تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

واقعن فقط به فیلتر شدن وبلاگم خنده ام می گیرد. آقایان سانسورچی!بابا این جا را در طول  روز فکر نکنم نهایتن ۵ نفر به غیر از خودم می خواندند و هر کدام از مطالبم هم نهایتن در طول زمانی که در صفحه ی اول وبلاگم  قابل دست رس بوده است، سرجمع ۵۰ تا خواننده هم نداشت.   در کنار آن راه اندازی یک وبلاگ بدون هیچ هزینه ای است و در نهایت ۵ دقیقه وقت من را می گرفت. حالا  آقایان سانسورچی این همه زمان و  هزینه را صرف فیلتر کردن وبلاگ من کرده اند.

در نتیجه من و گنزالس با هم به این آقایان  می خندیم و البته من در وبلاگ جدیدم پاسخی به این آقایان داده ام و گنزالس هم به سبک خودش به آنان پاسخ داده است.

خلاصه این که دوستان داخل کشوری که اسیر فیلترینگ هستند لطف کنند وبلاگ جدید من را بخوانند اما سعی می کنم مطالب را فعلا روی هر دو وبلاگ بگذارم. 

اینم واکنش گنزالس عزیز:( گنزالس دوست خوبم است که حدود ۶ سال سن دارد و احتمالا از  حلبی آباد هی یکی از  شهر های آمریکای جنوبی پیش من آمده و البته یک دوست دخرت سیاه ژوست ۱۱ ساله به نام گندم هم دارد که از  آنگولا آمده پیش من)  فعلا عکس گندم را نمی گذارم که بعدن سورپرایزتان کنم!

 این آدرس وبلاگ جدید:http://bazgoftan.blogspot.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:24  توسط فواد شمس  | 

بررسی موسیقی  مورد علاقه نسل سوم و چهارم

از زیر زمین تا روی زمین در اشغال Teenager ها

فواد شمس

منتشره در مجله روان شناسی و جامعه

"دختر خانوم شصت و هشتی، چرا رفتی دوباره برگشتی"* شایداین تک بیت از یک ترانه ی معروف که  این روز ها در هر کجا از مهمانی ها گرفته تا تاکسی و ماشین و در تنهایی های پای کامپیوتر، اینترنت و ....   مهمان خوانده و نا خوانده ما است.  جان مایه تمامی آن چیزی است که در مورد موسیقی که نسل سوم و چهارم کنونی یا به قول فرنگی ها teenager های جامعه مای گوش می دهند، باشد.

بچه های متولد "سال 68" به بعد  و  که در میان سبک زندگی  پدران و ماردان خود و سبک زندگی نوین کنونی شان در "رفت و برگشت" هستند. بچه هایی که به خیال خیلی ها سرگردان هستند. این سرگردانی و حیران بودن و در رفت و آمد بودن شان نیز در موسیقی که گوش می دهند تبلور یافته است.   موسیقی که شاید به خیال ما شکل مبتذلی از همان موسیقی های معروف به "شیش و هشتی" سابق خودمان باشد. اما در واقع بیان کننده ی یک دنیای تازه است که این نسل برای خود در نظر گرفته است.

Teenager ها   همیشه عاصی هستند. همیشه می خواهند بر خلاف جریان  شنا کنند.  در نیتجه شاید کمتر سعی کنند به صورت رسمی و علنی و به قول معروف " روی زمینی"  این عصیان خود را نشان دهند.  موسیقی یک راه نشان دادن این عصیان است . این  موسیقی که روزگاری در زیر زمین نشو نمو کرد اکنون به  صورت خیلی فراگیر به روی زمین هجوم آورده است. اگر  روزگاری این teenager های شاکی و ناراضی با هدفون هایی در گوش در زمانی که اسکیت بازی می کردند، دوچرخه سوار می شدند، در خیابان قدم می زدند  و یا در گوشه اتاق پای کامپیوتر نشسته بودند به موسیقی مورد علاقه شان که قطعا  با آن چیزی که پدران و مادران شان و یا حتی خواهران و برادران بزرگترشان می پسندید، متفاوت بود گوش می دادند. امروز به صراحت در  مجامع عمومی در خیابان ها، در مهمانی ها و هر کجای دیگر با صدای بلند آن موسیقی را پخش می کنند و  لذت عمومی کردن این عصیان شان را در شکل موسیقیایی می چشند.

این Teenager ها بر خلاف نسل گذشته شان تنها  مصرف کننده ی این موسیقی نیستند. این ها فارغ تر از آن هستند که به فکر طی کردن رده های "استادی - شاگردی" و غیره برای رسیدن به جایگاه خوانندگی باشند.  این ها خود هم شنونده و در عین حال تولید کننده ی این موسیقی هستند. رابطه ی این نسل با موسیقی بر خلاف نسل های گذشته یک رابطه منفعل و یک طرفه ، به عنوان مصرف کننده ی صرف نیست . اینان عاصی تر از آن هستند که در محضر "اساتید موسیقی" مقامات  و گوشه های بیاموزند. صرفا با یک برنامه  ساده کامپیوتری و چند بیت شعر ساده که برگرفته از زندگی روزمره شان است به" سرعت" (این اکسیر واقعی موسیقی Teenagerها) به تولید موسیقی می پردازند. اینان همچون دیگر عرصه های زندگی شان چندان به قید و بند ها مرسوم پایبند نیستند.   روزگاری شاید می توانستیم به این سبک موسیقی "زیر زمینی" بگوییم. اما اکنون این موسیقی آن چنان نسل سوم و چهارم جامعه ما را فرا گرفته است که سرتاسر روی زمین را هم به اشغال خود در آورده است. این سبک موسیقی مدتی است از زیرزمین‌های شهر خارج شده و این‌روزها فراوان در تاکسی‌ها و دستگاه‌های همراه پخش‌کننده موسیقی (مانند ام‌پی‌تری‌پلیرها و تلفن‌های همراه) شنیده می‌شود. 
هر چند از طرف جریان‌های رسمی این نوع موسیقی به رسمیت شناخته نمی‌شود و پیرو آن سهمی در رسانه‌های کشور ندارد، اما گسترش تعداد وبلاگ‌ها و سایت‌های مربوط به این موسیقی و انعکاس اخبار مربوط به زیرزمینی‌ها در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور (یعنی شبکه‌های ماهواره‌ای و رادیوهای فارسی‌زبان خارجی) را می‌توان از نشانه‌های اقبال عمومی به‌ویژه در قشر جوان نسبت به این نوع موسیقی دانست. 
این اقبال عمومی در چند سال گذشته به اوج خود رسیده و عجیب نیست که به کمک تکنولوژی‌های جدید ارتباطی حالا در دورافتاده‌ترین مناطق کشور هم جدیدترین آهنگ‌های موسیقی رپ و راک و.... نه تنها شنیده که تولید هم می‌شود.

به نظر می‌رسد این سبک موسیقی  به شکلی که در جامعه ما رواج پیدا کرده است یک شکل و سبک جدید موسیقی نیست که از جنبه هنری و ارزش‌های موسیقایی مورد بررسی قرار گیرد، بلکه بیشتر یک پدیده فرهنگی-اجتماعی است و برای بررسی آن باید به سراغ حوزه علوم اجتماعی برویم. در واقع موسیقی Teenager ها   بیشتر از آنکه هنر باشد، رسانه است.  نسل که همیشه دیده نشده است.  نسلی که حتی انکار شده است می خواهد به وسیله ی یک رسانه دیده شود و صدایش شنیده شود.  

در بررسی این سبک موسیقی  نکته کلیدی اهمیت سادگی در تولید و انتشار موسیقی است و نه محتوای محصولات تولید شده.  
اما سبک این نوع موسیقی نیز نباید نادیده گرفته شود.  این موسیقی برای همه است. بدین معنا که همراه شدن تکنولوژی‌های جدید ارتباطی با موسیقی  امکان تولید و انتشار موسیقی برای غیرمتخصصان و شهروندان عادی را فراهم کرده است. در این شرایط جوانان علاقه‌مند به موسیقی به تهیه آلبوم‌ها و تک‌آهنگ‌های خانگی دست می‌زنند.

اما تمام این جوانان یک هدف واحد ندارند، برخی جوانان به شرایط اجتماعی و سیاسی کشور معترض هستند و این اعتراض را در قالب ترانه‌های‌شان منعکس می‌کنند. دسته ‌دیگری در بخش عمده‌ای از زندگی روزانه‌شان به شرکت در پارتی و گذراندن اوقات با دوستان فکر می‌کنند و از این رو ترانه‌های‌شان بازتاب همین طرز فکر است. گروه دیگری از جوانان دل‌بسته تعلقات ملی یا مذهبی هستند و برای دفاع از این ارزش‌ها موسیقی تولید می‌کنند. ان گوناگونی را می توانید با یک  تجربه ساده در یابید. به لیست موزیک های موجود در دستگاه پخش ام پی تری  یکی از این Teenager ها  که نگاه بیاندازی، انواع موزیک ها با تم های مختلف با مفاهیم مختلف با سبک های مختلف را در آن می توانید مشاهده کنید. این است که نشان دهنده روح سرگردان و عصیان گر این نسل است که گویا قرار است در همه چیز دخالت کند در عین ان که به همه چیز بی تفاوت است.

نسلی که حتی نوحه های عزاداری  اش از سبکی نیست که برای ما و  بخش قدیمی تر و سنتی تر جامعه ی ما آشنا است. نسلی که حتی  برای سرود های عزاداری اش نیز سعی می کند تم و سبک مدرن تر و شور انگیز تری را انتخاب کند.  این نسل با پدران و مادران خود آن چنان جنگیده است که موسیقی مورد علاقه اش را به زور و با پا فشاری از زیر زمین به روی زمین آورده است.  این واقعیت را  به سادگی می توانید در خودرو های خانوادگی  درک کنید. اگر دیروز این Teenager  در صندلی عقب ماشین با یک هدفون در گوش می نشست و کاری به موسیقی که  از دستگاه پخش خودرو  پخش می شد، نداشت. امروز پدر و مادر باید در خودرویی بنشینند که موزیک مورد علاقه   Teenager  پخش می شود.

این نسل عاصی خودش را و سبک زندگی اش را  و  از جمله موسیقی اش را با پافشاری مثال زدنی اش به کل جامعه تحمیل کرده است. این نسل  با موسیقی اش در خیابان ها و مجامع عمومی فریاد می کشد که می خواهد یک " شصت و هشتی" باشد و  می خواهد" در رفت و برگشت" باشد.  نمی خواهد در یک جا ساکن بماند. این نسل امروز موسیقی اش را حتی بدون تائید مراکز رسمی و بدون تائید بزرگتر ها  از زیر زمین به روی زمین آورده است فردا قطعا پا را فراتر خواهد گذارد و کل سبک زندگی را علنی می کند.  

* برگرفته از آهنگ "موشول اینا کجایند" کاری از ساسی مانکن یکی از محبوب ترین خوانندگان teenager ها ی امروزی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:56  توسط فواد شمس  | 

بهترین شغل دنیا داشتن ددی(پدر) پولداره...* 

فواد شمس

منتشر شده در مجله روانشناسی و جامعه

در همین ابتدا باید به صراحت بگویم، متاسفانه تمام تصور ما از teenager ها  آن دسته  شان هستند که از پارک وی به بالا  زندگی می کنند. یا در ایران زمین و مجتمع گلستان پرسه می زنند. باز هم به صراحت بگویم این دسته  اتفاقن اقلیت هستند. اما اقلیتی که همیشه  جای اکثریت دیده شده اند،  تا آن جایی که حتی خود اکثریت teenager ها   نیز سعی می کنند برای دیده شدن و وجود داشتن   خود را شبیه بچه پول دار ها بکنند.

teenager ها    نسلی هستند که بر خلاف نسل های پیشین خود خیلی چیز ها برای دیگر ارزش ندارد.  تمام پدیده ها برای آنان  از آسمان به زمین آمده است. تمام امور قدسی برای شان عرفی شده است. در قاموس این نسل " هر آنچه که سخت و استوار است ناگهان دود می شود به هوا می رود". این نسل ارزش های گذشتگان ش را دود شده و به هوا رفته می بیند و برای خود ارزش های نوینی تعریف کرده است. در این بین  ارزشمند ترین ارزش ها و محور و تسمه اتصال این نسل به زندگی " پول" است.

تصور این نسل از پول در آوردن نیز با نسل های گذشته اش  متفاوت است. اگر در گذشته "عرق ریختن" برای کسب پول نه تنها ارزش که یک امر بدیهی بود. اکنون پول بدون عرق ریختن در آوردن برای teenager ها   ارزش است.  برای همین دیگر در بین این نسل بر خلاف گذشتگان اش در این سن و سال "کویت ، دبی و ژاپن " رفتن برای کسب در آمد آرمان و آرزو نیست. اکنون  teenager ها   پای اینترنت در جهان مجازی در گلد کوئست و فارکس و...  دنبال کسل مال و منان بدون زحمت و بدون عرق ریختن هستند.

البته هستند کسانی هم که حتی زحمت خیال بافی های  های طلایی گلد کوئستی  را نیز به خود نمی دهند چون انان به واقع "بهترین شغل دنیا " را که همانا داشتن "پدر پولدار" است را دارند.

اما این حکایت تمام teenager ها نیست.  این حکایت همان اقلیتی است که به خاطر دسترسی به منابع اطلاع رسانی بیشتر دیده شده است. اقلیتی که  به خاطر تحمیل هژمونی سبک زندگی اش اکثریت را نیز دنباله روی خود کرده است. اما اکثریت teenager ها   از "پول" فقط رویایی دست نیافتنی مد نظر دارند.  شاید آنان تحت تاثیر هژمونی سبک هم سن و سال های خوشبخت ترشان که دارای " ددی پولدار" هستند، قرار گفته و تیپ و قیافه ی ظاهری شان  به "بچه پولدار " ها بخوردو در ایران زمین و گلستان و پیاده رو های چهار راه پارک وی به تجریش قدم بزنند. اما  شب به شب به خانه های چند ده متری شان در جوادیه، نازی آباد، افسریه، نظام آباد و... بر می گردند تا شاید در رویا های شبانه ی خود روزگاری در پناه یک "ددی پولدار" که لزوما قرار نیست پدر  خونی شان باشد قرار بگیرند.

اکثریت teenager ها    پائین شهری برای دیده شدن مجبورند بالاشهری جلوه کنند. این افراد افق بلند مدتی برای تغییر جایگاه اجتماعی و طبقاتی خود متصور نیستند.  از آن بدتر افقی برای تغییر این مناسبات نا برابر نیز متصور نیستند. در نتیجه صرفا می خواهند در "لحظه" خوش باشند. در "لحظه" خود را همرنگ جماعت کنند. شاید برای آن حاضر باشند به هر نا هنجاری اجتماعی نیز تن بدهند که یک دست لباس شیک و به قول teenager ها  ی امروزی ""مارک دار " هم بخرند. شاید برای رسیدن به این هدف ضبط ماشین بچه پولدار بغل دستی خودشان را نیز بدزدند. متاسفانه واقعیت آن چنان سیاه است که شاید بیان اش اندکی نور بر این سیاهی بتاباند. حقایقی از این دست که   شاید یک teenager  دختر پائین شهری  به قیمت پوشیدن یک لباس زیبا، چند قلم لوازم آرایش و رفتن به یک رستوران بالا شهری حتی حاضر باشد "تن " اش را نیز به عرصه ی فروش بگذارد.

این teenager ها   نادیده گرفته شده ترین اقشار جامعه ما و حاشیه ترین شان هستند. نمود هایی از شورش های آنان بر ضد کل متن در جامعه به اشکال گوناگون بروز ناهنجاری های فردی و اجتماعی دیده می شود. این teenager ها   بی افق هستند بی آینده و بی آرمان و همین ها زنگ خطر های بزرگی برای آینده جامعه ای است که قرار است آینده سازان اش این افراد باشند. افرادی که به خاطر نداشتن " بهترین شغل دنیا" از داشتن یک آینده معمولی و داشتن  شغل، تحصیلات، آموزش، رفاه، بهداشت ، مسکن، تشکیل خانواده و.... محروم مانده اند. باید هر لحظه  منتظرشان ماند که روزگاری شاید نه چندان دور بر ضد تمام " ددی (پدر) های پولدار "  بشورند.  

