است که در ۱۰۰ سال اخیر به زبان های گوناگون انواع طرفداران رشد سرمایه داری بومی در ایران زده اند.  اگر هم سوادتان قد نمی دهد از  آن " گنده تر"  ها کمک بگیرید.

اگر هم علاقه داشتید قطعا برای تان نشان می دهم که اتفاقا دوستان "لیبرال ناسیونالیست" بیشتر از دیگران با تئوری های استالین سنخیت دارند.

 اما به نظر می رسد بحث کردن و ایجاد یک بستر نقد  " دیالکتیکی" امری فرا تر از زدن انگ های سیاسی این چنینی است وگرنه برای من هم کاری ندارد که شما را " فرزندان خلف هیتلر" بنامم یا "فرزندان خلف جرج بوش" و از این قبیل انگ های سیاسی اما فکر می  کنم بهتر است روش دیگری برگزینید!

در آخر   توصیه ام به آقای آرش بهمنی این است که به جای " تاسف خوردن" و  گفتن کلیشه های رایج در " انگ زنی" سیاسی! اندکی دست به نقد جدی بزنند.  من هم در خدمت تان هستم شما بنشینید همین نوشته قبلی من را یک بار دیگر با خون سردی بخوانید و به جای تاسف خوردن در نظر بگیرید که باید آن را " بی رحمانه" نقد کنید. بعد آرام آرام یاد می گیرید که به جای " نق نق " کردن و زدن انگ های این چنینی می توانید " نقد " هم بکنید. 

 

 

پا نوشت:

دوست نادیده ام آقای بهمنی در ادامه مطلب شان چند نکته ای را گویا در جواب من ارائه داده اند. البته به واقع به نظر این بحث چندان اهمیتی ندارد چون سر جمع کل خوانندگان وبلاگ من و ایشان 3 رقمی هم نخواهد شد اما به رسم احترام به یک فرد دیگر که وارد دیالوگ هر چند با سبک خاص خودش شده است این چند خط را هم در پانوشت همین مطلب می نویسم:

1- آرش بهمنی در جای جای مطلب اش گویا خواسته است قوه ی طنز خویش را بسنجد برای همین بار ها از عبارت هایی که به خیال وی می تواند "تیکه" ای به من محسوب شود استفاده کرده است. در حالی که اگر به واقع بهتر مطالب گذشته من را می خواند می فهمید که من نه تنها هیچ عشق و علاقه ای به " خلق قهرمان ایران" و " یا انقلاب سرخ خلق ایران" یا گزاره های نظیر این ندارم بلکه خودم همواره به نقد این نوع دیدگاه ها که در ادبیات مرسوم سیاسی ایران به " سوسیالیسم خلقی " موسوم است پرداخته ام.

2- وی در ادامه تاکید دارند که نخواسته اند ما را فرزند خلف استالین بنامند و تنها تاکید کرده اند ما باعینک استالنین به موضوعات نگاه کرده ایم. اما باز هم من درخواست قبلی ام را تکرار می کنم لطفا این مشخصات عینک استالینی و هر چیز دیگر مربوط به استالین را به ما نشان دهند و نشان دهند کجای مطلب من با ان سنخیت داشته است؟ به نظر من اگر بر اساس آموزه های استالین می خواستیم رفتار کنیم که باید از بورژوازی ملی ایران در مقابل بیگانگان دفاع می کردیم. کمینترن در آن زمان بر اساس آموزه های استالین والبته بوخارین برای کشور های جهان سومی این نسخه را پیچیده بود که باید از سرمایه داران محلی خود در مقابل سرذمایه داری جهانی دفاع کنند . این جاست که درست نقد من نه تنها به سرمایه داری ایران که به چ÷ های ایرانی نیز باز می کردد که نقطه حرکت تاریخ را نه " مبارزه طبقاتی" که " رشد نیرو های مولد تاریخ" دانسته اند. البته این بحث به نظر مهم تر از آن است که شتابزده به آن بپردازم پس همین جا آن را رها می کنم.

3- اما در موررد آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود اگر آقای بهمنی به واقع مطالب من را درست دنبال کرده بودند در می یافتند که من با کمال احترامی که برای تمام آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود قائل هستم اما هیچ سنخیتی بین خود و آنان حس نمی کنم و البته به خاطر همین خیلی هم از طرف دوستانی که با آن چپ احساس سنخییت می کنند مورد لطف قرار گرفته ایم!!؟ در نتیجه در این جا خود را در مقام پاسخ گویی به نقد های پقای بهمنی در این زمینه نمی بینم تنها به این نکته اشاره می کنم که اگر قرار به نقد آنان باشد بهتر می دانم آنان را هم جز همین ناسیونالیست های جهان سومی و تنها قسمت اندکی پیشرو تر جناح ملی مذهبی ایران بدانم در این کانتکس به نقد آنان بپردازم.

4- اما در مورد آزادی بیان! به نظر همین محدود کردن آزادی بیان در این گزاره که تنها "لیبرال دموکراسی" آزادی بیان می آورد و دیگر هیچ خود بزرگ ترین نقض آزادی بیان است. آزادی بیان یعنی هر کسی به هر شکلی که می خواهد خود را بیان کند ! وجود خود را آزادانه ابراز کند! و البته هیچ نیرویی فراتر از خود بیان مقابلش نباشد. تنها مرز آزادی بیان نقد متقابل است آن هم باز از جنس خود بیان! تنها چاقوی تیز نقد است که تضمین کننده ی آزادی بیان است. در نتیجه نمی توان یکی را به بهانه ی استالینیست بودن یا نژاد پرست بودن یا مخالف اصول دموکراسی محدود کرد. حتی نمی توان کسی را به جرم مخالفت با خود ازادی بیان از " آزادی بیان " اش محروم کرد. اما در مورد این که این موهبت را لیبرال دموکراسی برای بشریت به ارمغان آورده باید این نکته را توضیح داد که در طول تاریخ مدرن هیچ دست آوردی نبوده که بدون مبارزه و اراده جمعی انسان به دست بیایید. دموکراسی و آزادی بیان نیز محصول اخلاقیات خوب انسان ها طبقه متوسط یا بورژوا نبوده بلکه محصول مبارزه اکثریت انسان ها بوده است که طبقه حاکم را مجبور به دادن آزادی بیان کرده است در نتیجه هرزمان که فشار اراده ی جمعی انسان ها و طبقات فرودست کاسته شود به طور قطع آزادی بیان هم محدود تر می شود. مطمئن باشید که در جایی که هیچ مرزی جز سود بیشتر و بهره وری بالا تر کار وجود ندارد سخن از آزادی بیان و دموکراسیو فضیلت اخلاقیات طبقه متوسط و بورژوا خنده دار تر از همیشه است.