* برگرفته از یکی از ترانه های گروه کیوسک از گروه های محبوب این روز های teenager ها 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:54  توسط فواد شمس  | 

خنده دار ترین نوع خودکشی آنی است که خیال کنی داری جهان را تغییر می دهی. فرد خودکشی کننده خواهان توجه است. وی از بی توجهی در عذاب است. او می خواهد آدم های اطراف به وی توجه کنند.

عملیات انتحاری هم این گونه است.  فرد انتحاری می خواهد توجه جهانیان را کانال های تلویزیونی  و رسانه و مردم را به خودش جلب کند. اما خنده داری جریان از این جا ناشی می شود که این فرد  که به ظاهر خیلی شجاع است و جان اش را  و همه چیزش را دارد از دست می دهد، در واقع هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد.  البته در این راه نه تنها چیزی به دست نمی آورد بلکه توهم یک فانتزی  زیبا از بهشت  و حوری هایش نیز همراه با شدت انفجار منفجر می ترکد. وی به یک امر تهی تبدیل می شود. تهی از نظر جسمانی و از نظر معنایی!

انتحاریون اکثرا از بیابان های خشک بی آب و علف هستند. اکثرا هیچ چیز در زندگی ندارند جز یک فانتزی چندین قرنی که از حوریان و باغ های سرسبز در مغزشان فرو کرده اند. آنان نمی خواهند و نمی توانند جهان را تغییر دهند. آنان  تنها با انفجار خود این توهم را بیش از گذشته می پراکنند که حباب تو خالی توهم چندین قرنه  تنها در بیابان های بی آب و علف  واقعیت و اندیشه  رشد می کند.

البته انتحاریون محصول  جارو کردن آشغال های سرمایه داری جهانی شده به زیر فرش است. محصول همواره پنهان کردن چهره کژدیسه ی سرمایه داری اکنون جهانی شده!  انتحاریون  تفاله های این دستگاه هستند که در گلویش گیر کرده اند و گهگداری موجب انفجاری در دستگاه می شوند.  اما مسئله زمانی حل می شود که دستگاه را از پیریز برق کشید و یا کنترل برق ساختمان را زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:36  توسط فواد شمس  | 

امروز شنبه 25 مهر راس ساعت حدود 25/14 دقیقه یک زمین لرزه به صورت مشهودی برای 5تا 7 ثانیه در اکثر نقاط تهران و کرج حس شد. من در خیابان طالقانی به وضوح این زمین لرزه را حس کردم. گویا شدت زمین لرزه در شهر ری از جا های دیگر تهران شدید تر بوده است و زمان طولانی تر داشته است. گویا فضای شهر ری و ژاکدشت متشنج شده است و مردم از هراس به خیابان های ژناه برده اند.

گویا این زمین لرزه ۴ ریشتر بوده است و مرکز آن در شمال پاکدشت و شرق تهران بوده است.

 برای دومین بار توی زندگی ام زلزله را حس می کنم. دفعه قبل حدود ۶-۵ سال پیش بود که توی کرج خواب بودم و از خواب بیدار شدم. این بار از طبقه ۵ ساختمان محل کارم در طالقانی حس کردم.

اما  نکته جالب این است که الان کلی در مورد زلزله در دانشگاه درس خوانده ام. تازه دیشب هم از ماهواره یک فیلم در مورد زلزله لس آنجلس دیده بودم. الان منتظرم که دوستان خیلی  با حال شروع کنند از این که تعداد گناهان مردم تهران را بشمارند تا عذاب الهیی متناسب با آن را در بیاورند که آیا با این زلزله خفیف  تلافی شده است و یا نیاز است که زلزله جدی تری رخ دهد. 

خلاصه امیدوارم که مصیبتی بر سر ما تهران نشینان نیاید که همین مصیبت های فعلی برایمان کافی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:47  توسط فواد شمس  | 

هانا می خواست خوانده شود اما هیچ کس جز مایکل او را نخواند. جوهره ی فیلمThe reader همین نکته است.

خوادن و خوانده شدن در این فیلم مرزی است بین رمان خوانی و سکس کردن! هانا با سکس بدن مایکل را می خواند و مایکل برایش کتاب می خواند.  اما در این بین هانا لذتی که از خواندن و خوانده شدن می برد به مراتب از لذتی که مایکل نوجوان از سکس با یک زن زیبا و جا افتاده می برد، فراتر بود. هانا با خواندن و خوانده شدن ارگاسم می شد.

انی فیلم داستان  انسان هایی است  که در عین حالی که خود جزئی از سیستم جنایتکار هستند، در همان حال قربانی آن سیستم نیز هستند. در کنار آن قربانیانی که روزگاری خواهان ترحم بودند اکنون نمی بخشند. در اینجا تنها یک امر نجات دهنده و البته انرژی دهنده است "عشق"  عشق یک نوجوان به  یک زن و یا عشق یک زن به "خواندن"و دانستن.  عشقی که می خواند و خوانده می شود. عشقی که می بخشد و بخشیده می شود.

خواننده ( the Reader ) به کارگردانی Stephen Daldry و نویسندگی David Hare می باشد که بر اساس رمان Bernhard Schlink نوشته شده است . کتاب Bernhard Schlink رمانی زیبا و مستقل و یکپارچه است . داستان عشق  پسری نوجوان به زنی جا افتاده. علاقه یک پسر نوجوان Michael Berg به یک خانم میانسال Hanna Schmitz که تاثیری ژرف در آینده پسر ایجاد می کند.

هانا در سرتاسر این فیلم  شرمسار است. نه از کار هایی که مجبور بوده است، انجام دهد. هانا از این شرمسار نیست که با اس اس همکاری کرده است.او در دادگاه  با صراحت  به همکاری ا اساس اعتراف میکند.  او مجبور بوده است محافظ باشد. او مثل تک تک آدم هایی که با یک سیستم جنایتکار مثل آلمان نازی همکاری می کردند، مجبور بوده است و از این بابت خود را گناه کار نمی داند و مستحق مجازات نمی بیند.   او حتی دادگاه را به چالش می کشد.

نکته طلایی فیلم جایی است که هانا خود را به خاطر بی سوادی  و به خاطر ناتوانی در "خواندن" مقصر می داند و مجازاتی معادل یک عمر زندگی را به جان می خرد.  البته هانا قبلاز این که قربانی نا توانی در "خواندن"باشد. قربانی " خوانده نشدن"  است. اگر یک جامعه وی را می خواند و درک می کرد شاید او هیچ گاه  بی سواد و بی کار و بی پناه نمی شد تا مجبور باشد برود با اس اس همکاری کند. اما هانا از  خودش   شرمسار است. همین حس سرخ شرم است که به وی انرژی می دهد. در کنار عشق جاودان مایکل! عشقی که در قالب کاست ها دیوار زندان را می شکافت و اراده ی قوی هانا که تصمیم می گیرد خواندن را بیاموزد.

او که خود قربانی سیستم است اکنون با خواندن می خواهد جبران کند. اما ...تکه پایانی فیلم نشان می دهد که تنفر قدرتی فراتر از عشق دارد. زن یهودی که در کودکی اش یکی از زندانیانی بوده که هانا صندوقچه گنج هایش را دزدیده است، حاضر نمی شود هانا را ببخشد. او تنها صندوقچه اش را باز پس می گیرد.

 فیلم نشان می دهد که یک سیستم جنایتکار تا کجا می تواند قربانی بگیرد.  تا کجا نفرت را و حس انتقام را در آدم ها نهادینه کند. در مقابل اما خواندن تنها راه رهایی انسان است. راهی که با آن می توان حتی عشق بازی کرد. خواندن بدن زن و خواندن کتاب به یک حد لذت بخش است. خواندن تنها خواندن کلمات  یک کتاب در زمان رمان خوانی نیست. خواندن می تواند  بوسیدن جای جای بدن یک زن در زمان سکس کردن  باشد. 

  هانا اما در نهایت تسلیم شرمساری و حس گناه خودش شد. هانا نیز خود را نبخشید چون در هراس بود که در بیرون از چاردیواری زندان که تنها مایکل با کاست هایش و کتاب های رمانش در آن رخنه کرده بود، آیا آدم های دیگر می توانستند وی را بخوانند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:14  توسط فواد شمس  | 

همان قدر که بی پولی در زندگی واقعی هر روزه ی ما رقم زننده ی  صحنه های دراماتیک در عین حال  فانتزی و بعضا بسیار خنده آور است. فیلم بی پولی را هم می توان یک درام فانتزی  بعضا خنده دار دانست.  فیلمی که نمی خواهد خیلی  حرف های قلمبه ثلمبه بزند. فیلم یک روایت خطی ساده را دنبال می کند از یک  مسئله جالب اجتماعی.

مسئله ای که در زندگی،  شاید خود ما بار ها با آن روبه رو شده ایم. آدم هایی که جیب شان خالی است اما پز و دنگ و فنگ شان سر جایش!  این فیلم در عین حالی  که تماشاگر را می خنداند یک حس همدردی در میان تماشاگران با بهرام رادان و بعضا خود لیلا حاتمی ایجاد می کند.

نقطه اوج فیلم اما همان دفتر کاری است که چند مرد بی کار در آن جا مشغول گل یا پوچ بازی کردنم هستند و  خربزه می خورند. بازی قشنگ سیامک انصاری را نیز در این میان نباید نا دیده گرفت.

البته مشکل اصلی فیلم آن است که اصرار دارد که اتفاقات بسیاری  در این فیلم بیافتد. آدم های زیادی و نقش های بی شماری در این فیلم حضور دارند که  بود و نبودشان چندان تفاوتی به حال  روند فیلم ندارد.

این فیلم یک فانتزی است که شاید زیر پوست خود می خواهد با یک حالت سرخوشانه و شاد خیلی چیز ها را به سخره بگیرد.   مثلا بغل کردن صندوق صدقات توسط لیلا حاتمی و صحبت کردن وی با فرشتگان و خدا با لحمنی کودکانه و یا خواندن سوره  توحید به جای آیت الکرسی، قابلمه به دست در هیئت امام حسین  و .... را می توان نقاط کلیدی و جالبی در این فیلم دانست.

بازی متفاوت لیلا حاتمی در نقشی متفاوت که تاکنون از وی سراغ نداشتیم خودش نکته ی دیگر فیلم است. البته بهرام رادان در بخش های میانی فیلم باز هم در آن پوسته ی تکراری آدم معتاد و داغون خودش فرو رفت و چندان نو آوری در این زمینه نداشت.

در کل این فیلم  را باید در دسته ی فیلم های عامه پسند طبقه بندی کرد که آخرش هم مثل تمام فیلم های عامه پسند به سبک فیلم هندی به پایان رسید و البته برای بسیاری از بینندگانش پیام های اخلاقی فراوانی داشت. اما برای شخص من پیام اخلاقی اش این بود که همیشه جیب لباس هایی که توی عروس تنم کرده ام را خوب بگردم شاید   چند اسکناس در آن باقی مانده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:56  توسط فواد شمس  | 

تحلیلی کوتاه بر تظاهرات 6 مهر 88 دانشگاه تهران

جنبش دانشجویی بی پدر شد

جنبش دانشجویی ایران از 6 مهر سال 88 بی پدر شد.  این  واقعه خوش آیند را باید به تک تک  دانشجویان ایرانی و کنش گران  فعال در این جنبش تبریک  گفت. 

جنبش دانشجویی ایران بعد از یک کشاکش درد آور پدران و قیمان خود را کشت. این جنبش بی پدر شده است و از همین جا است که آغاز رهایی خود و جامعه خود را نوید می دهد.

تظاهرات 6 مهر  سال 88 در دانشگاه تهران تجربه ای متفاوت بود. تجربه ای شیرین از بی پدر شدن و رها شدن یک جنبش. تظاهراتی که در آن هیچ سردسته ای نیست. هیچ بیانیه ای خوانده نمی شود. هیچ گروه و دسته ی دانشجویی با گروه و دسته ی دانشجویی دیگری برای  پدر خواندگی جنبش یا بخوانید ( تجاوز به  رحم جنبش) رقابت نمی کند. هیچ فعال دانشجویی با بی بی سی و صدای آمریکا مصاحبه نمی کنند. این شاهدان عینی بی چهره هستند که  واقعیت را آن گونه که واقعا است انتقال می دهند نه آن گونه که پدرخواندگان جنبش در رسانه ها می خواهند.  دفتر تحکیم و انجمن های اسلامی وجود ندارند حتی در حد یک شبح!

  شعار ها  از قبل تصویب نشده  است. شعار ها حتی تایید نشده است. شعار ها حتی از قبل ساخته نشده اند. شعار ها در همان لحظه ساخته می شوند  فریاد زده می شوند و با تکرار جمعیت به تصویب می رسد. شعار ها نه از تریبون به دستان صف های جلو که از بی تریبون های وسط جمعیت درست از دل جمعیت از دهان کسی که ناشناخته است و می خواهد نا شناخته بماند و می خواهد همیشه فرزند مادر جنبش باشد  و نمی خواهد پدر شود نمی خواهد در صف اول بایستد  و تریبون به دست گیرد،  بیرون می آید. این شعار ها  با تکرار از دهان صد ها نفر دیگر چون او مورد تایید قرار می گیرد. و تبدیل به شعار جنبش می شود.

این جنبش بی پدر شده است و از همین جا است که رها شده است. پدر سالاری و مرد سالاری در این جنبش مرده است.   این جنبش زنانه تر از همیشه است. به جرات می توان گفت 70 تا 80 درصد شرکت کنندگان در تظاهرات 6 مهر  را دختران جوان  تشکیل می دادند. دخترانی که نه تنها زیبا و شیک پوش بودند بلکه جسور بودند. دخترانی که دیروز  از دیوار راست خانه شان بدون هراس از پدرشان  بالا می رفتند. امروز  از نرده های سبز دانشگاه بدون هراس از پلیس ها بالا می رفتند! این دختران پدر های خود را در خانه کشته اند اکنون در دانشگاه و خیابان پدر های تحمیلی دیگر را می کشتند.

این جنبش بی پدر تر از همیشه است. نه دفتر تحکیم وحدت نه هیچ شبه گروه و شبه دسته ی دانشجویی دیگری  روز 6 مهر نبود تا به دانشجویان" رهنمود" دهد. این  دانشجویان بی چهره و عادی   که در خانه هایشان حرف پدرشان را گوش نمی دهند. در دانشگاه و در خیابان ها حرف هیچ پدر دیگری حتی از نوع "دلسوزش" را هم گوش نمی دهند.   6 مهر روز مرگ تمام پدر های خودخوانده ی جنبش بود.

این جنبش رهایی بخش است. چون خود را به مثابه ی یک "ظرف  تهی رهاننده" معنا کرده است. سایه ی هیچ پدری بالای سر این جنبش نیست. دختران جوان   بدنه ی اصلی این جنبش هستند و البته پسران جوانی که نمی خواهند به معنای مرسوم و سنتی  در آینده نقش "مرد- پدر" بازی کنند. 

 

پی نوشت:  آرمان امیری عزیز نقدی بر مطلبم با عنوان " بر گور خود نرقصیم" نوشته است. 

آرمان در این مطلب در یک مقدمه چینی  به نظر من غیر منصفانه و تا حدی غیر واقعی دست به نادیده گرفتن بخش عظیمی از تاریخ جنبش دانشجویی ایران زده است.  وی تنها گوشه ی بسیار کوچکو البته به نظر شخص من سیاهی از  تاریخ این جنبش را  به جای کلیت در خشان  آن جا زده است.  انجمن های اسلامی  درست است که ۶۰ سال سابقه فعالیت دارند اما در این ۶۰ سال تنها بخشی آن هم نه چندان پر اهمیت از جنبشی بوده است که   بسیار متنوع تر و رادیکال تر از چارچوب های تنگ  انجمن های اسلامی  بوده اند. تنها نقطه ای که انجمن های اسلامی نقش بسیار مهمی بازی کردند روزگاری   بود که بازوی سرکوب دیگر گرایشات دانشجویی در دانشگاه بودند. چه در دهه ۶۰ چه در دهه ۷۰ به انحای مختلف دیگر گرایشات را سرکوب و منکوب کردند.   در مورد این بخش تاریخی بحث مفصل است. اما  امیدوارم  نویسنده مطلب صرفا به خاطر بهره برداری سیاسی بخش بزرگ و اصلی تاریخ جنبش دانشجویی را  نادیده گرفته باشد نه آن که واقعا باورمند باشد که  در ۶۰ سال گذشته تنها  انجمن اسلامی  ها در دانشگاه فعال بوده اند. البته گویا آرمان امیری به عنوان یکی از کسانی که خود را روزگاری جز کاندیدا های  پدر خواندگی جنبش می دیده اکنون این رویا را بر باد رفته دیده است و سعی دارد ابهت پدرانه گذشته را بار دیگر احیا کند. اما غافل از ان است که اکنون جز یک کاریکاتور پاره پاره از آن " مجمع بزرگ پدران  بی سر پرست" چیزی به نام دفتر تحکیم باقی نمانده است.

اما بحث اصلی آرمان را در این جا به ۲ بخش عمده تقسیم می کنم و پاسخ می دهم : الف)  نحوه ی تشکل یابی ب) برداشت آنارشیستی من از آزادی

۱-  هر  شهروندی که در یک جامعه ی انسانی زندگی می کند با تشکل سازی موافق است. حتی همان احمدی نژادش هم با تشکل مخالفتی ندارد. بلکه جنس و ساختار تشکلات است که جای بحث دارد. تشکل از نظر احمدی نژاد   همان تشکلات شبه نظامی درون دانشگاه  است . تشکل های مورد نظر آقای امیری نیز از جنس تشکل های متعارف هر نظم (سرمایه دارانه - پدر سالار) است که ساختار هرمی داشته باشند و به قول خودش " جامعه را اندام وار " کند. اما تشکل یابی از نظر من  این گونه نیست. تشکل یابی یک فعالیت جمعی  آزادانه و  آگاهانه  است که انسان ها به صورت موقت و داوطلبانه بر سر یک سری خواست های مشخص نیروی  جمعی خودشان را تشکیل می دهند. در این نوع تشکل یابی هیچ امتیاز ویژه ای برای هیچ کدام از اعضا وجود ندارد. نمایندگی صرفا سخنگویی خواست جمع است نه هماهنگ کننده و رئیس و مرئوس این داستان هایی که در تمامی تشکل های مرسوم نظم سرمایه داری وجود دارد. به تبع آن در انجمن اسلامی ها و دیگر گروه های دانشجویی این چند وقته وجود داشته است. البته در مورد شکل تشکل یابی بحث مفصل است. صرفا خواستم تذکر بدهم من با اصل تشکل یابی   مخالفتی ندارم بلکه مسئله بر سر ساختار آن است. اما  قرار نیست ما چیزی را بازسازی کنیم. قرار است که ما همه چیز را از بنیان خراب کنیم تا از نو و از دوباره بسازیم.

۲- اگر رهایی از هر قید و بند و چارچوبی اسم اش آنارشیست است من اعتراف می کنم که آنارشیست هستم . این لفظ را هم برخلاف ادبیات رسمی و مرسوم  که نشات گرفته از تفکرات صدا و سیمایی است یک فحش سیاسی نمی دانم. در نتیجه زیاد هم نمی خواهم از این به اصطلاح اتهام آقای آرمان امیری تبری بجوییم. اما   بحث اصلی این است که جنبش کنونی جاری جامعه ی ایران  برای رهایی از هر قید و بندی است نه صرفا تغییرات جزئی و سطحی در هرم بالایی   قدرتُ یعین من فکر نمی کنم همین الان اگر موسوی و کروبی کل قدرت سیاسی را بگیرند مردم بروند در خانه های شان بشینند و همه چیز گل و بلبل بشود. تازه ان زمان که قدرت سیاسی دچار شکاف جدی تر  شود کار ما اغاز شده است. ما هنوز جنبش مان را جدی جدی اغاز نکرده ایم.  بحث من فرا تر از  رسیدن به یک جامعه نورمال سرمایه داری و دموکراسی غربی است! در نتیجه زیاد در این جا با آقای امیری  بحث و جدلی ندارم. چون احتمالا ایشان به همین اندک رضایت خواهند  داد و در ان زمان جز حافظان نظم موجود م شوند در نتیجه همان زمان جدی تر با ایشان بحث می کنیم. فعلا بحثی نیست.   تنها تذکر  می دهم که دقیقا خواست من  ایجاد یک جامعه ای  است که در واقع همان " ظرف تهی رهاننده" باشد. یعنی هر انسانی به صرف انسان بودن اش بتواند رهایی خویش را معنا کند. این خواست به همان نسبت که احتمالا برای همه شما گنگ  است برای من هم گنگ و  اما بسیار کلی و آرمانی است و  همین گنگ بودن و آرمانی بودن اش  است که انرژی هر نوع فعالیت رهایی بخش را به ما اعطا می کند.

در اخر از آرمان عزیز بابت توجه اش به مطلبم تشکر می کنم و امید وارم برداشت درست تری از بحثم کرده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:45  توسط فواد شمس  | 

فیلم  Quills  یک روایت ساده در عین حال پیچیده از  امیال اصلی انسان است. میل طبیعی انسان به سکس و خشونت و رابطه این دو با هم و البته در کنار آن میل به اشتراک گذاردن خود با دیگری  که بر آن می توان نام عشق گذاشت.

مارکی دوساد که در این فیلم به نام مارکئوس خوانده می شود. روشنفکر و نویسنده ی آوانگارد فرانسوی است که این امیال طبیعی و انسانی را به شکلی زیبا و فریبنده به صورت کلمات در می آورد. اما  خشونت غیر طبیعی و سیستماتیک شده در شکل  دیوانه خانه، کلیسا و علم  پزشکی سرمایه دارانه  وی را محدود می کنند. آن هم به خشون ت آمیز ترین شکل ممکن.

در این جا دیوانگان نمادی از کسانی اند که به این نظم خشونت آمیز تن نداده اند و هنوز در خشونت  طبیعی و انسانی شان غوطه ور هستند.

مارکئوس از عشق و سکس و خشونت معطوف به  سکس می نویسد و خوانندگانش را محسور خود می سازد. اما نظم خشونت آمیز حاکم وی را بر نمی تاباند. به نام پدر پسر و روح القدوس و البته از ان ها مهم تر "پول"  وی را در دیوانه خانه ای محبوس می کند. اما حتی محدودیت های بی شماری که به وی تحمیل می شود وی را از نوشتن باز نمی دارد. تا جایی که با شراب و خون و مدفوع خود نیز می نویسد.  وی در قفس مذهب و سرمایه داری و اتحاد شوم این دو که همواره می خواهند امیال طبیعی انسانی را  به خشونت آمیز ترین شکل ممکن محدود سازند، گرفتار آمده اما این دو را  با مدفوع خود رسوا می سازد. همه  اش را با هم نفی می کند و به صورت  نماد مذهب و سرمایه داری تنها تف می اندازد.

شاهکارترین بخش فیلم اما انتهای آن است که نشان می دهد که سرمایه داری چنان استعدادی دارد که حتی مخالف ترین اشکال مبارزاتی را برای کسب سود بیشتر به خدمت خود در می آورد. زمانی که  دکتر که تازگی ها ریاست تیمارستان را بر عهده گرفته است.   نوشته های دوسار را برای کسب سود بیشتر می فروشد و البته کشیش جدیدی که جایگزین کشیش قبلی که به خاطر عشق دیوانه شده است، می شود. نماد به خدمت در آمدن مذهب در پیشگاه سرمایه داری است.

  فیلم   Quills   روایتی از جدال همیشگی امیال انسانی مثل سکس و عشق با خشونت سیستماتیک حاکم بر زندگی انسان ها است.   آن را ببینید و به دیگران هم توصیه کنید ببینند.

 پی نوشت: بنا به تذکر یک دوست در کامنت های اصلاح می گردد: مارکی دوساد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:12  توسط فواد شمس  | 

وقتی یک امتحان سخت داری! وقتی که دندان هایت در می کند. وقتی که نمی توانی غذا بخوری. وقتی که تو خوابگاه تنها هستی! وقتی که بی حوصله ی بی حوصله شدی! تنها دوای درد هایت  پناه بردن به شعر است.

در این جا است که کتاب مجموعه اشعار نزار قبانی را باز می کنی و اولین شعری که به چشمت می خورد این است:

طبیعت مرد

 

مرد برای عاشق شدن تنها به یک دقیقه نیاز دارد

اما برای فراموش کردن

به چندن قرن

 

 این جا است که  می فهمی که رفتار تو هم طبیعی است و زیاد نباید سختش بگیری!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط فواد شمس  | 

گروه زد بازی با ترانه های ساختار شکن اش که یک جا هایی حتی تنه به ابتذال به معنای رایج اش می زند  مشهور شده است.

اما ترانه کوچه ی آنان متفاوت تر از کار های قبلی است. کوچه نمادی از نوستالژی کودکی از دست رفته ما است. کودکی که مادر های ما در آشپزخانه های بودند با دستمال هایی بر دست و اشک های بر چشم، پدرانمان در سر کار و بودند با دستانی پینه بسته و قهرمانان اصلی رویا های کودکی ما و البته خودمان توپ پلاستیکی به دست در کوچه های باریک و...

کلا به قول این ترانه "این جا خوب جاییه آره خوب جاییه" اما این جای خوب اکنون تنها در زیر آوار خاطرات خاکستری ما مدفون شده است. جایی که دیگر تنها در رویا ها و تارنه  هایمان باید جست اش!

 این ترانه را در شرایطی بار دیگر برای هزارمین بار گوش می دهم که  خیلی چیز ها برایم رنگ باخته است. خیلی از تصورات زیبا که از خیلی چیزها و خیلی کس ها داشتم ناگهان همچون دودی شده و به هوا رفته است. آن هم صرفا در یک گفت و گوی ناقص چند دقیقه ای!   تنها نفرت و کینه ای بر جا مانده که روزگاری شاید گریبان خیلی ها را بگیرد و یا تنها تا آخر عمر زخم های التیام ناپذیری بر پیکره ام بگذارد. اما شاید برای التیام دادن این درد ها به ترانه و موسیقی پناه بردن راه خوبی باشد.

ترانه کوچه را حتما دانلود کنید و گوش دهید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:8  توسط فواد شمس  | 

انسان با درد و گریه متولد می شود. انسان محکوم به درد کشیدن است . حتی در الهیات یهود قرار بود که مسیح بیاید تا انسان را از "درد" رها کند. اما خودش هم  دچار درد شد و مصلوب بر صلیب!

من درد دارم. درد بسیاری هم دارم. درد  این که در جایی زندگی می کنیم  که هر روز باید به راحتی شاهد  کشتن زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد باشیم و  تنها بر سجاده هایمان سر بگذاریم و بگرییم!

 در  شرایطی که هر لحظه صحنه ها خشونت بار این تابستان داغ جلوی چشمم رژه می رود. درد برای تجسم عینی تری می باد در اجساد عاشقان این سال که زنده ترین زندگان هستند.

به احتمال زیاد این درد را تا اخر عمر با خود حمل می کند و هر گز فراموششان نخواهم کرد!

اما در کنار این  درد روحی الان که دارم کار ارتودنسی دندان هایم را انجام می دهم. درد کش های لای دندانم هم هر لحظه شدید تر می شود و هر لحظه مرا بی حوصله تر می کند.

در کنار این دو درد اما درد این که نتوانی با کسی که دوستش می داری راحت و رو در رو و چشم در چشم حرف بزنی و حتی نتوانی  برای چند دقیقه معنایش اسمش که "آرزو" است را تجسم عینی بدهی درد بیشتری است.

ای کاش  کسی که معنای اسمش "آرزو" است.  دلیلی شود برای رهایی من از تمام درد ها. تسکینی باشد بر این همه درد....

پی نوشت: بازداشت الویری و بهشتی و احتمال بازداشت  موسوی و کروبی و خاتمی برای من تنها تداعی کننده جمله مهندس بازرگان در دادگاه شاه است که گفت: ما آخرین گروهی بودیم که با شما به زبان قانون سخن گفتیم.

حالا باید به آقایان بالایی و دیکتاتور اعظم گفت. این افرادی که بازداشت کردی و یا می خواهی بازداشت بکنی آخرین گروهی بودند که با شما با زبان قانون سخن گفته اند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:21  توسط فواد شمس  | 

 اگر روزگاری برای آزادی باید تفنگ به دست می گرفتیم. اگر روزگاری برای رسیدن به  یک زندگی بهتر از کوه ها به سمت شهر ها تفنگ به دست سرازیر می شدیم.  امروز روزگاری است که با شاخه سبز زیتون به جنگ تفنگ  می روند.  روزگاری که تهی دستان تاریخ بر فرا دستان فریاد می زنند که:  آهای کسانی که آن بالا ها نشسته اید تفنگ های تان را هر چه سریع تر بر زمین بگذارید وگرنه .......

تا چند ماه پیش کلا از موسیقی سنتی و  خصوصا نماد اصلی آن "محمد رضا شجریان" خوشم نمی آمد. اما اکنون زمانی که استاد را در کنار مردم می بینم آرام آرام با موسیقی سنتی اما انقلابی و متحول کننده استاد نیز آشتی می کنم. این است رمز جنبش اجتماعی، آشتی دادن بسیاری از آشتی ناپذیران تاریخ!

این سروده را نیز به مناسبت  آشتی با کسی که "خودش می داند کیست" در این جا می گذارم.  کسی که امید وارم  از این به بعد  "سلام دوستانه " ما را " با سلام و لبخند همیشه زیبایش" پاسخ  بدهد .

تقدیم به آنی که خودش می داند کیست:

این تصنیف که تنها از طریق اینترنت منتشر می‌شود، در ژانر موسیقی برای صلح ساخته شده، آهنگ آن به محمدرضا شجریان و شعرش به فریدون مشیری تعلق دارد و تولید موسیقی زمینه و تنظیم آن نیز توسط مجید درخشانی انجام شده است

  برای دانلود با کیفیت بالا می‌توانید به لینک‌های زیر بروید:

دانلود آهنگ با کیفیت عالی کلیک کنید: 12 مگابایت


دانلود آهنگ با کیفیت خوب کلیک کنید: 8 مگابایت


دانلود آهنگ با کیفیت متوسط کلیک کنید: 3 مگابایت


تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذارت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط فواد شمس  | 

شاید در بحبوحه ی بحران های ابتدای تابستان تمام تلاشم این بود که به بهانه های مختلف خودم را از فضای آن روز ها بیرون بیاورم. حتی سعی کردم  با دوست داشتن یک نفر و تمرکز حواسم به روی او خودم را از ان فضا بیرون بکشم.  اما الان که دوباره برگشتم دانشگاه و سر کار و  خوابگاه و  دارم درس می خوانم و...  دیگر دنبال بهانه ای نیستم که  سبک زندگی ام را عوض کنم.

الان در واقع سبک زندگی  ام خودش به روالی که بیشتر دوست می دارم باز گشته است. صبح ها زود بیدار شوم. صبحانه و ورزش، بعد سر کار می روم. اینترنت بازی و چرخ زدن در دنیای خبر، بعد یک پیاده رو در خیابان  زیبای طالقانی دوباره دانشگاه و درس و خوابگاه و شوخی و خنده با بچه ها و غوطه ور شدن در رویا های  بلند زندگی  و البته تمام  این ها در کنار یک حس زیبای بی خیالی و آرامش که این چند وقت گم اش کرده بودم.

در این شرایط  همه چیز برایم عادی و آرام است و حس من نسبت به همه چیز و همه کس حتی " آنی که خودش می داند کیست" هم بی  تفاوتی است.