5- در آخر هم باردیگر تاکید کرده اند منظور من از نوشته " " را درنیافته اند. حال سوال این جاست که زمانی که ایشان هنوز منظور من را در نیافته اند چرا انواع اقسام گزاره های نا مربوط را به وسط بحث کشانده اند؟ یا باز هم به روش انگیزه شناسی دست زده اند! روشی که در چند خط بالاتر دیگران را متهم به آن می کند منظور من را انتقام از بورژوازی اخته دانسته اند. به نظر خود آقای بهمنی هم خنده دار نیست که من بخواهم با نوشتن چند خط که نهایتا 100 نفر هم خواننده ندارند از یک طبقه انتقام بگیرم؟ و خنده دار تر نیز این عبارت "تاکنون بارها وبارها مانع انقلاب سرخ خلق های ایران" است. آقای بهمنی من نم دانم شما برای چه وبلاگ می نویسید و برای ام هم انگیزه نوشتن شما مهم نیست اما مطمئن باشید که ما این قدر ها هم بی کار نیستیم که به منظور انتقام گیری وبلاگ بنویسیم. نوشتن برای من یک فرایند دیالکتیکی برای فراروی الز نوع تفکری است که اکنون دارم. من می نویسم که اتفاقا امثال شما پیدا شوند تا نقد کنند تا من هم جواب دهم تا شاید یک قدم در نوع فکر کردنم و تفسیر جهان مادی پیرامونم جحلو روم تا شاید روزی بتوان این جهان را آن گونه که بهتر می پسندم تغییر دهم. .

به نظرم می رسد آقای بهمنی تنها دارد تکرار یک بازی خسته کننده و بی مزه که چند اتهام و چند گزاره ثابت دارد را تکرار می کند. ما قبلا این بازی را به پایان برده بودیم. همان طور که گفته ام " گنده تر " هایتان این کار ها را کرده بودند . بهتر است به جای خواندن مطالب دست چندم مجله شهروند امروز و چند سایت و وبلاگ متعلق به لیبرالیسم وطنی لااقل همان نوشته های لیبرال های قرن 18 و 19 اروپا را بخوانند .

در آخر هم ممنون که برای ما احترام قائل هستید اما دسته بندی انسان ها به عاقل و غیر عاقل بسیار خطرناک است . لطفا برای جوهره ی وجودی انسان ها تنها به خاطر انسان بودن شان احترام قائل باشید حتی اگر به نظر شما احمق ترین انسان های روی زمین باشند.

6- تا زمانی که با پیش قضاوت هایی از این دست مواجه هستیم نمی توانیم به یک نقد متقابل مفید دست بزنیم تا زمانی که هر چیز خلاف جریان و مخالف نظرمان را سریعا با استالینیسم و عینک استالین و چند گزاره ی تکراری در فحش به حزب توده و فدائیان و.... خلاصه کنیم. تا زمانی که برای نقد مارکسیسم هنوز از متد فاشیستی " ایدئولوژی شیطانی" استفاده کنیم ویا از روش های تواب سازی مدرن قوچانی ها استفاده کنیم. راه به جایی نخواهیم برد. من پیشنهاد می کنم دست به نقد رادیکال بزنید به جای مائو و چاوز و شعائیان وغیره خود مارکس را بخوانید و نقد کنید آن زمان شاید بهتر حرف یکدیگر را فهمیدیم آن زمان شاید ما هم آگاه تر شدیم. ریشه ها را نقد کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:17  توسط فواد شمس  | 

۱- این عبارت " تکرار تاریح در دو وجهه کمدی و تراژدی " خود آن چنان تکرار شده که تبدیل به یک تراژدی شده  و هگل و مارکس را هم تبدیل به کمدین های صحنه تاریخ کرده است.  اما هیچ گاه از منظری "رادیکال و بنیادین" به این عبارت سرتاسر هوشمندانه پرداخته نشده است.

۲-آری تاریخ به واقع دوبار تکرار می شود و در این پیوستار تکرارش مقصدی از یک تراژدی درد آور را تا یک کمدی خنده دار را می پیماید آن هم به صورت تکاملی معکوس! باور ندارید احمدی نژاد و مصدق برای تان نقش بازی می کنند تا باور کنید.

۳-سویه ها و گزاره های یک تراژدی تاریخی در اثر تکامل یافتگی وارونه تاریخی که سازندگان اش " نه" اراده ی آزاد انسان ها ی متحد و " عمل آگاهانه جمعی " (پراکسیس) آنان که قهرمانان پوشالی هستند. جامعه ای که بورژوازی اش "اخته" و پرولتاریا یش "اخته شده" است در این شرایط این سویه ها تراژدی  تبدیل به سویه هایی از یک کمدی می شود و تاریخ تکرار می شود این بار در قامت یک مد تکامل یافته تر از تراژدی گذشته اش!

۴-احمدی نژاد کمدی مصدق است! شکل تکامل  یافته ی آرزوی داشتن یک قهرمان ملی و البته مذهبی که بتواند دست بیگانگان را از منابع سرزمین آریایی_ اسلامی ما کوتاه کند. شکل آرزو های برباد رفته ی لیبرالیسم اخته ایرانی که می خواهد هم واره تافته ی جدا بافته ای از نظم سرمایه داری جهانی باشد.