دیگر هیچ چیز جز همین آرامش  حتی "کاذب" برایم ارزش و اهمیت ندارد و در مقابل همه چیز و همه کس چه خوب باشند چه بد  تنها این جمله را می توانم بگویم که: زیاد مهم نیست.....

پی نوشت: در کامنت های در مورد اسم و مشخصات و دیدن و ندیدین "آن کسی که خودش می داند کیست" سوال شده بود جواب همین است: زیاد مهم نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:18  توسط فواد شمس  | 

این روزها  بیشتر از همیشه به " یک نفر که خودش می داند کیست" می اندیشم. نمی دانم که آیا او هم حس مشابهی دارد یا نه. اما با این که هر نوع رابطه ای قطعا یک امر متقابل است اما  در این مورد خاص چندان برای ام مهم نیست که این امر متقابل باشد یا فعلا یک طرفه!

مهم این است که انگیزه ی جدی برای زیستن و تحول در چگونه زیستنم یافته ام. انگیزه ای که اگر حتی هیچ پشتوانه مادی هم نداشته باشد خودش آن چنان قوی است که افق های آینده زندگی ام را روشن تر از همیشه می سازد.

 در کل این روز ها خیلی دلم می خواهد زودتر  " یک نفر که خودش  می داندکیست؟" را ببینم. زودتر ببینم تا حرف هایی را که خیلی جدی باید خیلی وقت پیشتر ها بهش می گفتم، بگویم. امید وارم زودتر این رو های کسل کننده و پر از گرد و غار و خاکستری رنگ بگذرد و میانه ی شهریور برسد. 

اما در این بین یک ای کاش هم دارم.... ای کاش  لااقل یک پل ارتباطی  با  او داشتم تا همین الان حرف های جدی را می زدم.  یا ای کاش " یک نفر که خودش می داند کیست "  اگر این جا را می خواند خودش با من تماس بگیرد. 

در هر صورت  انگیزه ام این بار آن قدر جدی است که حتی اگر هیچ کدام از آرزو ها و ای کاش هایم محقق نشود. باز هم کلی انرژی گرفته ام برای تغییر آینده ای که  اگر بگذارم به دست  جریان حوادث برود چندان جالب نخواهد بود.

 اما اگر سرنوشت را این بار با " دست خود"  از " سر" بنویسم. شاید  زندگی زیباتری در انتظارم باشد.  امید وارم "یک نفر که خودش می داندکیست" نیز در کنارم باشد در این "دست نوشت" تازه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:38  توسط فواد شمس  | 

محمود  آباد  نام دهکده ای است که بر سر ده بودن یا شهر بودن اش آن چنان  دعوا است که هر چند وقت یک بار با اسپری به جان تابلوی ورودی اش می افتند و روی  دهکده ی این عبارت " به دهکده ی محمود آباد خوش آمدید"  را  با اسپری سیاه می کنند.

اما کلا جای جالبی است.  فقط راهش بسیار دور است. جایی برای تجربه های متفاوت از زندگی. محیطی که بر خلاف  محلات شهر های بزرگ همه همدیگر را می شناسند. البته من که خیلی ها را در آن جا نمی شناسم و اصلا هم برایم مهم نیست که بشناسم. البته جای خوش آب و هوایی است. اما دعوا بر سر ساخت و ساز هایی که شهرداری و دیگر ارگان های دولتی آن را غیر مجاز می خوانند  هر چند شب یک بار شما را مجبور می کند.  رخت خوابتان را از بالکن مشرف به خیابان منزل به اتاق خواب تان منتقل کنید.  البته این چاشنی های زندگی در یک منطقه حومه در شهری مثل کرج است دیگر!

البته دعوا های  مختص تمام روستا های ایران هنوز هم در این جا  ادامه دارد. دعوا بین "انصار" و " مهاجرین" و دعوا بین " ده بالا" و ده پائین"!  ما که جز بد بخترین ها هستیمک. چون هم " مهاجریم" و هم در "پائین دست" روستا زندگی می کنیم.

 موقعیت فوق سوق الجیشی این دهکده ما را نباید دست کم گرفت. در شمالی ترین نقطه ی کرج  در بالای سازمان انرژی اتمی و در  بالای زندان گوهر دشت که هر دو جز خبر سازترین مکان ها در چند سال اخیر بوده اند قرار دارد. البته نکته جالب تر وجود یک باغ آلبالوی سیاه  در ضلع شرقی محمود آباد  است که در کنار این همه سر و صدا در آرامش و سکوت بسیار زیبا به نظر می رسد.

خلاصه این دهکده ی ما الان جهانی شده است. این وبلاگ دهکده مان را ببینید. واقعا حس جالبی دارد که دهکده ای که در ان زندگی می کنید جهانی شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:45  توسط فواد شمس  | 

چند وقتی بود  در این گیر و داد پر سر و صدای  جامعه امروز از علاقه اصلی زندگی ام یعنی جغرافیا دور افتاده بودم. اما به لطف این به اصطلاح کیفر خواست!!!! با نرم افزار جالب مترجم گوگل آشنا شدم. البته قبلا هم  چیز هایی در موردش می دانستم اما  چندان  توجهی نکرده بودم. اما بعد از این همه سر و صدا که مترجم گوگل را در ردیف ابزار های "استکبار جهانی" برای انجام " انقلاب مخملی"  قرار داده بود.

با استفاده از این ابزار چند سایت جغرافیایی  خوب پیدا کردم.الان هم دارم به کمک همین نرم افزار مقاله های این سایت ( این و این) را می خوانم.

شما هم یک نگاهی به این  سایت بیندازید.

در ضمن الان با گوگل ارث  دارم توی این جهان بزرگ می گردم و هی حسرت می خورم که چرا در این جهان بزرگ درست باید در ایران متولد می شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط فواد شمس  | 

 

چند روز قبل  ترجمه انگلیسی مقاله ام را در یک سایت یافتم. اما  نام مترجم آن را ندیم. امروز به لطف یک دوست نادیده  یک لینک دیگر از این  ترجمه انگلیسی را یافتم که خوشبختانه نام مترجم را نوشته بود.   بسیار خوش حال شدم که مطلبی نوشتم که آن قدر ارزش داشته است که رفیق گرامی فریدا آفاری آن را ترجمه کند.

همین جا از ایشان  تشکر می کنم. امیدوارم   که بتوانیم برای پیش بردن این جنبش و رهایی طبقه کارگر و تمامی شهروندان ایران بیش از این بکوشیم.

Iran: The Real “Youth of the Lower Depths”

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط فواد شمس  | 

حکایت تویتر و فیس بوک در مقابل وبلاگ های معمولی حکایت ایران رادیاتور و غار  شده است. در جهانی که سرعت، کم حوصلگی، تازگی و شتابزدگی  حرف اول را می زند. دیگر کسی حوصله ندارد رمان های ۱۴۰ صفحه ای بخواند . برای همین همه ترجیح می دهند  که بیش از ۱۴۰ کلمه نخوانند.

این بی حوصلگی و تنبلی  خودش رمز پیروزی تویتر و فیس بوک وسرویس های مینی وبلاگ و اجتماعی از این دست شده است.

نیاز به اخبار تازه و نو در کنار ان تبلی و بی حوصلگی و شتابزدگی همه با هم دست به دست هم می دهد که تویتر تبدیل به بزرگترین رویای مجسم قرن حاضر در دنیای مجازی شود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 19:35  توسط فواد شمس  | 

به احتمال خیلی زیاد آقایان کروبی و موسوی  این فرض را نداشته اند که وزارت کشور دولت احمدی نژاد که به راحتی ۲۵ میلیون رای  درست می کند   به آنان مجوز برگزاری برنامه می دهد. در نتیجه داستان گرفتن مجوز  را می توان صرفا استفاده از فرصت تبلیغاتی آن دانست.

اما ناگهان خبر برگزاری مراسم در بهشت زهرا برای بسیاری از فعالان جنبش مردم ایران ایجاد سردرگم کرد که در نهایت چه کنند؟  به نظر من این جا باید چند نکته را در نظر گرفت:

۱- کروبی و موسوی می خواهند در چارچوب قانون  حرکت کنند. درنتیجه نمی خواهند  بانیان تجمعی شوندکه مجوز ندارد اما شاید بخواهند در میان مردم حضور یابند برای دعوت به آرامش و یا ابراز همدردی( مثل ۲۵ خرداد،۲۶ خرداد و ۲۷ خرداد) این تجمع ها هم مجوز نداشت.  درنتیجه زیاد نگران نباشید اگر مردم در خیابان ها بیایند  و حضور چشم گیری داشته باشند کروبی و موسوی هم می آیند.

۲-  حتی اگر موسوی و کروبی هم بخواهند در بهشت زهرا حاضر شوند ایرادی ندارد. بسیاری هم می توانند به آن جا بروند و این منافاتی ندارد که دها و صد ها هزار نفر هم در خیابان های تهران  بخواهند تجمع کنند. بعد از ساعاتی مردمی هم که به بهشت زهرا رفته اند به ما می پیوندند.

۳-  دراین جنبش هر کدام از  فعالان یک رسانه اند و هر کدام یک رهبر! در نتیجه زیاد نباید یقه موسوی وکروبی را گرفت که   همه ی کار ها را آنان بکنند. آنان می خواهند در چارچوب قوانین خودشان حرکت کنند. ما هم با آنان همراه هستیم اما شاید در برخی جا ها آنان نتوانند با ما همراه شوند.

۴- بهشت زهرا معمولا در روز های ۵ شنبه بسیار شلوغ است. احتمالا مردم بسیاری هم به خاطر تبلیغات احتمالی روزنامه های اصلاح طلب و سایت ها و ماهواره ها و... به آن جا بروند. در نتیجه درآن جا با کمبود نیرو و مردم مواجه نخواهیم بود. تجمعات میلیونی در آن جابرقرار است. مهم این است که در خیابان های تهران هم  مردم بسیار باشند. در نتیجه بهتر است ما  از رسانه های خرد خود مثل فیس بوک، تویتر، اس ام اس، وبلاگ ایمیل و غیره  برای تبلیغ مراسم مصلی استفاده کنیم. مسئله مصلی یا بهشت زهرا نیست مسئله حضور مردم است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط فواد شمس  | 

۱- با بسیاری از نظرات سعید حجاریان مخالفم.  در مورد برخی از عملکرد های سعید حجاریان و دوستانش در دهه ۶۰ ابهامات زیادی وجود دارد که باید پاسخگوی آن باشد.  همواره نقادی اصلاح طلبان حکومتی و مشی آنان  یکی از دغدغه های فعالیت سیاسی من بوده است.

 اما  سعید حجاریان به غیر از آن که فعال سیاسی و روزگاری فعال امنیتی بوده باشد،  یک شهروند است. یک انسان است. در  جغرافیایی در کنار من زندگی می کند. با بسیاری از عملکرد ها ونظرات سیاسی وی مخالفم و بسیار شدید به وی و همفکرانش نقد وارد می دانم اما .....

۲- سعید حجاریان مثل تمام شهروندان  و انسان های جامعه ما "حق" دارد. حق آزاد زیستن و  سالم زیستن. حق زنده ماندن و زندگی کردن. همچنان که من نیز حق "نقد" کردن او و نظریاتش و عملکردش را دارم.  علاوه بر این که شدیدا  و تا پای جان از حق زیستن و آزاد بودن سعید حجاریان و دیگر شهروندان و تمامی انسان های روی زمین دفاع می کنم. بر حق نقادی خود نیز پای می فشارم.

۳- سعید حجاریان در زندان "نظامی" است که روزگاری خودش یکی از بانیان آن بوده است. الان نه می توانم و نه می خواهم که عملکرد گذشته و حال وی را نقد کنم.  نمی توانم چون دور از " انسانیت" است. چون حجاریان در شرایط آزاد و شرایط "سلامتی " نیست که پاسخ من را بدهد. او نمی تواند از خودش دفاع کند.  من می خواهم علاوه بر این که از حق حجاریان برای زیست و فعالیت آزاد دفاع کنم  از حق خودم نیز  در نقادی حجاریان و هر کس دیگری در این جامعه دفاع کنم. برای همین اولین شرط آن است که هر انسانی ورای عقیده، موضع سیاسی  اش  آزاد باشد تا دیگران را مورد نقادی قرار دهد و جوابش گلوله و میله ی زندان و شکنجه نباشد. چه حجاریان چه من و چه میلیون ها انسان دیگر در جهان و ایران! 

۴- باید بیاموزیم. باید از تاریخ درس بگیریم. اگر روزگاری افرادی را به نام کمونیست و عامل  جاسوس شوروی و  انقلابی سرخ و... به زندان نمی افکندند و اعدام نمی کردند. امروز کسانی  را به نام لیبرال، عامل و جاسوس آمریکا و انقلابی مخملی و... به زندان نمی افکندند. امروز ما می آموزیم که باید جامعه ای را بنا سازیم که در آن همه با هم آزادانه و بدون هراس از زندان و گلوله به نقادی یکدیگر بپردازیم. امید وارم حجاریان و دوستان اکنون زندانی دیگر اصلاح طلب حکومتی همه زنده و سالم از زندان بیرون بیایند و عملکرد گذشته خود را در تنهایی سلول شان مرور کرده باشند، آموخته باشند. ما هم همه آموخته باشیم که دیگر کافی است. جواب "نقد" را با گلوله زندان نمی دهند.

۵- من خواهان آزادی حجاریان و تمام زندانیان سیاسی دیگر هستم نه به خاطر آن که اندیشه و نظر آنان را قبول دارم. بلکه درست به خاطر این که با آنان مخالفم و می خواهم حق داشته باشم بدون هیچ عذاب وجدانی به راحتی آنان را نقد بی رحمانه بکنم و آنان هم آزاد  و سالم باشند تا جواب من را همین گونه بدهند تا آنان نیز بیاموزند که شاید اگر روزگاری جواب دیگران را با دیالوگ نه با گلوله و زندان می دادند سرنوشت دهه سیاه ۶۰ در سال  های پایانی دهه ۸۰ بار دیگر تکرار نمی شد.

به امید روزی که  هیچ کس به خاطر بیان نظراتش زندان نرود. همه من بتوانم حجاریان و حجاریان ها را "زنده" و "آزاد" نقد کنم و آنان هم به همچنین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:51  توسط فواد شمس  | 

از روز اول آغاز اعتراضات اخیر  شایعات بسیاری مبنی بر  وجود نیرو های   خارجی  در میان نیرو های سرکوب گر  در بین مردم پخش شد.

این شایعات دامنه گسترده ای داشت.  بنا به این شایعات گویا  حکومت برای سرکوب اعتراضات مردم از ونزوئلا تا افغانستان از لبنان و فلسطین تا روسیه نیرو های  مختلفی را استخدام کرده بود.

اما آیا این شایعات با واقعیت نسبتی هم داشت؟ آیا حکومت  برای سرکوب اعتراضات مردم اصلا نیازی به این دارد که هزینه گزافی صرف گند که این همه نیروی خارجی را از راه های دور به ایران بیاورد و یا نیرو های بومی اش برای سرکوب کافی است؟ 

حکومتی که خود در ۳ دهه گذشته به  لبنان و فلسطین گرفته تا بوسنی و افغانستان و جدیدا هم آمریکای لاتین  دخالت می کند آیا  آن قدر کمبود نیرو دارد که قرار باشد از جا های دیگر نیرو بیاورد؟

البته مشاهدات میدانی  این واقعیت را عریان می کرد که با وجود حضور تعداد انگشت شمار از نیرو های حزبالله لبنان آن هم در روز های اول دیگر هیچ نیروی خارجی در میان سرکوب گران حضور نداشت. با این احتساب می توان به جرات گفت بالای ۹۰ درصد  نیرو های سرکوب گر متاسفانه از همین مرز و بوم هستند.