احمدی نژاد عمل مصدق را تکامل داد به خاطر آن که تناقضات درونی را حل کرد. ملیت ایرانی را با مذهب شیعی آشتی داده و ناسیونالیسمی آفرید، بدون تناقض درونی!

۵- اشتباه نکنید احمدی نژاد کار مهمی نکرده است. چون مذهب و ملیت لااقل در جامعه ایران هیچ گاه با هم در تضاد نبودند که نیازی به "وحدت دیالکتیکی" آن حس شود تا نیاز به یک کنش رادیکال باشد. بلکه در یک حالت میانی "متناقض نما" بودندو احمد نژاد کار مهمی نکرده که آنان را با هم آشتی داده است.

کاری که مصدق و کاشانی نتوانستند بکنند همین حل کردن تناقض درونی بود چون بر سر تقسیم غنائم نتوانستند کنار بیایند چون هنوز غریشه ی طبقاتی بورژوازی خوب رشد نکرده بود.

۶- احمد نژاد نه تنها فرزند خلف بورژوازی ملی مذهبی  است که قهرمان آن هم هست. او از مصدق هم قهرمان تر است. چون انرژی هسته ای را از اول ملی کرد! اگر مصدق نفت را در 29 اسفند ملی کرد احمدی نژاد روز 20 فروردین را روز ملی انرژی هسته ای کرد. این دو با هم فرق دارند احمدی نژاد یک روز  تاریخ را ملی کرد! نه یک محصول و کالا را!  بورژوازی ایران اگر عاقل باشد این قهرمان را محکم می چسبد چون دیگر راهی غیر از او ندارد. در این جا است که صحنه ی تاریخ برای آنانی که در یک صد سال اخیر همواره به دنبال یک بورژوازی قهرمان وطنی و مترقی و پیشرو بوده اند خنده دار تر از همیشه می شود. این قهرمان که بر " اسب سفید مهر ورزی" نشسته است را از دست ندهید. مصدق بر سوار این اسب بازگشته است در قامتی تکامل یافته تر! و التبه اندکی جوان تر و در همه جا حاضر است نه تنها در زیر پتو اش! 

 

۷-در این جاست که بیوه قهرمان ملی دوران مصدق از تمام این اندیشمندان  بورژوا زودتر داستان را فهمیده است و به استقبال این قهرمان بزرگ رفته است. تاریخ تکرار شده و جابه جایی نیز صورت گرفته است اگر مصدق دست "بیوه" ها را می بوسید، اکنون بیوه قهرمانش به "دست بوس" می رود.

در تاریخی که نتوان آن را با اراده ی آزاد مردان و زنان "آفریدش " و "باز آفریدش" همواره بیوه های یائسه حکم می رانند چه این بیوه از تبار مصدقیون باشد چه بیوه مائو!

اما چه حیف شد که بیوه کیانوری زود فوت کرد وگرنه این صحنه کمدی تاریخ زیبا تر و البته کامل تر به اجرا در می آمد. آن زمانی که "ملی مذهبیان  به ظاهر چپ" نیز به وسیله بیوه کیانوری در این باز شرکت می کردند.

در تاریخی که بر اصول "مردانه و  عقب مانده" بنا شده است این "بیوه" ها هستند که نقش  ها عمده کمدی اش را بازی می کنند. پس  جایزه اسکار نقش اول زن این صحنه ی نمایش کمدی تارخ را به بیوه دکتر فاطمی اهدا می کنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:47  توسط فواد شمس  | 

 در مورد فیدل که از نسل همان سبز گوشان خاستری است همواره حالتی دوگانه داشته ام. همیشه هم دوست اش داشته ام هم گاهی ازش متنفر می شدم. فیدل برای لااقل ۳ نسل از مبارزان اسطوره ای بوده است. اما فیدل برای من همیشه در هاله ی خاستری از ابهام و دود می بود  هم ان زمان که سیگار برگ می کشید  آن زمان که ترکش کرد.

فیدل رویایی من در زمانی شکست که نامه ی خداحافظی چه  گوارا را خواندم.  نامه ای که در آن قدرت سیاسی  را رها کرده بود تا قدرت واقعی که همانان نابودی هر گونه رابطه ی سلطه آمیز و قدرت آلود است را محقق سازد. اما فیدل را در کنارش نیافت. چه تنها شد.

اما نکته مهم این بود که این فیدل خاکستری فعلی و سبز زیتونی پیشین  هنوز آن قدر شجاع است که با میل و اراده ی خود از قدرت کناره گیری کند نه مرگ و نه آمریکا و نه هیچ چیز دیگر نتوانستند او را برکنار کنند خودش آگاهانه و آزادانه هر چند دیر  کنار رفت.

با سوسیالیسم مدل فیدلی هیچ گونه سنخیتی ندارم و اصلا مدل اش را نمی پسندم و احتمالا  اما فیدل را برای آن دوست می دارم که در عرض یک سال بی سوادی را ریشه کن کرد  از آن طرف کوبا بهترین خدمات پزشکی جهان را دارد از آن طرف نسبت به دیگر کشور های منطقه ای اش وضع مردم اش فلاکت بار نیست و خیلی چیز های دیگر...

اما سوسیالیسمی که من می خواهم با مفهوم رهایی و خود آفرینی انسان  و انسان مداری گره خورده که طبقه کارگر برای انسانیت فراهم می آورد این ها را در سوسیالیسم مدل فیدلی نیافته ام. اصلا کاری ندارم خلاصه هنوز می توان فیدل را دوست داشت مخصوصا الان بیشتر پس رفیق فیدل با احترام زیاد کلاه از سر بر می داریم و بهت خداحافظی می گوییم.

 

خداحافظ رفیق فیدل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:42  توسط فواد شمس  | 

زمانی رنگ سبز زیتونی نمادی بود از عشق، شور، مبارزه، رهایی و... اما هر لحظه این رنگ رو به سوی خاکستری شدن می رود. آری جرج حبش نیز به نسل خاکستری ها پیوست.

در شرایطی که اکنون نوار غزه بار دیگر نماد از آتشفشان خشم انسان ها شده است ناگهان مبارز دیگری از نسل آتش گلوله و خشم و عشق و مبارزه و جنگ چریکی و... می میرد. اسطوره ی عصیان دیگری خاموشی می گیرد.

با وجود تمانم نقد هایی که به سوسیالیسم نارسای جرج حبش می توان وارد کرد. با تمام نقد هایی که به کنش گری مبارزاتی وی و هم نسل هایش می توان وارد کرد اما..... جرج حبش برای ما! برای نسل بی آرمان کنونی ما! یکی از اسطوره ها و نماد های آرمان گرایی بود.

جرج حبش و هم نسلهای او، زیتونی پوشانی بودند که  در حافظه ی تاریخی نسل ما اندک اندک دارند خاکستری می شوند. برخی در زمانی که زنده اند خاکستری شده اند. از مبارزه دست شسته اند آرمان گرایی را به کناری نهاده اند یا افتضاح تر از آن از سر استیصال در پشت مرتجع ترین گروه ها سنگر گرفته اند. اما جرج حبش از این دسته نبود.

در این شرایط حساس نوار غزه اما نمی دانم که مرگ جرج حبش تاثیری بر فاجعه ی رخ داده در غزه دارد یا نه؟ اما می دانم اگر نسل امروز اندکی به اندازه ی نسل جرج حبش ها آرمان داشت اکنون ما زنده زنده خاکستری نمی شدیم و کودکان غزه و حیفا و .... زنده زنده خاکستر نمی شدند.

تنها مرگ بود که می توانست جرج حبش زیتونی را خاکستری کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط فواد شمس  | 

نوار غزه همیشه برای من به مثابه ی شرافت مقاومت مطرح بوده است. در جایی که متراکم ترین نقطه ی کره زمین از لحاظ جمعیت است. جایی که انسان هایش متراکم ترین خشم و ستم را دارند. جایی که برای  ام در طول تاریخ نمادی بوده است از شرافت مقاومت!

حال این شرافت را لکه دار کرده اند. آنانی که برق و آب و.. بر انسان ها می بندند در کنار آنانی که انسانیت را از مردم نوار غزه دزدیده اند. مردم نوار غزه زیر چکمه ها دو توحش دارند جان می سپارند و ما داریم نگاه می کنیم؟

هنوز هر وقت یاد غزه می افتم تصویر  راهپیمایی بزرگداشت "ابو علی مصطفا " که از رهبران چپ فلسطین بود برایم تداعی می شود. بزرگداشتی که لاقل صد ها هزار نفر در آن شرکت کردند. تصویر مروان برغوثی و جرج حبش ها!

نه نمی خواهم باور کنم که اکنون یک مشت متوحش بنیادگرا نماد مقاومت در غزه هستند. نه نمی خواهم باور کنم که حماس دولت مردمی شده است؟ این اوج بد بختی است. هنوز مصاحبه آن زن فلسطینی "با زیر نویس انگلیسی" در فرودگاه غزه در کانال بی بی سی در ذهنم هست که می گفت :" اسرائیلی ها ۵۰ سال نتوانستندما را از غزه بیرون کنند اما حماس توانست"

آیا شرافت مقاومت مردم فلسطین را اینان لکه دار کرده اند؟ آیا باید اجازه دهیم شرافت مقاومت دیگر مردم خاورمیانه را نیز لکه دار کنند؟

واقعا جهان وحشتناکی است. جهانی که برخی برای مقاومت جلوی امپریالیسم به مرتجع ترین گروه ها پناه می برند... یعنی ما این قدر بی پناه شده ایم.

تنها نکته ای که هنوز به آن امیدورم همین کودکانی هستند که شمع افروخته اند و کارگرانی که شاید روزی با اعتصاب خود ماشین جنگی اسرائیل و البته امپریالیسم جهانی را از کار بیاندازد... آیادر پناه این شمع های روشن امیدی هست؟

 

پ.ن: آخرین اخبار بچه های زندانی را در آوای دانشگاه بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:51  توسط فواد شمس  | 

سرکوب ادامه دارد. حتی تشدید شده است. یک دانشجوی کرد در زندان ها کشته می شود. اخبار نگران کننده ای از شکنجه و بد رفتاری و خودکشی و... از بچه ها می رسد. بعد از حدود ۵۰ روز تازه دارند به صورت قطره چکانی بچه ها رو آزاد می کنند.

در این شرایط بازداشت ها ادامه دارد. بچه های بیشری را گرفته اند. خیلی ها تحت تعقیب هستند و...

اما در این شرایط نکته جالب  سکوت تایید آمیز و بعضا همراهی برخی که گویا قرار بوده مخالف نظام باشند جای بسی توجه دارد. در این میان اصلاح طلبان حکومتی که در آستانه ی هر انتخابای برای تقسیم غنائم جنگی به جان هم می افتند دعوای شان بین شیخ اصلاح طلب و سید خندان و منت کشی های گاه و بی گاه برای تایید صلاحیت شان از همه چیز برای شان ارزشمند تر است. اما اقایان مطمئن باشید که حتی اگر کسی در انتخابات هم شرکت کند که آن کس شرافت انسانی اش را فروخته است به شما رای نخواهد داد. انتخابات واقعی را ما در بند ۲۰۹ اوین و دیگر زندان ها برگزا می کنیم. نمایندگان واقعی مردنم در زندانند!

از آن طرف اپوزیسیون راست که شامل ناسیونالیست های افراطی و ناسیونالیست های پرو آمریکایی می شود هم حتی گام را از اصلاح طلبان فرار نهاده اند. و بسیار مشعوف خوشحال از سرکوب چپ ها و البته فعالان ملیت های تحت ستم هستند و این شادی شان را پنهان نیز نمی کنند. چون وطن آریایی -اسلامی پر عظمت شان با این تاریخ پر گوهرش و پرچم شیشر و خورشید شان انقدر برای شان مهم است که جان انسان ها را و خون شان را برایش خواهند ریخت. اما آیا شما باورتان می شود در پشت این شعار های احمقانه چیزی جز منافغع کثیف شان وجود داشته باشد؟

در کنار آن البته سکوت برخی دیگر که انتظار بیشری از آنان است سوال برانگیز است.