به نظر می رسد متاسفانه حس "بیگانه ستیزی"مردم ایران تا آن جایی رسوخ یافته است که حتی درمیان  نیروهای پیشرو نیز خریدار دارد.   متاسفانه در حالی که ما انتظار داریم که تمام مردم دنیا از خواست ما  حمایت کند و صدای اعتراض ما را بشنوند خودمان  نه تنها   با بی تفاوتی های مان در گذشته و اکنون  چشم بر سرکوب بسیاری  از مردم جهان  بسته ایم و معمولا فکر می کنم "به ما چه" که در آن طرف دنیا چه اتفاقی می افتد. بلکه با حس بیگانه ستیزی خود  دشمنانی که در همین خانه زندگی می کنند را  نمی بینیم و تنها فکر می کنیم این "خارجی" ها، افغان ها، عرب ها، روس ها و... هستندکه با ما دشمن هستند. در این داستان حکومت و مردم ایران دو روی یکسکه است حکومت دست بیگانگان از جنس  آمریکایی ها و اسرائیلی ها را در کار می بیند و مردم دست روس ها و چینی ها را  .

البته واقعیت تلخ است اما باید پذیرفت بیش از ۹۰ درصد کسانی که در خیابان ها با مردم معترض با خشونت رفتار می کنند. هم وطنان، هم زبانان، هم نژادها و هم دینان ما هستند.  اما با منافعی متفاوت....

 کسانی که حاضرند برای حفظ منافع خود  تمام اخلاقیات را زیر پا بگذارند به زبان فارسی صحبت می کنند و در همین خانه های کنار ما زندگی می کنند.

در کنار این موضوع باید به این نکته هم توجه کرد که وقتی مردم  جهان از ژاپن وکره جنوبی گرفته تا کلمبیا و کانادا و.... در تمامی کشور های جهان از جنبش مردم ایران حمایت می کنند و سرکوب مردم ایران را محکوم می کنند. چرا تاکنون مردم ایران نسبت به تمام ستم هایی که به مردم دیگرنقاط جهان شده است سکوت و بی تفاوتی می کنند؟ حتی از آن بدتر معمولا برخورد نا مناسب نیز می کنند. مثلا درمورد همین افغان ها، در حالی که دراین چند هفته روشنفکران و رونامه نگاران افغان چه در قالب بیانیه و مقاله وگزارش چه حتی در قالب تجمع از مردم ایران حمایت کرده اند آیا همین مردم تاکنون کوچکترین اعتراضی به وضعیت نا مناسب افغان ها در ایران کرده اند؟ آیا حتی لااقل دست از تحقیر افغان ها بر داشته اند؟

به نظر می رسد برای این که بتوانیم به یک تغییر بنیادین در شرایط موجود دست یابیم در کنار نقد نظام حامکم اندکی هم باید به نقد ایدئولوژی های  حاکم بر ذهن هایمان نیز بژردازیم.

در این جا مسئله مهم این است که به جای فرافکنی در مورد این که افغان ها و عرب ها و روس ها دارند ما را سرکوب می کنند و تمام تقصیر ها را بر گردن بیگانگان بیاندازیم بهتر است به فکر این مسئله ریشه ای بیافتیم که چرا هموطنان و هم زبانان و همشهریان ما  حاضرند برای "چند مشت تومان" دست به سرکوب مردم بزنند؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:21  توسط فواد شمس  | 

شاملوی بزرگ که زبان فارسی را زنده کرد. ۹ سال است که رفته است. اما همیشه هست. چون او بود که زندگی را معنا کرد. زندگی از نظر او یک تصادف بود. اما او بود که این تصادف را جاودانه کرد.

در زمانه ای زندگی می کنیم که به این راحتی ها نمی توان سخن گفت. نه با رفقایت، نه با دیکتاتور و نه با  تنها عشق زندگی ات...

در این جا می خواهم که با رفقای دیده و نادیده ام خصوصا با سهراب و ندا و... از زبان شاملو سخن بگویم:

گفتي که:
 

«ــ باد، مُرده‌ست!
 

از جای برنکنده يکي سقف ِ رازپوش
بر آسياب ِ خون،
نشکسته در به قلعه‌ی بي‌داد،
بر خاک نفکنيده يکي کاخ
 

  باژگون
 
مُرده‌ست باد!»
 
 

 

گفتي:
 

«ــ بر تيزه‌های کوه
 

با پيکرش، فروشده در خون،
افسرده است باد!»
 

 

تو بارها و بارها
 

با زنده‌گي‌ت
 
 
  شرمساری
 
 
  از مرده‌گان کشيده‌ای.
 
 
  (اين را، من
 
همچون تبي
 
 
  ــ دُرُست
 
همچون تبي که خون به رگ‌ام خشک مي‌کند ــ
 
 
  احساس کرده‌ام.)
 

 


 

وقتي که بي‌اميد و پريشان
 
 
  گفتي:
 
«ــ مُرده‌ست باد!
 

بر تيزه‌های کوه
با پيکر ِ کشيده‌به‌خون‌اش
افسرده است باد!» ــ
 

 

آنان که سهم ِ هواشان را
با دوستاق‌بان معاوضه کردند
در دخمه‌های تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبر ِ درد ِشان:
 

«ــ زنده است باد!
 

تازَنده است باد!
توفان ِ آخرين را
 

در کارگاه ِ فکرت ِ رعدْانديش
 
 
  ترسيم مي‌کند،
 
کبر ِ کثيف ِ کوه ِ غلط را
 
 
  بر خاک افکنيدن
 
 
  تعليم مي‌کند.»
 

(آنان
 

ايمان ِشان
 
 
  ملاطي
 
 
  از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)
 

 


 

 

گفتند:
 

«ــ باد زنده‌ست،
 

بيدار ِ کار ِ خويش
هشيار ِ کار ِ خويش!»
 

 

گفتي:
«ــ نه! مُرده
 
باد!
زخمي عظيم مُهلک
 

از کوه خورده
 
 
  باد!»
 

 

تو بارها و بارها
 

با زنده‌گي‌ت
 
 
  شرمساری
 
 
  از مُرده‌گان کشيده‌ای،
 

اين را من
همچون تبي که خون به رگ‌ام خشک مي‌کند
احساس کرده‌ام.
 
............
اما سخن اصلی با دیکتاتور است.  این سروده شاملو درست در روز فرار شاه دیکتاتور در ۲۶ دی ۵۷ سروده شده است. آقای دیکتاتور زمان!  بدان که دور نیست که تو هم فرار کنی.... اما هر چه فکر می کنم نمی دانم به کجا می خواهی بروی؟!؟ بدان که این بازی آخری هم دارد.
 
شاملو با تو سخن می گوید:
 
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.
 

 

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.
 

 

سربازان
شکسته گذشتند،
 

خسته
 
 
  بر اسبان ِ تشريح،
 

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری
 

نگون‌سار
 
 
  بر نيزه‌های‌شان.
 

 


 

تو را چه سود
 
 
  فخر به فلک بَر
 
 
  فروختن
 
هنگامي که
 
 
  هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟
 
تو را چه سود از باغ و درخت
 

که با ياس‌ها
 
 
  به داس سخن گفته‌ای.
 

 

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
 

گياه
 
 
  از رُستن تن مي‌زند
 

چرا که تو
 

تقوای خاک و آب را
 
 
  هرگز
 

باور نداشتي.
 

 


 

 

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
 

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
 
 
  بازمي‌آمدند.
 

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
 

هنوز از سجاده‌ها
 
 
 

سر برنگرفته‌اند!

 

................

در آخر می خواهم با "تو" سخن بگویم. با تویی که  دوستت می دارم و در هراس این دوست داشتن می سوزم و سکوت می کنم. چون همان طور که قبلا برایت در "آن کتاب جلد سرخ" نوشتم: "سکوت بلندترین فریاد هاست".

با تویی سخن می گویم که "همیشه غائب" من هستی اما همیشه با من هستی! با تویی سخن می گویم که در تنهایی این شب های سیاه همیشه با من هستی. حال شاید زبان شاملو برایت آشنا تر باشد تا شاید بتوانی آن میزان دوست داشتنم را بفهمی:

تو را دوست می‌دارم

طرف ِ ما شب نيست
صدا با سکوت آشتي نمي‌کند
کلمات انتظار مي‌کشند
 

من با تو تنها نيستم، هيچ‌کس با هيچ‌کس تنها نيست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...
 


 

طرف ِ ما شب نيست
چخماق‌ها کنار ِ فتيله بي‌طاقت‌اند
 

خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو، شعر ِ روشن صيقل مي‌خورد
من تو را دوست مي‌دارم، و شب از ظلمت ِ خود وحشت مي‌کند.

 
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:13  توسط فواد شمس  | 

این جنبش یک تحول بزرگ  است.  اما نه یک تحول مخملی که یک تحول واقعی!  تحولی در تمامی سطوح زندگی و تمامی وجوه زیست اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حتی اقتصادی است. در ایران یک جریان تغییر در تمامی روابط بین انسان ها دارد رخ می دهد.

همه ما تغییر کرده ایم. مگر غیر از  این چیز دیگری می خواستیم؟ به نظرم تغییر اصلی رخ داده است. تغییر در مناسبات بالایی های سیاست در امتداد تغییری است که در مناسبات پائینی ها باهم و با بالایی ها رخ می دهد.

در زمانه ای که به دموکراتیک ترین شکل ممکن خود ما پائینی ها داریم مناسبات سیاسی و اجتماعی فیمابین خود را تعیین می کنیم، زیاد مهم نیست بالایی ها به جان هم افتاده اند یا نه!

به نظرم می رسد که تغییرات شتاب آلودی در راه است و این تازه آغاز راه است.

 در زمانه ای که حتی ساسی مانکن نیز آهنگ سیاسی و انقلابی می خواند.  در زمانه ای که  "پارمیدا" ها را در خیابان ها در حال شعار دادن باید پیدا کرد. در زمانه ای که  "دخی هایی" که "دامن کوتاه می پوشیدند"  و در پارتی ها  "نیناش ناش" می کردند. اکنون شلوار جین به پا دارند در خیابان ها  سنگ پرت می کنند.

 در زمانه ای که "خوش گلای بینی سر بالا "  اکنون دستمال ها را نه برای پز دادن که از ترس بوی گاز اشک آور رو به روی  بینی های شان می گیرند.

در زمانه ای دیگر مدل های "دی اند  جی" بی تفاوت و با فخر فروشی در رو به روی تماشگران از روی سن رد نمی شوند بلکه مچ بند سبز به دست بسته با مردم ایران اعلام همبستگی می کنند. دیگر چه چیزی باید تغییرکند؟

این تغییرات زلزله وار را ببینید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:39  توسط فواد شمس  | 

این سوال مهمی است که همیشه مردم ایران به صورتی برای خود مطرح کرده بودند. مردم همیشه دنبال فردی بوده اند که رهبر آنان باشد تا به حرکت در بیاند. در ابتدای جنبش اخیر هم موسوی و بعضا کروبی و خاتمی را به عنوان رهبر این جریان در نظر داشتند.

بعد از مدتی امثال سازگارا و در موارد اندک تری رضا پهلوی هم به نوعی این نقش را خواستند بازی کنند. اما روز ۱۸ تیر ۸۸ وضعیت و حرکت مردم  نشان داد که این جنبش به نوعی نیاز به رهبری ندارد.

 چون هم بسیار رهبر دارد و هم هیچ رهبری ندارد. جنبش مردم ایران به سمتی دارد می رود که از یک تکثر بالا برخوردار شده است. تمام مردم ایران تمام کسانی که در خیابان های شهر های ایران دست به تظاهرات می زنند از نظر بینش سیاسی و کنش گری در حد یک رهبر سیاسی عمل می کنند.

حتی شجاعت این مردم بسیار بیشتر از احزاب و گروه ها و شخصیت های به اصطلاح سیاسی است که  رادیکال ترین کنش سیاسی شان "روضه خوانی در ولنجک" شده است.

از طرف دیگر رسانه های گروهی مثل بی بی سی و صدای آمریکا و شبکه های غربی در چند روز اول جنبش که هنوز به رادیکالیزم فعلی نرسیده بود به انعکاس وسیع اخبار و تصاویر می پرداختند. اما الان که جنبش به رادیکالیسم بالایی رسیده است سکوت کرده اند.

اما با توجه به پیشرفت تکنولوژی و آمدن رسانه های خرد هر  ایرانی خودش یک رسانه شده است. فیس بوک، وبلاگ ها، یوتیوپ، تیوتر، موبایل، دیورا نوشته ها، شب نامه ها و... همه و همه بسیار تاثیر گذار تر از  بی بی سی و دیگر رسانه های سرمایه داری است.

مردم به این خودباوری رسیده اند که خودشان می توانند زندگی خودشان را اداره کنند. مردم خود می توانند در خیابان ها حکومت کنند و خیابان ها و شهر و محل زندگی و کار را خودشان اداره کنند نه این که یک حکومت دیکتاتور بر آن ها حکومت کنند.

مردم خود همه رهبر هستند و نیازی به رهبر ندارد. مردم خود همه رسانه هستند و نیازی به رسانه ندارند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:35  توسط فواد شمس  | 

زمانی که این جمله بر گرفته از ترانه ی زیبای ابی را برای  " یک نفر که خودش می داند کیست"  در سال نو نوشتم. هیچ وقت فکر نمی کردم که این "سبز " بودن در سال جدید  این همه اهمیت پیدا بکند.

موج سبزی که به راه افتاد. ما را هم با خود برد. به دور دست های خیلی دور هم برد. در این چند وقت سیر تحولات و تغییرات آنقدر سریع بود که  خیلی ها را فراموش کردم. خیلی چیز ها را هم فراموش کردم. فراموش کردم که شاید و شاید می خواستم فصل آشنایی ام با "یک نفر که خودش می داند" همواره سبز باقی بماند.

حال که به قیمت سرخ شدن سنگفرش های خیابان اندکی آرامش به جریانات بازگشته است بار دیگر به سبز بودن آن فصل آشنایی با کسی که دوستش می داشتم و شاید بدارم می اندیشم. کسی که الان از من خیلی دور است اما از همیشه به من نزدیک تر است.

امیدوارم در این روز های غبار گرفته و خاکستری!  فصل آشنایی او با من هم مثل فصل آشنایی من با او "سبز" باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:33  توسط فواد شمس  | 

موج میلیونی جنبش مردم ایران تقلب را شکست داد. برخی در جمهوری اسلامی به خیال خود می خواستند با شلیک چند گاز اشکل آور و  زدن باتوم به مردم و حمله به دانشگاه تهران و کوی دانشگاه تهران جنبش  مردمی ایران برای رسیدن به  اصول دموکراتیک را شکست دهد. اکنون چنان به دست و پا افتاده که حتی برای حفظ چاقو کش های وحشی خودش هم نیاز به جلسات توجیهی در مساجد و پایگاه های بسیج پیدا کرده است.  

 موج میلیونی جمعیت که از روز دوشنبه آغاز  گرفت و تا امروز هم ادامه دارد کمر استبداد را در  ایران شکسته است. 

به نظر می رسد نظام حاکم بر ایران نمی خواهد واقعیت را بپذیرد و کوتاه بیاید در نتیجه به نظرم مردم باید واقعیت را بپذیرند و همچنان استوار در خیابان ها بمانند تا زمانی که به حقوق اساسی دموکراتیک خود برسند.

در زمانه ای که نه تلویزیون داریم، نه روزنامه، نه اس ام اس، نه اینترنت، نه دانشگاه و ....... تنها خیابان های شهر است که برای ما باقی مانده است.

ما خیابان ها را حتی به قیمت جان مان هم به آنان تحویل نخواهیم داد.

در خیابان های این شهر موجی در موجی می بندیم و بر افسون این شب پرستان می خندیم. شعله ی مبارزه ای که امروز در خیابان های تهران و دیگر شهر های ایران روشن شده است به هیچ عنوان خاموش نمی شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:21  توسط فواد شمس  | 

می دانم که همه ی شما شوک زده هستید. نمی خواهم خیلی خوش بینانه و کودکانه به داستان های پیش آمده  بنگرم. اما من خوش بینم و امیدوار.