اما با وجود تمام این سرکوب ها و ....... امید وارم این شعله خاموشی نگیرد که احتمالا اگر ما بخواهیم می توانیم نگذاریم که خاموش شود.

در اخر با توجه به حساس بودن شرایط و با توجه به اخبار کشته شدن یک رفیق گرامی کرد در زندان سنندج و اخبار نگران کننده ی دیگر می گویم هر کس سکوت بکند به احتمال قوی با جنابت کار همراه است. پس لطفا سکوت نکنیم اعتراض کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:51  توسط فواد شمس  | 

پس از گذشت نزدیک به ۴۵ روز از بازداشت دانشجویان چپ و آزادی خواه در اثر فشار وارده که ناشی از مبارزه بی امان انسان های آزادی خواه سرتاسر جهان بود و با پیگیری های مستمر خانواده ها و تلاش تک تک رفقای این دانشجویان نهایتا امروز خبر ملاقات حضوری جمعی از خانواده ها با عزیزان دربندشان موجی از شور و شعف را در میان  خانواده ها و تمامی کسانی که در این چند روز با وجود تمام فشارها و ناملایمات برای آزادی این رفقای دربند تلاش کرده اند موجب شد.

در این میان نکته قابل توجه روحیه بسیار بالا و خوب تک تک بچه هایی است که روز ها در سلول های انفرادی به سر برده اند و در بدترین شرایط ممکن مورد بازجویی های طولانی المدت قرار داشته اند. رفقای دربند ما هرچند مورد فشار هستند هرچند به دلیل نا مناسب بودن امکانات زندان در رنج هستند حتی در این روزهای زمستانی و برفی در سلول های شان باید سرما را تحمل کنند. اما با تمام این ناملایمات روحیه قوی و بالایی داشته اند و این نشان دهنده ی آن است که انسان هایی که آرمان شان رهایی انسان و جامعه است هیچ گاه در مقابل سختی های راه مبارزه کم نمی آورند.

نکته دیگر آن است که این ملاقات یک دست آورد مهم برای خانواده ها و کسانی است که برای آزادی عزیزان دربند مبارزه کرده اند. این امر ناشی از مبارزه و تلاسش پی گیرانه تک تک آن هاست که عاقبت حاکمیت را مجبور کرد به یکی از خواست های به حق ما جامه ی عمل بپوشاند. این امر یک گام به پیش است و یک نوع پیروزی محسوب می شود.

به نظر می رسد  اگر در این چند روز آینده مبارزات خود را برای آزادی رفقای دربندمان و دانشجویان چپ و آزادی خواه زندانی گسترش ببخشیم شاهد پیروزی های جدی تر و آزادی تمامی این رفقایمان هستیم. پس برای رهایی دانشجویان چپ و آزادی خواه دربند و تمامی زندانیان سیاسی دیگر از جمله کارگران زندانی مبارزه خود را تا رهایی کامل آنان متحدانه و قوی ادامه دهیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:8  توسط فواد شمس  | 

بیش از یک ماه از دستگیری تعداد زیادی از فعالان دانشجویی "چپ و آزادی خواه" به همراه تعدادی دیگر از فعالان دانشجویی می گذرد. ( گزارش "آوای دانشگاه"از 1 ماه مبارزه برای آزادی دانشجویان در بند)

محمود صالحی از فعالان سرشناس کارگری همچنان دربند است و هر روز اخبار  بدی از وضعیت نا مناسب جسمی وی به گوش می رسد.( وبلاگ کمیته دفاع از محمود صالحی)

منصور اسالو از فعالان کارگری و رئیس هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد همچنان در زندان به سر می برد و اخبار حاکی از ناراحتی شدید چشم ایشان است که بیم آن می رود نابینا شود.(سندیکاي کارگران شرکت واحد )


هر روز اخباری مبنی بر بازداشت  و احکام اخراج و تعلیق دانشجویان در شهر های مختلف کشور به گوش می رسد. گویا یک "ضد انقلاب ضد فرهنگی" دیگر نیز در راه است.

هر روز اخباری مبنی بر سرکوب، اخراج  و بی کار سازی کارگران و همچینن  بازداشت فعالان کارگری به گوش می رسد. سرمایه داری لجام گسیخته به جان کارگران افتاده است.

فعالان زنان نیز هر روز مورد تعرض نظم "سرمایه دارانه مردسالار" قرار می گیرند.

دراین شرایط بازی های جناح های رنگارنگ حاکمیت جالب توجه است. روزی نمایندگان مجلس قول آزادی بی قید و شرط دانشجویان در بند را می دهند اما با گذشت چندین هفته هیچ خبری نمی شود. در هفته های اخیر معاونان رنگارنگ قوه قضاییه قول های مساعدی به خانواده ها می دهند اما ناگهان بدون هیچ توضیحی این قول ها همچون هزاران قول دیگر رنگ می بازند.( گزارشات آوای دانشگاه را بخوانید)

 رسانه های رنگارنگ نزدک به اصلاح طلبان حکومتی با اخبار ضد و نقیض و مطالب رنگارنگ سعی در توجیه گری سرکوب فعالان اجتماعی خصوصا فعالان چپ گرا را دارند.

آری آنانی که از اسلحه نقد و یا نقد اسلحه  نا توان و عاجزند! دست به نقد همراه با اسلحه زده اند. دیگر سرکوب عریان گشته است. این جاست که نقش نیرو های فعال اجتماعی بیش از گذشته پر رنگ می شود.

در این شرایط می بایست بدون توجه به بازی های رنگارنگ و نخ نما شده ی جناح های حاکمیت برای آزادی تک تک رفقای دربندمان برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی سعی کنیم مبارزه ای و اقدام متحدانه انجام دهیم.

دیگر برای تمامی جامعه به صورت عینی و ملموس ثابت گشته است که  مجلس هیچ نقشی جز "نمایشگاهی مضحکی" شامل جناح ها مختلف حاکمیت نیست. هیچ وعده و وعیدی از آنان در آستانه انتخابات برای ما اهمیتی ندارد. بهتر است به فکر ثبت نام در انتخابات شان باشند!!!!!

دیگر برای تمام جامعه اثبات شده است که قوه قضائیه هیچ استقلالی از خود ندارد و حتی توانایی اجرای قول های معاونت های بالایی خود برای انجام یک کار کوچک همچون ملاقات را هم ندارد.(گزارش لحظه به لحظه از حضور خانواده ی دانشجویان بازداشتی در مقابل زندان اوین)

در این شرایط و با توجه به نزدیک شدن به مضحکه ی انتخابات که گویا قرار است "ویترین نمایشگاه" جناح های مختلف و مضحک تر از یکدیگر حاکمیت  به همراه "چند فسیل" به اصطلاح اپوزیسیون باشد! باید محکم تر از گذشته برای خواست آزادی رفقای دربند مان بایتیم.

برای خواست آزادی دانشجویان "چپ و آزادی خواه" و دیگر فعالان دانشجویی!

برای خواست آزادی "محمود صالحی" و "منصور اسالو" و هر فعلا کارگری دیگری که بازداشت و زندانی می شود!

برای خواست آزادی تمامی" فعالان زن" در سرتاسر کشور!

برای خواست آزادی تمام زندانیان فعال جنبش اجتماعی!

خلاصه  خواست آزادی تمام زندانیان سیاسی!

باید به آقایان ثابت کنیم که ما بازی آنان را در آستانه خیمه شب بازی انتخاباتی شان باور نداریم. ما زندان را جزئی از جامعه می دانیم و برای نابودی زندان همچون دیگر امور زشت و کثیف جامعه مان دست به مبارزه اجتماعی ـ طبقاتی می زنیم. باید به آقایان ثابت کنیم که ما دیگر وارد بازی های مسخره شان نخواهم شد.

در آخر جا دارد با صدای بلند بگویم تا شاید به گوش آقایان بالا نشین و صاحبان اصلی این "ویترین نمایشگاه" در آستانه انتخابات برسد:

آقا؟!؟!یان!  لطفا خودتان را بازی دهید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:11  توسط فواد شمس  | 

در این چند هفته درگیر مسئله بازداشت دانشجویان بودیم. اما سعی ما بر آن بود که از هیچ کوششی برای آزادی بی قید و شرط تمام دانشجویان بازداشتی با هر گرایش سیاسی  فروگذار نباشیم. خصوصا آن که اکثر این رفقا چپ هستند. اما در این روز ها اخبار ضد و نقیض فراوانی باعث شد که من این توضیحات را بنویسم.

این توضیحات تنها از طرف شخص خودم به عنوان کسی که از نزدیک با این مسئله درگیر بوده است می باشد:

۱- در مورد اخبار منتشر شده بهترین منبع وبلاگ ها و سایت هایی است که رفقای این دانشجویان اخبار را منتشر می کنند و بیانیه گروه های دانشجویی با وجود تمام انتقاد هایی که به هم داریم.

۲- در مورد اخباری که در حول و حوش رفقای " آزادی خواه و برابری طلب " منتشر شده به اخبار و بیانیه های خود این رفقا که در وبلاگ "آزادی و برابری" وجود دارد رجوع کنید و از خود آنان جویای صحت این اخبار باشید.

۳- ما نیز سعی کرده ایم موثق ترین اخبار را در وبلاگ "آوای دانشگاه" منتشر کنیم. در کنار آن لینک همه ی اخبار را هم می گذاریم اما به معنای تایید یا تکذیب آن اخبار و بیانیه ها نیست.

۴- سایت ها و کمیته های مختلفی هم موجود است که خود مخاطب در موردش باید قضاوت کند.

۵- در مورد رفقای زندانی که به دانشجویان" آزادی خواه و برابری طلب" نزدیک هستند بار دیگر هم می گوییم اخبار را از "آزادی و برابری" دنبال کنید اما ما نیز بر  خودمان لازم می دانیم در این شرایط خواستار آزادی بی قید و شرط تک تک آنان نیز باشیم.  اما در مورد صحت اخبار خود این رفقا صالح تر هستند. از خودشان سوال کنید.

۶- تنها درخواستم از رفقای عزیز آن است که دقت بیشتری انجام دهند و خواست  آزادی همه ی دانشجویان را داشته باشند و نه تنها "آزادی خواه و برابری طلب " را و همچنین برخی از زندانیانی که مطمئن نیستند جز "آزادی خواه و برابری طلب" هستند را زیر این عنوان نام نبرند.

۷- قطعا انتقادات بیشتری به نحو خبر رسانی ها وجود دارد که در یک شرایط بهتر می توانیم متقابل مطرح کنیم.

۸- در ضمن جریانات اصلاح طلب و وابسته به حکومت نیز حق ندارند از این شرایط سو استفاده تبلیغاتی بکنند چون نزدیک انتخابات معمولا این بازی های مسخره را آغاز می کنند. به صورت جدی به تمام آنان هشدار می دهیم که دست از این بازی ها بردارند و شایعه پراکنی نکنند وگرنه جدی تر از گذشته با آنان برخورد خواهیم کرد و افشای شان می کنیم.

۹-  بار دیگر ضمن تشکر از همه رفقا و دوستان و تک تک انسان های آزادی خواه سرتاسر جهان از همه می خواهیم برای آزادی تمامی دانشجویان زندانی ورای هر گرایش سیاسی تلاش کنند.

۱۰-  در آخر باید بگویم که البته به طور قطع کسان دیگری هم دارند کمک می کنند و واقعا هم خوب و عالی کار کرده اند اما در این جا فرصت نام بردن از آنان نیست و از تک تک آنان نیز تشکر می کنم. امید آوارم دلخور نباشند که نامی نبردم چون لزومی نیست فعلا ....... و خودشان بهتر می دانند داستان چیست!

پی نوشت: در مورد خبر شکنجه و خودکشی نیز من و دیگر رفقایم هیچ خبر موثقی نه در تایید و نه در تکذیب آن نداریم. شما را ارجاع می دهم به بیانیه "اطلاعیه دانشجویان آزادیخواه وبرابری طلب پیرامون خبر خود کشی یکی از دانشجویان  " خودتان قضاوت کنید.