برای این خوش بینی و امیدم دلیل هم دارم.  در هر کجای دنیا برای تثبیت یک حاکمیت تنها یک شبانه روز وقت دارند که تمام مقاومت ها را نابود کنند. اما در ایران هنوز بعداز ۲ شبانه روز کلی  مقاومت باقی مانده است.

از طرف دیگر من امیدوارم به آینده های دور امیدوارم و  البته در کنار این امید به روال عادی زندگی ام ادامه می دهم. مبارزه برای من در یک نظام نا عادلانه یعنی این که بی تفاوت به حاکمیت ناعادلانه هر آن گونه که دل ام می خواهد زندگی کنم و به "افسون شب" این آقایان پوزخند بزنم.

در نتیجه  در آینده هم چون گذته ام زندگی می کنم بدون هیچ ترسی و سعی می کنم  موجی بر موج دیگری ببندم و بر افسون شب این آقایان بخندم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:25  توسط فواد شمس  | 

این بازی افشا گری جمهوری اسلامی دارد وارد فاز جالب تری می شود. هر طرف دارد دیگری را افشا می کند. این دقیقا پوسیدگی نظم  کنونی را از درون نشان می دهد. ما شدیدا از هرگونه افشاگری طرفین این دعوا استقبال می کنیم. البته منتظر افشای این امر هم هستیم که در ۲۴ سال مورد نظر آقای احمدی نژاد!  چه کسی  نقش دوم و نقش اول تمامی این موضوعات را بازی می کرده است؟

دوستان حامی آقای احمدی نژاد باید به این سوال جواب دهند

راستی در آخرین سری از انتشار چارت های  افشاگرایانه نظری نیز به این چارت زیبا بیاندازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:16  توسط فواد شمس  | 

از مهم ترین مولفه های زندگی مدرن این است که آن چنان پر شتاب است که فرصت هیچ کاری را به تو نمی دهد. این چند وقت خصوصا بعد از عید من دقیقا درگیر یک نوع زندگی پرشتاب شده ام.

البته خود من به شخصه  جز بزرگ ترین مخالفان  این جمله کلیشه ای  که همه می گویند: " وقت نداریم" هستم . در واقع با وجود این که این چند وقت سرم خیلی شلوغ شده است و خیلی کار های جور واجور بر سرم ریخته است اما هنوز هم وقت دارم . اما بحث فقط وقت داشتن نیست. بحث توان داشتن نیز در  این جا مطرح است.

 چون واقعن وقتی بعد از کلاس صبح سریع می دوم می روم سر کار دوباره برمی گردم دانشکده دوباره می دوم می روم سر کار!

بعد از ظهر هم با دوستی یا تنها می روم بیرون تئاتر،سینما، نمایشگاه عکس،  نقاشی و.... شب هم خسته و کوفته می روم خوابگاه که جدیدا اصلا توان فیزیکی درس خواندن هم شب ها پیدا نمی کنم اما با این وجود وقت دارم به خیلی چیز ها  فکر کنم.

وقت دارم به رویا هایم بیاندیشم. مثلا به این می اندیشم که در کنار یک دریاچه در فندلاند شایدم در کنار سواحل نیوزلند....  دارم آهنگ  " Yesterday When I Was Young" را گوش می کنم و   آن "دیگری" زیبا   که الان ازم "دور" است، هم در کنارم نشسته است  و آن لبخند آرامش بخش اش را بر لب دارد!

پی نوشت: این وبلاگ خیلی دارد شخصی می شود همش شده در باره " من"  اما خوب  شرایط زندگی این گونه حکم  می کند. فعلا که به نظرم هیچ اتفاق خیلی جدی به غیر از این که تعدادی از دوستانم در زندان به سر می برند در جهان اطرافم  نمی افتد که در این جا بنویسم. نوشتن از دوستان زندانی هم جز آزار دادن خودم چیزی برای خود و آن ها و شما ندارد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:33  توسط فواد شمس  | 

اين چند روز حسابي ريخته بودم بهم. حسابي اعصابم ضعيف شده بود. بعد از ماه ها كه نه ناراحت شده بودم نه عصباني ناگهان با كوچكترين مسائل هم ناراحت مي شدم و هم  عصباني!  در اين چند روز حتي دل يكي از افرادي كه خيلي برام "با ارزش" بود را به خاطر اين ناراحتيم شكستم.   

در اين چند روز انقدر ناراحت بودم كه  به راحتي عصباني شدم و كنترل خودم را از دست دادم و  باز هم موجب ناراحتي و ايجاد كدورت در دل يكي از  " با ارزش ترين" آدم هاي زندگي ام شدم.

اما دليل ناراحتيم:

3تن از آدم هايي كه روزگاري رفيقم بودند (با آن كه بسيار هم با آنان  چه در گذشته چه در حال حاضر اختلاف نظر داشتم و دارم) در زندان به سر مي برند و من هم در اين بيرون هيچ كار خاصي از دستم بر نمي آيد.

كاوه مظفري، امير يعقوب علي و  مسعود لقمان!

نوعي حس استيصال  و ناتواني وجودم را فرا گرفته است كه مي رود ناگهان منفجرم كند.

بسيار هم نگران اين دوستانم هستم  مخصوصا نگران امير و البته در كنار نگراني حسي، از جنس پشيماني در مورد امير دارم چون جز اولين كساني بودم كه وي را وارد اين وادي خطرناك كردم و حس مسئوليت در قبال اش را دارم.

خلاصه اميد وارم دلايل ناراحتي اين چند روزه ام كه موجب شد كه كنترل ام را از دست بدهم و با  عصباني برخورد بكنم  براي آدم هاي "با ارزش"  زندگي ام قابل توجيه باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:14  توسط فواد شمس  | 

بار ها در زندگی ام تصمیم گرفته ام که به آدم ها اطمینان نکنم. روابط ام را با آدم ها تنها در حد کار های اداری و یک روابط تعریف شده بر اساس نقش ها  نگه دارم نه بر اساس روابط عاطفی و دوستانه!

اما همیشه این اشتباه را تکرار می کنم که روابط ام را فراتر از روابط عادی و اداری و مرسوم تبدیل  می کنم به روابط دوستانه و عاطفی!

در نتیجه در این نوع روابط انتظارات برای ام پیش می آید و وقتی این انتظارات برآورده نشوند ناراحت و عصبانی می شوم.

الان هم درست این اشتباه را تکرار کرده ام. بار ها نیز این اشتباه را قبلا کرده ام. اما این بار برای این که آخرین بارم باشد در این جا ثبت می کنم که تمام آدم های روی کره زمین برای من از این به بعد صرفا نقش هایی هستند در قالب های مختلف از راننده تاکسی گرفته تا مدیر و رئیس ام در شرکت تا افرادی که با آنان کار اداری و اقتصادی دارم.  یا آدم هایی که در نقش استاد دانشگاه و کارمند و غیره در دانشگاه می بینم و البته یک مشت هم کلاسی هم دارم!

 آدم های اطرافم  برایم  صرفا نقش هایی هستند که به مثابه ی ابزار برای رفع نیاز هایم باید از  آنان استفاده کنند. این ها را می نویسم که سندی باشد که هر زمان که خواستم دوباره اشتباهی را تکرار کنم که انسان ها را فراتر از نقش های تحمیلی شان  و ابزاری شان به مثابه یک دوست  و نه همکلاسی ببینم به این نوشته رجوع کنم تا بفهم ام که نباید دوباره این اشتباه را تکرار کنم  چون به واقع  پشت کمرم دیگر قاچ قاچ شده است و حتی طاقت یک خنجر دیگر هم ندارد که از پشت  به دست این به اصطلاح دوستانم بخورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:42  توسط فواد شمس  | 

زمانی مارکس گفته بود: .....  کارگران در این مبارزه چیزی برای از دست دادن ندارند جز زنجیر های شان و اما جهانی را به دست می آورند پس کارگران تمام کشور ها متحد شوید!

اما اکنون که خوب تر به جهان اطراف نگاه می کنیم. ما کارگران چیزی برای از دست دادن نداریم، حتی زنجیر های مان ! حتی دیگر زنجیری هم به دست و پا ما نبسته اند که لااقل برای کندن و از دست دادن آن مبارزه کنیم...

با وجود تمام احترامی که به تمام کسانی که در سرتاسر جهان برای  رسیدن به آرمان طبقه کارگر که همان رسیدن به  رهایی خود و انسان ها و جهان است، مبارزه می کنند و دقیقا با آنان  احساس همبستگی  دارم.  اما شرایط را به شکلی می بینم که ترجیح می دهم در این روز  یک شیشه آبجوی "هوفنبرگ " با طعم کلاسیک البته بدون الکل!!؟!!؟  در دست بگیرم در یک پارک زیبا بنشینم و شعر اورهان ولی که می گوید:

 

زنان زیبا را دوست دارم

 

زنان کارگر را هم دوست دارم

 

اما

 

زنان زیبای  کارگر را بیشتر دوست دارم

 

را بخوانم. چون فکر می کنم گاهی اوقات بی کنشی بهترین کنش است.

با این وجود روز کارگر و یاد و خاطره تمامی کارگران و انسان هایی را که در راه آزاد ی و سوسیالیسم جان باخته اند را گرامی می دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:12  توسط فواد شمس  | 

این ترانه جز ترانه هایی است که با وجود این که چندان با محتوای اش موافق نیستم اما بسیار برایم دل نشین است و البته شور انگیز!  

این امر نشان از آن دارد که در پس وجود تمام ما با این که  خیلی ادعا داریم که    آوانگارد و پیشرو هستیم و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داریم    لایه هایی از مردانگی باقی مانده است که با شنیدن این قبیل مسائل قلقلکمان می شود.

 این ترانه را تقدیم می کنم به تمام فمینیست های جهان تا کمی حرص بخورند.

ترانه ی مردِ من با صدای سیمین غانم و آهنگسازی بابک بیات  سروده ی: ایرج جنتی عطایی

دانلود کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:13  توسط فواد شمس  | 

 فیلم "وقتی همه  خوابیم"  بهرام بیضایی را باید یک شاهکار تئاتری در سینما نامید. فیلم که  تنها در یک کلمه برای توصیف اش می یابد، آن  کلمه هم     "پر ابهت" است.

 ساخت فیلم چنان قوی و با ابهت بود که تا  حدود ۳۰دقیقه ابتدایی فیلم آن چنان تماشاگر را در خود غرق می کند که ناگهان وقتی می فهمی فیلم  روایت تک خطی ندارد و چند روایت موازی را با هم پیش می برد  چنان دچار شوک می شوی که  در مقابل تصاویر تئاتر گونه ی سینمایی بهرام بیضائی دقیقا احساس نا توانی به تو دست می دهد.

 

به نظرم وقتی همه خوابیم یک تئاتر سینما بود. بهرام بیضائی نشان داده که  می تواند این هنر تلفیقی را به بهترین شکل ممکن به اجرا در بیاورد والبته نباید از بازی شاهکار مژده شمسائی هم غافل ماند . آن صورت خسته اما با صلابت و آن نحو ادای دیالوگ ها همه و همه   ما را با خود می برد و البته من را به یاد اولین تله تئاتری که دیدم یعنی "هملت" می اندازد. چون آن تله تئاتر که در تلویزیون سیاه و سفیدمان در زمان های کودکی دیدم هنوز با ابهت ترین  تصاویری است که در طول زندگی ام دیده ام و البته نحو دیالوگ گفتن مادر خائن هملت برایم با دیدن نحو دیالوگ گفتن مژده شمسائی  تداعی شد.

در کنار این امر شکل ساخت فیلم و آن توانمندی که روایت های چندگانه تو در تو را چنان به تصویر می کشد که نه تنها تماشاگر را سردرگم نمی کند که وی را درگیر فیلم می سازد و در فیلم غرق می کند نشان از آن دارد که بهرام بیضائی کارش را بلد است.  همچنین وحدت وجودی که در نهایت بین بازیگران اصلی فیلم به وجود می آورد ما را به فضای  داستان "بوف کور" هدایت می کشاند.

در کنار این همه باید به موسیقی شاهکار فیلم هم اشاره کرد، موسیقی که  حس دلهره و تشویش و ترس  و ابهت فیلم را دوچندان می کند البته در جا هایی  از این موسیقی  من به یاد موسیقی فیلم پدر خوانده افتادم.

از طرف دیگر باید به مضمون فیلم پرداخت . بهرام بیضائی به زیبا ترین شکل ممکن دارد یکی از کلیشه ای ترین مباحث روز را بازتعریف می کند.

 "کالایی شدن هنر و هنر کالایی "!

در جایی که هنر مندان با چک های  روز  ظهور می کند باید هم پایان بندی فیلم ها  با عروسی ختم شود. بهرام بیضائی به خوبی درک کرده است که در جامعه ای که  پر فروش ترین فیلم تاریخ اش افتضاحی به نام "اخراجی های ۲ " است ، همه ساسی مانکن گوش می دهند، همه کتاب های  چگونه گوسفند نباشیم و موفقیت و آرامش در ۳ دقیقه می خوانند،  همه  "جومونگ" نگاه می کنند و.... دقیقا در این جامعه است که  ما همه خوابیم!

اما نکته اصلی  این جاست که  باید ورای تمام تظاهر ها و ژست های روشنفکری قبلو کنیم که  تا زمانی که  کنش مشخص انتقادی  نسبت به وضع موجود انجام ندهیم  حتی بعد از دیدن این فیلم باز هم "ما" "همه" هنوز خوابیم!

پی نوشت: این گزارش   و  این گزارش  را هم از نحو بستن دانشگاه ها در ابتدای دهه ۶۰ بخوانید تا  بفهمید که چرا  هنوز همه خوابیم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:42  توسط فواد شمس  | 

بهترین خاطره ای که از یک روز بارانی دارم   به دوران دبیرستان بر می گردد. روز های آخر مدرسه قبل از عید بود که من تازه سیگار می کشیدم. یک روز بعد از  اعلام نتایج امتحان فیزیک بود که  نمره بالایی آورده بوم( یادم نیست چند اما خوب بود) به عنوان جایزه برای خودتم یک نخ " دیویدوف" خریدم.  و زیر نم نم باران سیگار دود کردم و یکی از لذت بخش ترین سیگار های زندگی ام را کشیدم... و البته به  یک " دیگری" فکر می کردم که تازه با وی آشنا شده بودم و بسیار لذت بردم.

الان هم هنوز  که هنوز است با وجود آن که دیگر سیگار نمی کشم و  آن " دیگری" نیز کیلومتر ها از من چه از نظر فیزیکی چه از نظر روحی دور شده است  بارون را دوست دارم. و یکی از زیباترین لحظات زندگی ام این است که زیر باران قدم بزنم.  مخصصا در خیابان  طالقانی از  تقاطع ولی عصر تا  سر  وصال!

مسیری که در این چند وقت محلی شده است برای مرور خاطراتم!  مسیری شده که  برای از یاد بردن بسیاری از خاطرات نه چندان شیرین زندگی ام از آن استفاده می کنم.....    یکی از  بهترین بازی های زندگی ام این شده است که  بخش هایی از خاطرات بدم را در زیر باران بشویم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:23  توسط فواد شمس  | 

این چند روز که اخبار درگیری های  لندن را دنبال می کردم فقط به این موضوع فکر می کردم که این "۲۰ نفر" به چه حقی به خود اجازه می دهند که به جای  میلیارد ها نفر انسان و برای سرنوشت آنان تصمیم بگیرند؟ جواب این سوالم را اما در قدرت  بازوی  پلیس های باتوم به دست و قدرت زبان رسانه های  طرفدار سرمایه داری و البته میزان حماقت برخی از عاشقان سیاست های نئولیبرال  درک کردم...

 اما این تظاهرات ها نشان داد که  آقایان   " ۲۰ نفر" ه دیگر باید بپذیرند که آن  تاریخی که  قرار بود "پایان یابد" تازه آغاز شده است.