آخرین اخبار در آوای دانشگاه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:29  توسط فواد شمس  | 

در شرایطی که ده ها تن از رفقای مان دربند هستند و ده ها تن دیگر هر لحظه امکان بازداشت و احضار دارند. در شرایطی که هر تلفنی نگرانم می کند. هر تماسی بوی یک خبر بد دیگر می دهد. بوی بازداشت بوی دوری از رفقایم را می دهد این چند خط را می نویسم. برای تک تک رفقایی که اکنون در بازداشت هستند. برای آن کسانی که دوست شان می دارم حتی اگر با هم کلی دعوا کنیم. حتی اگر اختلافات شدید تئوریک و نظری داشته باشیم. برای کسانی می نویسم که اگر آنان نبودند به واقع جهان جایی بسیار زشت تر از اکنون بود برای زیستن مان! برای کسانی می نویسم که دوست شان دارم. دوست دارم در خیابان در دانشگاه در کافه در هر کجایی به غیر از زندان با هم دعوای بکنیم. با هم بحث بکنیم حتی دست به یقه شویم اما به هیچ عنوان دوست ندارم در زندان باشند. دوست ندارم که دیوار ها و میله ها ما را از هم جدا کند.

زندان جزیی از دستگاه سرکوب طبقه حاکم است. در این جا هر کس با هر مرام و گرایش سیاسی و هر اختلاف نظری که با دیگران دارد باید برای دفاع از انسانیت برای دفاع از جوهره ی زندگی از تمامی بازداشت شدگان ورای گرایش ساسی شان دفاع کند. در میان این۱۰ تن یا شاید تا الان بیشتر هم شده باشند هستند کسانی که به طور قطع اختلافات تئوریک و عملی بسیاری با هم داریم. هستند کسانی که بسیار با هم جدل و دعوای تئوریک و قلمی و... داریم اما درست در همین لحظه است که باید در دفاع از حق انسانی آنان به آن "دیگری بزرگ" نشان دهیم که ما متفاوتیم. ما می خواهیم انسانی زندگی کنیم. ما جهان بهتری را می خواهیم بسازیم پس از همین جا آغاز می کنیم با وجود تمام اختلاف نظرات با این رفقای مان از آنان دفاع می کنیم. محکم تر از همیشه نیز از آنان دفاع می کنیم. نهتنها از رفقای چپ مان که از تک تک انسان هایی که برای آن چیزی که خود حق می پندارند به زندان افتاده اند!

دلم می خواهد تمام بچه ها را با دستان خود آزادکنم. که با هم تجربه کنیم بدی ها و خوبی هایمان را! با هم رفاقت کنیم. با هم کار جدی کنم. با هم دعوا کنیم با هم قهر کنیم با هم آشتی کنیم. رفقایی که از تک تک شان کلی خاطره در ذهنم نقش می بندد وقتی چشمان نمناکم را برای چند لحظه می بندم.

رفقایمان را با تلاش خودمان باید آزاد کنیم. هر کس به اندازه ی توانش! امیدوارم فردا تک تک شان را در کنار خود بیابم!

 در آخر این نوشته یاد این شعر افتاده ام! که شاعری شاید گم نام شاید هم خوش نام و..... سروده است: هر شب ستاره ای را بر خاک می کشند/ اما این آسمان غم زده هنوز غرق ستاره هاست!

 آقایان! ای بالایی ها! ای مسلطان! ای صاحبان ابزار تولید خشونت و سرکوب! در سرتاسر تاریخ هر شب ستاره ها را  در بند می کشیده اند اما آسمان زندگی انسان ها همیشه غرق ستاره ها بوده است!

پ.ن: عکس زندانیان سیاسی را در آفیش 16 آذر ببینید. جای بسیاری خالی است. اما امیدوارم جای همه را خالی کنیم برای آزادی زندانیان باید زندان را نابود کرد.

سعی کردم اسامی برخی از زندانیان دربند را جمع آوری کنم. واقعا تاسف برانگیز است که آن قدر زیادند که نام برخی به طور قطع جا می ماند اما در حد توانم همین مقدار را از ما قبول کنید.

فعالان جنبش زنان: مریم حسین خواه، جلوه جواهری، روناک صفارزاده و هانا عبدی

فعالان جنبش کارگری: محمود صالحی، منصور اسالو، ابراهیم مددی و رضا دهقان

متاسفانه نمی دانم در زندان های آذربایجان و کردستان و خوزستان و سیستان و بلوچستان و شهرستان ها دیگر چه می گذرد اما از وبلاگ هژیر این چند اسم را برداشته ام: سعید متین پور، لیلا حیدری، بهروز صفری، جلیل غنی لو، رضا متین پور، عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار، صالح کامرانی و عباس لسانی و ده ها و شاید صد ها تن دیگر که حتی نام شان را نمی دانم!

و اما دوستان و رفقای دانشجویم: احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی از دانشجویان پلی تکنیک و هدایت غزالی و صباح نصری هر دو از دانشجویان کرد و جواد علیخانی از دانشجویان دانشگاه چمران علی نیکونسبتی و علی عزیزی از اعضای دفتر تحکیم وحدت و ۱۰ تن از رفقای چپ که این پست را با چشمان خیس به آنان تقدیم می کنم:انوشه آزادفر، الناز جمشیدی، احسان آزادفر، مهدی گرایلو، نادراحسنی و سعید حبیبی آرش پاکزاد و حسن معارفی،  بهروز کریمی زاده، کیوان امیری الیاسی

 می خواهم از کیوان بیشتر از بقیه بگویم چون این چند روز همیشه نگرانی هایم را غم هایم را با او قسمت کرده بودم. رفیق کیوان امیری الیاسی بدان که اکنون در نگرانی هایم تنهایم چون تو کنارم نیستی! امیدوارم فردا باز هم در کنار هم نگران آینده باشیم!

پیام "کمیته دفاع از محمود صالحی" به مناسبت 16 آذر 

 آخرین اخبار مربوط به دانشگاه در آوای دانشگاه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:31  توسط فواد شمس  | 

"سوسيالیسم تنها راه رهايی"

 

مبارزه ي جنبش دانشجويي جزئي از مبارزه ي جنبش هاي اجتماعي(کارگري، زنان، اقوام تحت ستم، جوانان و...) براي ساختن دنيايي انساني است. دنيايي که در آن خبري از استثمار انسان ها و مناسبات استبدادي سرمايه داري نيست. دنيايي که در آن اثري از ستم جنسي نيست. دنيايي که در آن انسان ها آزادانه سرنوشت خويش را تعيين مي کنند.

جنبش دانشجويي بر پايه ي منافع عيني و مشخصي که از نفس دانشجو بودن نشات بگيرد شکل نمي گيرد. به خصوص در کشورهايي که حاکميت مستبدتري دارند دانشگاه به تريبون اعتراض جامعه تبديل مي شود. صف بندي نيروهاي سياسي در دانشگاه، نه امري تصادفي، که نمودي از صف بندي سياسي و طبقاتي در جامعه است. جنبش دانشجويي مي تواند و بايد به عنوان يک نيروي سياسي موثر در کنار ديگر جنبش هاي اجتماعي ايفاي نقش کند.

طي يک سال گذشته شاهد گسترش سرکوب جنبش هاي اجتماعي و از آن جمله سرکوب جنبش دانشجويي بوده ايم. توطئه و پرونده سازي عليه فعالين جنبش دانشجويي، بازداشت، اخراج و تعليق شمار زيادي از فعالين اين جنبش، کنترل پوشش دختران دانشجو و سهميه بندي جنسيتي تنها گوشه اي از پرونده ي سرکوب جنبش دانشجويي بوده است. در مقابل اما شاهد مقاومت محلي، محدود و غير متشکل دانشجويان بوده ايم. ضرورت مقاومت سراسري و پيگيرانه به صورت بلاواسطه اي به مساله ي تشکل هاي مستقل دانشجويي گره مي خورد. تشکل هايي که از تمام جناح هاي حاکميت مستقل هستند و مرزبندي روشني با دخالت خارجي در تعيين سرنوشت مردم ايران دارند. تلاش براي ايجاد تشکل هاي مستقل دانشجويي با استراتژي کلان پيوند با ديگر جنبش هاي اجتماعي همسوست.

طي سال هاي گذشته دفتر تحکيم وحدت کوشيد تا با طرح استراتژي "دموکراسي خواهي" جنبش دانشجويي را به زائده ي دانشجويي اصلاح طلبان دوخردادي تبديل کند. همچنين طرح هاي "رفراندوم"، "انقلاب هاي رنگي و مخملي" و نيز دفاع آشکار از حمله ي نظامي آمريکا از سوي طيف هاي جداشده از دفتر تحکيم وحدت در برابر جنبش دانشجويي قرار گرفت. "دوري از قدرت و ديده باني جامعه ي مدني" هم براي بندبازي ميان دو استراتژي تبديل شدن به بال دانشجويي اصلاح طلبان دوخردادي يا آژيتاتورهاي حمله ي نظامي آمريکا مطرح شد. در اين ميان دانشجويان سوسياليست با شعار اتحاد با جنبش هاي اجتماعي به صحنه آمده اند تا دنيايي انساني را با تکيه بر قدرت توده هاي مردم بنا کنند. "چپ کارگري" هم بحث محوريت "جنبش کارگري" را در اتحاد جنبش دانشجويي مطرح کرده است چرا که طبقه ي کارگر را تنها طبقه ي با زنجيرهاي راديکال مي داند که مي تواند افق هاي سياسي مشخصي را در برابر ديگر جنبش هاي اجتماعي قرار دهد. طبقه اي که با رهايي خويش جامعه را آزاد خواهد کرد.

بر پايه ي اين ملاحظات بايد 16 آذر را به روز مبارزه عليه استبداد سرمايه داري و ستم جنسي تبديل کنيم. بايد فرياد همبستگي با جنبش هاي کارگري، زنان، معلمان، پرستاران، جوانان و اقوام تحت ستم سر دهيم. در اين ميان هر يک از گرايشات مختلف جنبش دانشجويي مي بايست به طرز شفافي خواسته هاي خود را رو به جنبش دانشجويي اعلام نمايد لذا چپ کارگري دانشگاه هاي ايران خواسته هاي حداقلي خود را به شرح زير اعلام مي دارد:

 1- آزادي بي قيد و شرط دانشجويان زنداني(صباح نصري، هدايت غزالي، احمد قصابان، جواد عاليخاني، مجيد توکلي، احسان منصوري و ياسر گلي)

2- به رسميت شناخته شدن حق تحصيل براي همه ي دانشجويان و در نتيجه لغو احکام تعليق دانشجويان و بر چيده شدن موانع ادامه ي تحصيل دانشجويان ستاره دار.

3- انحلال حراست دانشگاه ها، کميته هاي انصباطي و ستادهاي گزينشي وزارت علوم.

4- خروج نيروهاي شبه نظامي و سرکوبگر بسيج از دانشگاه.

5- پايان دادن به بازنشسته کردن اجباري و اخراج علني استادان دگر انديش.

6- توقف برخورد با انجمن هاي اسلامي، شوراهاي صنفي و انجمن هاي علمي، هنري و فرهنگي.
7- ايجاد تشکل مستقل دانشجويي.

8- برچيده شدن تبعيض و تفکيک جنسيتي در تمام حوزه هاي دانشگاه و جامعه و از آن جمله پايان دادن به طرح سهميه بندي جنسيتي.

9- برچيده شدن دوربين هاي مدار بسته اي که براي کنترل رفتار دانشجويان در دانشگاه ها نصب شده اند.

10- به رسميت شناخته شدن حق آزادي پوشش در دانشگاه و جامعه و در نتيجه برچيده شدن بساط طرح "ارتقاي امنيت اجتماعي" در جامعه و کنترل پوشش دخت