ما تازه در ابتدای راه ایستاده ایم راهی که  دیگر نمی خواهیم این "۲۰ نفرذ" و یا هر دولت و قدرت دیگری برای ما تعیین اش کند راهی که خودمان  پا در آن می نهیم.  و  بلند تر از همیشه تاریخ فریاد می زنیم بیا بگذریم از راه های بی نقشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط فواد شمس  | 

جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر بعد از گذشت ۴ سال  از زمانی که دکتر محمد معین وعده تشکیل آن را داده بود این بار به رهبری عبدالله نوری تشکیل شد.

بنا به گزارشات رسیده  شب گذشته در جلسه ای که در زیر زمین خانه ی عبدالله نوری واقع در خیابان دربند بالای میدان تجریش    با حضور جمعی از اعضای جبهه مشارکت ایران اسلامی، مجاهدین انقلاب اسلامی، نهضت آزادی ایران، سازمان مسلمانان مبارز، جبهه ملی، دفتر تحکیم وحدت، سازمان ادوار و.... برگزار شده بود  این جبهه تشکیل شد.

در این جلسه ابراهیم یزدی و مصطفی تاج زاده بر سر  سخنگویی این جبهه با یکدیگر به رقابت پرداختند که در نهایت با اختلاف یک رای ابراهیم یزدی پیروز شد.  همچنین  خبر ها حاکی از آن است که  سعید حجاریان به دلیل کسالت  نتوانسته بود در این جلسه شرکت کند اما در پیامی اعلام کرد: جبهه مشارکت مرد، زنده باد جبهه دموکراسی خواهی!

همچینن بنا به همین اخبار محمد قوچانی ماموریت یافته است بولتن داخلی این نشریه را منتشر کند برای همین در اولین اقدام  با شرکت D&G قرار داد تبلیغاتی بسته است تا اسژانسر مالی این نشریه داخلی شود.

در اولین واکنش به تشکیل این جبهه  ابراهیم نبوی با نوشتن کامنتی در وبلاگ محمد ابطحی از این که خاتمی به بهانه کمر درد در این جلسه شرکت نداشته است  ابراز ناراحتی کرده است.

بازتاب های جهانی تشکیل این جبهه به شکلی بود که محسن سازگارا و علی افشاری در مصاحبه ای که با تلویزیون صدای آمریکا داشتند خواستار پیوستن خود به این جبهه شدند.

 همچنین فرخ نگهدار نیز در  برنامه گفت و گوی ویژه خبری تلویزیون بی بی سی که این بار به صورت ویژه توسط "بهزاد" اجرا می شد،  این اقدام را گامی محکم در راستای نزدیکی نیرو های دموکراسی خواه در ایران دانست.

در تحولی دیگر شورای ملی مقاومت با صدور بیانیه ای هرگونه وابستگی این جبهه را به این شورا تکذیب کرد و بار دیگر تاکید کرد تنها رئیس جمهور  منتخب مردم ایران  خانم " مریم رجوی "  ماهتاب ایران که قرار است حداکثر تا ۶ ماه دیگر در تهران سخنرانی خواهد کرد میباشد. این بیانیه با واکنش شدید ابوالحسن بنی صدر رو به رو شد، وی در مصاحبه ای با رادیو فرانسه اعلام کرد تنها رئیس جمهور قانونی ایران است که با بازگشت به ایران دولت خود را در "اژسد آباد" تشکیل خواهد داد.

همچینن " کوروش مدرسی" لیدر بزرگ حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست  با صدور دستوری   سیاسی ـ نظامی  از تمامی واحد های  "گارد آزادی" در تهران خصوصا مناطق شمالی این شهر و مخصوصا شمیرانات خواست برای دفاع از   این جبهه   خانه ی عبدالله نوری را سریعا  محاصره کنند تا  مزدوران رژیم اسلامی نتوانند به آنان  حمله کنند.

باراک اوباما نیز در  پیامی تشکیل این  جبهه را  تحولی عظیم دانست و ابراز امید واری کرد که   این جبهه و اقتصاد دانان بزرگ آن همچون سعید لیلاز، موسی غنی نژاد و البته  احمد زید آبادی بتوانند مشکلات و بحران های مالی سرمایه داری جهانی را حل کنند.

رادیو صدای آزاد "کاتماندو" وابسته به مائویست های نپال نیز  در تحلیلی  تشکیل این جبهه را در راستای تحکیم  پیوند  دهقانان مبارز با خرده بورژوازی انقلابی دانست و ابراز امید واری کرد که  این جبهه بتواند از دهات شمیرانات تهران پایتخت ایران را به محاصره در بیارود.

 خبر تکمیلی:   لحظاتی ژیش خبر رسید که ابراهیم یزدی  در حالی که سبزه ۱۳ به در را گره می زد  به خبرنگراان حاضر در پارک ملت گفت: سال دگر / خانه شوهر / دولت موقت در بغل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:26  توسط فواد شمس  | 

یادش به خیر! زمانی به وسیله رفقای آنارشیست دانشگاه خواجه نصیر الدین طوسی  یک نشریه دانشجویی  متفاوت و آوانگارد چاپ می شد به نام "آتش"!

در یکی از شماره های این نشریه   تیتر اصلی  صفحه اول این بود " علی دائی لطفا برو گمشو"!  اما هیچ مطلبی در زیر این تیتر و یا در صفحات داخلی نشریه چاپ نشده بود. آن زمان این حرکات بچه ها را تنها یک نوع کار جدید  که صرفا در فورم متفاوت است در نظر گرفتم. اما الان که آقای علی دایی یک تنه گند زده است به فوتبال ایران تازه عمق  محتوایی این تیتر نشریه "آتش" را درک می کنم.

در نتیجه بار دیگر خاطره آن شماره جنجالی نشریه آتش را زنده می کنم و با رفقایم یک صدا می گویم: "علی دایی لطفا برو گمشو"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:35  توسط فواد شمس  | 

 به نظر شما واقعن جالب نیست که روز اول سال ۸۸  بعد از حدود یک سال دوباره به کافی نتی در کرج بروید که سال ها به آن جا می رفتی و اولین مشتری سال جدید اش هم باشی و ناگهان مسئول کافی نت سرود زیابی : " آفتابکاران" را بگذارد....

در این جا است که به این باور می رسید که به واقع روزگاری خواهد رسید که  زمستون سر بیاید و بهارون بشکفد و لاله ها در کوهستان گل گل گل آفتابو بکارند.....

زمستان امسال هم گذشت اما نمی دانم چند زمستان دیگر باید بگذرد که زمستانی که هزاران سال است بر زندگی انسان ها سایه افکنده است  نیز بگذرد......

هر سال آخرین جمعه زمستان را در کنار رفقای جان باخته خاوران می گذراندم، اما امسال نشد. جا دارد یاد شان را و یاد تمام کسانی که جان خود را در راه آزادی و سوسیالیسم و انسانیت داده اند گرامی دارم....

پس همه با هم بخوانیم:

سر اومد زمستون

شکوفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه ها لاله زارن

لاله ها بیدارن

تو کوها دارند گل گل گل آفتابو می کارند

توی کوهستون دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینش جان جان جان (۲)

آفتابو می کاره

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:46  توسط فواد شمس  | 

۱- نمی دانم این چه رازی است که زمستان های زندگی من بسیار طولانی و سرد تر و تاریک تر از زمستان های زندگی بقیه است.  در کنار آن ایام عید و بهار هایم هم واره پر از اندوه و غم و تنهایی است. چند سالی است که مزه عید را نچشیده ام، چند سالی است که در آستانه عید بدترین و وحشتناک ترین اتفاق ها برایم افتاده است. چند سالی است که در نزدیک های عید همه من را رها کرده اند. اما امسال اندکی زمستان  و عیدم متفاوت تر از سال های قبل بود.

۲- خوش بختانه امسال اتفاق های خوبی برایم افتاد و آدم های خوبی در اطرافم پیدا شدند و از همه مهم تر این که زندگی ام به یک روال عادی افتاده است.  چند نفر از این آدم های خوب که زندگی سرتاسر رنج و درد را برایم تحمل پذیر تر کرده اند  را در این جا نام می بریم.و عید را بهشان تبریک می گویم.

۳- از اتاق محل زندگی ام شروع می کنم.  ۲ تا از هم اتاقی هایم که در این ۵-۶ ماه زیباترین لحظات را با آن ها داشتم و با خندیدن ها، چای خوردن ها، شنا رفتن ها، مسخره بازی ها، پارمیدا گوش کردن ها، درس خواندن ها و از همه مهم تر" چیتگر" رفتن ها لحظات بسیار زیبایی با هم خلق کرده ایم. جا دارد همین جا در پیامی که هم اکنون از "آصف علی زرداری" به دستم رسید سال نو را به "حجت" و "احسان" تبریک بگویم.

۴- به احتمال قوی کسانی که من را از قبل می شناسند به هیچ عنوان باور نخواهند کرد که اکنون یکی از نزدیک ترین دوستانم در دانشگاه فردی است که  خود را یک " لیبرال مسلمان اصلاح طلب" می داند اما واقعیت این است که باوجود تمام اختلاف نظر هایی که با هم داریم، "وحید" یا همان "پرگار نویس مان" را خیلی دوست دارم. به همین دلیل در سال جدید اولین لینکی را که به وبلاگ های دیگران داده ام لینک وبلاگ وحید حلاج با عنوان"پرگار" است.

توصیه اکید می کنم ضمن خواندن وبلاگ "پرگار " حتمن بهش لینک هم بدهید.

۵- و اما از هر چیزی که بگذریم سخن گفتن از "برخی چیز ها" خوش تر است. همان "برخی چیز هایی" که شدیدا سعی می کردم در دلم بکشم شان اما گویا بهتر است در آستانه جوانه زدن دوباره زندگی بگذارم این احساسات در دلم جوانه بزند. البته در ایام تعطیلات عید که  آن "دیگری" را نمی بینم به یاد آخرین دیدار مان و آن لبخند "مونالیزایی اش" زمستون را سر بکنم. چون مطمئن هستم این بار هر اتفاقی که بیافتد، فصل آشنایی من با او تا ابد سبز خواهد ماند باقی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط فواد شمس  | 

روزی فرا خواهد رسید که تمام روز ها روز زن باشد، تمام روز ها روز انسان باشد. چون تمام جهان را را به کف خواهیم آورد اگر زنجیر های مان را از دست بدهیم.  روزی فرا خواهد رسید که زمین برای همه ی ما باشد و نان و عشق را به تساوی قسمت کنیم.

این روز زمانی فرا خواهد رسید که به جای

 " مردان پیر، سرمایه دار زشت"،  " زنان جوان کارگر زیبا " جهان را اداره کنند.

روز جهانی زن را به تمامی زنان زیبای کارگر که  با تمام وجود دوست شان دارم تبریک می گویم.  چون تنها راه رهایی انسانیت و  نجات زمین  در دستان پر توان آنان  است که با همان دستان، چرخ زندگی را می چرخاند.

 روز جهانی زن  امسال را خصوصا به زنان جوان کارگر در سرزمین های اشغالی فلسطین که از طرف مردان احمق  اسرائیلی و حماسی تحت ستم هستند، تبریک می گویم.   به امید رهایی آنان  و تمامی زنان و مردان جهان!

برگرفته از سایت انگلیسی جبهه خلق برای آزادی فلسطین

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:41  توسط فواد شمس  | 

زمانه ای فرا رسیده که حتی از دوست داشتن کسی و یا دوست داشته شدن از طرف کسی گریزان شده ای. زمانه ای فرا رسیده که تنها تنفر از "دیگری" را در دل می کاری و آن را هر روز آبیاری می کنی که نکند ناگهان عاشق اش شوی ....

اما در این زمانه شاید وقتی دیگر...  فرا برسد که " دیگری" را آن چنان دوست بداری که حاضر باشی هر شب با " دیگری" بخوابد و  آغوش تو تنها پناهگاهش باشد زمانی که "پریود" است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط فواد شمس  | 

نمایش کابوس های "یک پیرمرد بازنشسته ی خائن ترسو "  حکایتی ملموس و واقعی از زندگی ۴ نسل از مردم جامعه ی ما است که بسیار دل نشین  روایت شده بود.

زمانی که نمایش را می بینید انگار وارد  یک خانه که شاید خانه خود شما باشد، شده ای. نمایش چندان عجیب و غریب نیست، بلکه بسیار آشنا هم می نماید. شخصیت ها همه آشنا هستند در همین نزدیکی ها  هستند حتی می توانند خود شما باشند یا مادر شما یا خواهر تان و یا برادرتان! و از همه مهم تر پدر شما!

این نمایش روایت زندگی روزمره نسل های جامعه ما است. پدر بزرگ هایی که آلزایمر گرفته اند و جای شان را خیس می کنند.

پدر هایی که در راه آرمان هایشان همه چیزشان را از دست داده اند نه تنها نتوانسته اند جهانی خوب برای مردم شان درست کنند بلکه فراموش کرده اند زن و فرزندشان جز همان مردمی هستند که قرار بوده است خوش بخت شان کنند.

مادر هایی که تمام ایثار و از خودگذشتگی هستند و در پیچ و تاب زندگی حتی شعر گفتن را فراموش کرده اند و خود را فدا کرده اند.

برادر بزرگ تری که به دنبال یک لقمه نان  حلال سگ دو می زند و البته ابی گوش می کند و سیگار می کشد و پنهانی برای مادرش سیگار می خرد.

خواهر بزرگ تری که ضربه عشقی خورده است. و خود را به ضرب و زور کار کردن و البته مقالا فمینیستی نوشتن سرگرم کرده است.

و البته شخصیت دو خواهر و برادر کوچک تر که بسیار به نسل ما نزدیک هستند. برادری که تنها به فکر موسیقی و عشق و حال و پارتی و ... است و خواهر کوچک تری که یو گا و مدیتیشن و نماز شب را با هم قاطی کرده است و از حیدر عمو اوغلو تا دکارت می خواند و حشیش هم می کشد.

نکته جالب تر این تئاتر روایت چند خطی و تو در توی آن بود که بسیار زیبا توانسته بود حس  پیچیدگی به داستان بدهد اما در عین حال توانسته بود مخاطب را جذب کند و او را به هیجان بیاورد و البته در کنارش توانسته بود خوب این روایت های چند خطی را با هم ترکیب کند. 

در کل به نظرم این تئاتر را باید لااقل یک بار دید. تا لااقل یک بار هم که شده با این نسل های سوخته ارتباط جدی برقرار کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط فواد شمس  | 

ياد آن روزها بخير
فکر می‌کرديم که هرگز تمام نمی‌شوند
فکر می‌کرديم که هميشه می‌خنديم و می‌رقصيم
و جوری که دوست داريم زندگی می‌کنيم
می‌جنگيم و هرگز نمی‌بازيم
چون جوانيم و هر راهی را که بخواهيم می‌رويم
ياد آن روزها بخير، آن روزهای به یاد ماندنی...

Mary Hopkin ترانه‌ي زيباي «Those Were The Days» (آن روزهای به یاد ماندنی) در اصل يک آهنگ فولکلور روسي‌ست به نام «Dorogoi dlinnoyu» که در سال 1917 به عنوان يک ترانه محبوب انقلابي بين مردم روسيه شهرت بسياري  پيدا کرده بود.
در سال ۱۹۲۶ این ترانه را خواننده‌ی معروف آن زمان «تامارا سیریتیلا» با تغییر معنا اجرا کرد.
معنای اصل ترانه، شکایت از دستان ظالمی بود که جوانان وطن را به راه مرگ و جنگ می‌فرستاد، اما تامارا آن را با معنای «آن روزهای خوب» اجرا کرد و باعث محبوبیت بیشتر آن شد.
اجراي انگليسي اين آهنگ در سال 1968 با کمک و پيشنهاد پل مک‌کارتني، توسط «Mary Hopkin» خوانند‌ه‌ي جوان اهل ولز انجام شد.
اين آهنگ توسط خوانندگان زيادي به زبان‌هاي مختلف بازخواني شده است که از آن ميان مي‌توان به اجراي داليدا، Sandie Shaw، Dolly Parton، Dayna Kurtz، Leningrad Cowboys، Red Russian Army Choir ، Orietta Berti، Helmut Lotti، Nani Bregvadze و... اشاره نمود.
 
به نقل از: red song
 
این آهنگ را در این چند روز حدودا ۵۰۰ بار گوش کردم و واقعا از گوش دادن آن در حالت های مختلف سیر نمی شوم. آهنگی که به تو شور می دهد و تو را با خود به آن روز ها می برد. آن روز هایی که اصلا ندیدی اش و همین است که زیبا تر برای تو جلوه می کند.
به واقع در این چند روز تعطیلات بین دو ترم دارم می فهمم موسیقی یعنی چی و تازه دارم می فهمم زبان فارسی و موسیقی ایرانی چرت ترین ها در جهان هستند. 
زیباترین لحظات زندگی ام را با این موسیقی در این چند روز تجربه کردم زمان که با کسی که هیچ وقت فکر نمی کردی دوباره ببینی اش  به همان جا هایی بروی که پیش تر ها می رفتی و بعد این اهنگ را در گوشت بگذاری و زیر برف در مقابل چشمان حیرت زده هزاران نفر در یک غروب زیبایی زمستانی در شلوغ ترین خیابان تهران  بالا وپائین بپری و کلیت جهان را به هیچ چیزت هم حساب نکنی!
به یاد آن روز های به یاد ماندنی و آن اکتبر سرخ در خیابان های سرد تهران فریاد بزنیم که روز روزگاری ما خواهیم رقصید و لیوان های پراز آبجوی مان را به سلامتی یکدیگر بالا می بریم و فریاد می زنیم  مبارزه می کنیم بدون آن که شکست بخوریم و تا انتهای شب می رقصیم و می خوانیم :
 یاد آن روز ها به خیر......
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:45  توسط فواد شمس  | 

بعد از یک امتحان مسخره!  رفتن به کتاب فروشی های جلوی دانشگاه  تنها کاری است که می تواند اندکی به تو آرامش بدهد. زمانی آرام تر و کرخت تر می شوی که مجموعه شعر شمس لنگرودی را در دست می گیری و این شعر را از وی می خوانی:

 " می خواستم دنیا را  اندازه قواره ی رویا هایم در بیاورم

 اما رویا هایم اندازه قواره ی دنیا شد "

و این شعر زمانی همچون پتک بر سرت می خورد که درمی یابی اکنون بزرگ ترین دغدغه های زندگی ات شده مدل موهایت، پیدا کردن دوست دختر،  لباس مارک دار خریدن، موزیک چرت گوش کردن و از همه جالب تر دغدغه ی نمره آوردن  و معدل بالا آوردن و ....  متاسفانه واقعیت این است که این ها شده است بزرگ ترین آرزو ها و دغدغه های زندگی روزمره من!

در این شرایط است که حتی خواب ها و رویا هایم نیز  به اندازه ی این واقعیت ها، پوچ و پست شده است. واقعا فاجعه است که در سن ۲۳ سالگی بعد از آن همه آروز و رویا و آرمان و....  دیشب خواب نمره و معدل و کارنامه و غیره را ببینم.  فاجعه دراین جا متولد می شود. باید بپذیرم که نتوانستم زندگی را به قد و قواره ی رویا ها و آرمان هایم در بیاورم بلکه در این جا آرزو ها و رویا ها و آرمان هایم را به قد و قواره  زندگی  بی معنای روزمره در آورده ام.

پی نوشت: جستن دوستانی در دانشکده که اندکی متفاوت تر از رسم بی معنای روزگار  می اندیشند خود بزرگترین اتفاقات خوب این چند روز امتحانات بود وبلاگ یکی از آنان( نیمه تاریک ماه) را بخوانید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:13  توسط فواد شمس  | 

اورهان ولی  را به قول بچه های خوابگاه می تواند خسرو گلسرخی منطقه محروم نامید.

همان گونه که خود یغما گلرویی هم در مقدمه کتاب " ماهی مست" گفته که شعر های اورهان ولی را با خسرو گلسرخی باید مقایسه کرد.  اما من فکر  می کنم اورهان ولی از خسرو هم بهتر است چون در شعر های اورهان ولی روزمرگی ما بیشتر دیده می شود جهان واقعی تر است و شعر برای لحظه لحظه ی زندگی گفته شده است.

پیشنهاد می کنم ۲ تا ایستک کمتر بخورید و ۱۲۰۰ تومان جمع کنید و بدهید کتاب "ماهی مست" مجموعه شعر اورهان ولی که  با ترجمه زیبای یغما گلرویی از طرف انتشارات نگاه چاپ شده است را بخرید و بخوانید شاید شما همحسی شبیه حس من  که  با اروهان ولی در شب امتحان در خوابگاه درب و داغون پیدا کردم را پیدا کنید  و لذت بردم پیدا کنید.

 

 

من با اروهان ولی در خوابگاه سخن می گویم

زمان امتحانات آن هم وقتی که در خوابگاه تک و تنها روی تخت دراز کشیدی و به دیوار ها زل زده ای  با اورهان ولی به جا های خیلی دور می روی وقتی این شعرش را می خوانی:

پنجره های بهترن!

اقلکن می شه رد شدن پرنده ها رو

تماشا کرد

جای چهار تا دیوار

شاید تو بعد از خواندن این شعر بلند بشی و پنجره ی اتاق خوابگاه را باز کنی اما مطمئنا رد شدن هیچ پرنده ای را نمی بینی چون صدها ساختمان بلند تر و گنده تر از ساختمان درب و داغون خوابگاه در میدان انقلاب وجود دارد و غصه دلت را می گیرد و آرزوی دیدن غروب آفتاب را از پشت دیوار های آن ساختمان گنده می کنی و با اروهان ولی می خوانی:

چه قده قشنگه

وقتی یه ساختمون گنده رو

خراب می کنن

تماشای غروبی که تا حالا دیده نمی شده

حالا غروب را تماشا می کنیم، حس گرسنگی مان را با گربه زیر شیروانی خوابگاه تقسیم می کنیم و در نتیجه هر  دو تا مون می شیم کمونیست و احتمالا همه ی خراب کاری های دنیا کار ماست و می شیم  خوک!

از گربه قصابی به گربه ی ول گرد

از گرسنگی حرف می زنی

پس کمونیستی !

پس تو بودی که تموم ساختمونا رو

تو استامبول و آنکارا آتیش زدی!

تو یه خوکی

نه گربه

همراه با این گربه البته اگر ماده باشد عاشق می شویم و می رویم توی فکر و خیالات و اون چیزایی که از دنیا می خوایم را آرزو می کنیم:

یه گربه نر و یه تیکه جیگر

تموم اون چیزیه که از زندگی می خواد

اما باید  ما و این گربه ماده عزیز مراقب باشیم توی فصل بهار عاشق نشیم که کار دست خودمون ندیم  که مجبور بشیم در نهایت زیر آفتاب لم بدیم و هی فکر کنیم:

وقتی فصل بهار

پاتو تو کوچه بذاری

معلومه این بلا سرت میاد

که حالا دراز کش تو آفتاب بیفتی

و همه ش فکر کنی! فکر کنی! فکر کنی.....

اما مطمئن باشید که من به هیچ کدام از شما زنان زیبا فکر نمی کنم و این نوشته ها را هم برای شما ها ننوشته ام این ها را فقط برای این نوشتم که کاری کرده باشم. پس الکی فکر و خیال های با حال نکنید و قند تو دلتون آب نشه! چون منم مثل اورهان ولی می گم:

تموم زنای تو دل برو

گمون می کنن شعرای عاشقونه ام را واسه اونا نوشتم

ولی من می نوشتم فقط برای این که کاری کرده باشم

واقعا هم این جوریه چون اون دختری که فکر می کنه خیلی تو دل برو هستش برای من به اندازه اون قناری که بچگی هام می خواستم به دام بیاندازم جذاب نیست. پس بهش می گم:

هی

دختر خوشگله!

تو قد اون قناری که زمون بچه گیم

دور رو ور تله ای

که بالای درخت آلوچه ی باغ چه مون گذاشته بودم می چرخید،

تو دل برو نیستی!

البته خود منم ادعایی ندارم که خیلی جذاب و تو دل برو هستم. نه به هیچ عنوان!

من خودم قبول دارم که نسبت به خیلی ها بد لباس هستم! اما حتما بهت قول می دم! بعد از عید بعد از گرفتن حقوق و عیدیام! بعد این که تمام قرض هامو دادم  چند دست لباس شیک البته با مارک "دی اند جی" بخرم .... اما خیال نکن عصر های سه شنبه در حیاط دانشکده دیگه بهت محل بدم ها!

بد لباس شدم اما

بعد از صاف کردن بدهی یام

کلی لباس نو می خرم

تورو دوباره خاطرخواه می کنم...

به خیالت وقتی که عصرای یکشنبه

با دک پز توپ از مجله تون می گذرم

دیگه محل سگ بهت می ذارم؟

چون تو بی خیال تر از این هستی که به بمباران غزه و شورش بچه های آنارشیست در آتن فکر کنی تو هنوز تو نخ بر داشتن آبروهات هستی!

نه بمت اتمی،

نه کنفرانس لندن

یه دستش موچین

یه دستش آینه

دنیا رم آب ببره،

ککش نمی گزه

اما من می خوام بازم به اصالتم برگردم، به طبقه ای که بهش تعلق دارم و سبک زندگی که واقعن دارم! به مسائل زندگی فکر کنم و البته گاهی هم به مرگ فکر می کنم واقعن مرگ هم چیز بدی نیست البته:

اگه تو اون دنیا

غروبا که کارخونه تعطیل می شه راه برگشتن  به خونه این قد سر بالا نباشه 

 مرگ هم چیز بدی نیست

آره من بازم خودم را می خوام پیدا کنم .... اورهان ولی مرسی! که بازم منو به خودم آوردی و از این پیله ی از خودبیگانگی خارج کردی تا بتونم توی صورت تمام دخترای پول دار و جلوی تمام دنیا  با تمام پلیسا و نیرو های ضد شورش اش  و کلیسا، مسجد، دانشگاه، ماهواره و روزنامه هاشون و.... اونم وسط میدون "انقلاب" وایسم و فریاد بزنم:

 

زنای قشنگ را دوس دارم،

زنای کارگرم دوس دارم

ولی زنای قشنگ کارگرو

بیشتر دوس دارم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:17  توسط فواد شمس  | 

شعری منتشر نشده از شاملو  که به واقع وصف الحال ماست. بدون هیچ شرح و توضیحی این شعر را دست کم ۳ الی ۴ بار بخوانید:

 

 

 

 

 

 

گزارش حمالان پوچی مرزهای دشوار

گزارش

حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند.

_ تکبير برادران!


هم‌سرايان وحدت
با حنجره‌های بی‌اعتقادی
حماسه‌های ايمان خواندند.

_ تکبير برادران!


کودکان شکوفه
افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند.

_ تکبير برادران!


*****


ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آورده‌ايم.
هيچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد
و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد.

تنهايی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می‌تپيم.


احمد شاملو

به نقل از: سایت یک پنجره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:3  توسط فواد شمس  | 

زمانی که حماس نماد مقاومت می شود. زمانی که به قول بزرگ ترین دلقک ژورنالیست تاریخ ایران (محمد قوچانی) عماد مغنیه را چه گوارا ی خاورمیانه می شود. زمانی که دفتر تحکیم در تهران بهتر از مردم اسرائیل  می فهمد که دولت اشغال گر اسرائیل حق مشروع دارد مردم  غزه را بمباران کند. زمانی که مردم صلح طلب در تل آویو تظاهرات می کنند روشنفکران ایرانی عزیز برای سربازان آدم کش اسرائیلی دست می زنند و هورا می کشند.

 زمانی که سارکوزی  دلقک در مهد دموکراسی جهان حکومت می کند. زمانی که حزب کمونیست یونان در برابر شوررش جوانان و کارگران از دولت دست راستی  این کشور که میراث دار حکومت سرهنگ هاست حمایت می کند.

زمانی که فاشیست های دیروز می شوند، نماد اصلاحات امروز! زمانی که  تنها دغدغه نیروی های ملی گرای مترقی؟!؟! نام ۲ تا دریا ست که به جای "خزر بگوییم مازندران و به جای خلیج بگوییم خلیج همیشگی و تا ابد فارس".

 زمانی که قرار است فلات ایران زیر یک پرچم باشد و زمانی که در قرن ۲۱ هنوز شیعه و سنی و مسلمان و هندو یکدیگر را می کشند.  زمانی که دانشگاه ها قبرستان می شوند! و  زندان ها  دانشگاه! زمانی که فاشیست های در دانشگاه رژه می روند و دانشجویان  در سلول های اوین استراحت می کنند.

زمانی عبدالله نوری نماد مقاومت و  ایستادگی و البته " اصلاحات ساختاری"  می شود. زمانی که دل همه برای خاتمی و چاخان های اش تنگ می شود. زمانی که  بسیجی های جان برکف! از فرودگاه مهرآباد می خواهند یک راست پرواز کنند به سواحل مارماریس( وای ببخشید نوار غزه)

و البته از همه جالب تر در روزگاری که   علی فلاحیان که زمانی به زیبایی " لقب سردسته جانیان " را  به صورت مشترک با آقای سعید حجاریان شریک شده بود،  هم به عنوان "عضو موسس اصول گرایان مترقی"  مطرح می شود.

  واقعا جهان زیبایست. به زیبایی ترکیب" اصول گرای مترقی"   و البته به زیبایی تشکیل " جبهه حقوق بشر و دموکراسی خواهی" توسط دکتر معین و به زیبایی  سینی زنی دخترکان "داف" تهرانی در حاشیه حرکت هیئت های عزاداری در این  روز ها!

زمانی که همه چیز مان به همه چیزمان می آید.  از من انتظار نداشته باشید آهنگ های موتزارت و بتهوون و.... گوش کنم.

دیگر باید فقط به ساسی مانکن گوش داد و هم نوا با ساسی مانکن در آهنگ زیبای "گوشواره"  خواند که:

 " بریم تو فاز بندری/  جمع کنید جسد مسد دخترا رو /قفل کنید درارو

بیار وسط دختر خاله ات رو / درنیار گوشوارتو/

 اگه در بیاری گوش وارتو / میرمو می کنم گوشای دوستای پتیارتو"

فعلا از آقاین خواهش می کنیم برن توی فاز بندری و بیارن وسط دختر خاله هاشان را!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:55  توسط فواد شمس  | 

هیچ کس تنها نیست. مخصوصا اگر "ام ام اس" موبایل تان را نیز فعال سازید دیگر نه تنها  " هیچ وقت تنها نیستید " حتی می توانید، به صورت غیر حضوری هم به خواستگاری بروید.

تبلیغات و آگهی های تلویزیون جمهوری اسلامی ایران نمادی از تمامی و کلیت  زیستن در جامعه ایران است.  ابزاری مدرن در دستان آدم های سنتی که روی هم دیگر یا فاجعه می آفریند و یا مضحکه درست می کند.

اکنون آگهی تبلیغاتی "ام ام اس" همراه اول بیشتر طنز گونه و مسخره است تا فاجعه آمیز!

آری آقای مهندس داستان ما از همه جا بی خبر در  عسلویه ( جایی که قرار است مظهر افتخار و غرور  ملی ؟!؟! همه ی ما باشد) کار می کند. مادر عزیزشان که هنوز سنتی ترین روش  ها را برای انتخاب همسر آقای مهندس به کار می برد، مجهز به مدرن ترین وسایل شده است و از مهندس از همه جا بی خبر می خواهد که عکس اش را برای نشان دادن به عروس خانوم و مادر عروس خانوم و خواهر عروس خانوم "ام ام اس" کند.

اوج این داستان طنز آلود   جایی است که  "عروس خانوم"  زمانی که عکس آقا داماد آینده را از درون موبایل نگاه می کند با عشوه و ناز ابرو نازک می کند و خجالت و شرم و حیا را به اوج می رساند . در این جا است که صدای قهقه ی خنده ی ما تنها چیزی است که میزان بلاهت آقایان را نشان می دهد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:32  توسط فواد شمس  |