تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

زیاد اهل فلسفه و  این حرف ها نیستم. چون هم واره می اندیشیدم که فیلسوفان تنها جهان را تفسیر می کنند، اما مسئله بر سر تغییر آن است. اما چند وقتی است چندان به تغییر جهان  هم فکر نمی کنم و تنها در تفسیر آن گرفتار آمده ام.

در نتیجه گاهی به یاد شوپنهاور می افتم که فیلسوفی سیاه اندیش بود.

به نظر می رسد اکنون شوپنهاور جواب می دهد. در زمانه ای که زندگی ات تبدیل شده به حس انتظار ارضای میل هایت و بعد از آن حس کسالت از آن!

زندگی ام شده آونگی بین انتظار و کسالت. برای همین کسل تر از آن هستم که این متن را ادامه بدهم و در انتظار پایان این متن هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:29  توسط فواد شمس  | 

آریای عزیز من را دعوت به یک بازی اینترنتی ـ وبلاگی کرده است. در این بازی باید چند تا از دوستان وبلاگ نویست را معرفی کنی  و به وبلاگ شون لینک بدهی همین!

من ترجیح می دم دراین بازی، دوستان وبلاگ نویسی را به بازی وارد کنم که تاکنون ندیدم شان و دوستی ام تنها وبلاگی است با این دوستان! 

 دراین جا باید دانست که جهان مجازی در شریط کنونی خود وجهی از جهان واقعی است و بعضا مهم تر رفاقت در جهان مجازی نیز بهانازه رفاقت در جهان واقعی لذت بخش است.

اینم از رفقای ما:

م! عزیز که  نه تنها وبلاگش که با نام " حیاط خانه ی ما" می نویسدش جالب است. بلکه نظراتش نیز جالب است!

سهیل سجودی گرامی که در شهر زیبای رشت زندگی می کند و از رفقای خوب نادیده ام است و البته چند وقتی است که دچار "دگردیسی" ژرفی هم شده است.  شاید فرصتی شود به رشت هم بروم و ببینیم اش امکا فعلا وبلاگش را بخوانید.

کیانا  گرامی ! دوست فعلی و هم دانشکده  ای سابق ما که البته تا زمانی که ما دانشگاه می رفتیم ایشان را ندیده بودیم !

نمی دانم شاید ورودی بعد از اخراج من باشد؟!؟! اما وبلاگ  پر احساس اش و  البته کامنت هایش بسیار دوست داشتنی است. کلا در فضای مجازی بسیار دوست داشتنی است. 

 آن چنان بلند نظر است که همه ی ما را به پرواز کردن تشویق می کند پس " پرواز کن" را نگاهی بیاندازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:27  توسط فواد شمس  | 

این چند روز همه جا سخن از فوتبال است.  اما هر گاه با اندکی تفکر به فوتبال می نگرم نا خود آگاه یاد آن لطیف ای می افتم که از قول قائم مقام معذول رهبری جمهوری اسلامی نقل می کنند.

 گویا شیخ  منتظری در نماز جمعه ای در دهه ۶۰ فرموده بودند : " آقایان نفری یک توپ به این بی چاره ها بدهید تا ۲۲ نفر مرد گنده دنبال یک توپ ندوند"

به واقع در این گفته ی ایشان حکمت های فراوانی موج می زنند. چون دقیقا دارد به نکته ی اساسی بازی اشاره می کند. تمام تلاش در بازی تصاحب و مالکیت پیدا کردن به توپ است و این جا توپ به مثابه ی ابژه ای است که ۲۲ نفر سوژه و یا بهتر بگویم میلیون ها سوژه را سر کار گذاشته است.  شیخ عزیز راه حل منطقی را یافته است به همه یک توپ بدهید تا حس مالکیت شان ارضا شود.

اما باید دانست که لذت فوتبال در همین بلاهت آمیز بودن آن است.  به واقع چرا ما هزاران کیلومتر دور تر برای برد  اسپانیا و روسیه خوشحال می شویم برای باخت ایتالیا و هلند ناراحت؟

چرا این همه مطلب در این باره می نویسیم چرا این همه هیجان؟ به نظر می رسد که نباید به دنبال هیچ دلیل منطقی برای این امر گشت که تملام تلاش ها باز هم به جمله حکیمانه شیخ ساده لوح مان باز می گردد در نتیجه همین طوری بدون هیچ دلیل خاصی از فوتبال لذت ببرید.

این جا است که گاهی با خود فکر می کنم که شاید این پست مدرنیست ها هم زیاد چرت و پرت نگفته باشند. فوتبال نشانه هایی از زیستن در عصر پست مدرن را به ما نشان می دهد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:9  توسط فواد شمس  | 

زمانه ای نه چندان دور یعنی حدود نیم قرن پیش! در سرزمین ما که هم واره عقب مانده تر  از آن بود که خود مفاهیم را بسازد، چون واقعیت هایش را خود نمی ساخت. فوجی از روشنفکران که دل در گرو طبقه ی خاصی داشتند ( آن زمان ها مد آن نبود که خود را فراتر از طبقات بشماریم) سعی و تلاش فراوانی کردند که " فعله" را تبدیل به "کارگر" کنند. 

 از آن پس "کارگر" بودن افتخار بود نه شرم ساری!

در آن زمان طبقه کارگر به وجود آمد. البته در حوزه مفاهیم! اکنون زمانه عوض شده فوجی از روشنفکران که به ظاهر به طبقه خاصی تعلق ندارند. ( اصلا کلاس شان بالاتر از این طبقه بندی ها است) سعی و تلاش دارند که مفهوم "سرمایه دار" را تبدیل به " کار آفرین" و البته " کارگزار" کنند.

این جا است که سرمایه دار سابق و کارگزار کنونی از موقعیت خود شرم سار است. برخلاف فعله سابق و کارگر امروزی که باید به موقعیت خود افتخار می کند یا لاقل می کرد!  چون او و کارش است که پدید آورنده ی همه چیز است و این امر آن چنان قوت گرفته که حتی سرمایه دارن را واردار کرده است برای هویت یابی شان به مفهوم کار  چنگ زنند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:12  توسط فواد شمس  | 

باز هم داستان تکراری طرح به اصطلاح ارتقای امنیت اجتماعی! باز هم  شخصی ترین امور زندگی انسان ها توسط قدرت مسلط مورد تعرض قرار می گیرد.

اما دراین میان نکته ی جالب عمل کرد رسانه ای حاکمان است. باید به دقت آن را بررسی کرد. به نظر می رسد که آنان برای ایجاد رعب و وحشت نیاز به رسانه ای کردن این موضوع  نیز دارند. اما در این میان نکات حاشیه ای در نوع رسانه ای شدن این قبیل اعمال رعب بر انگیز  جالب توجه است.

مثلا در سری عکس هایی که خبر گزاری فارس با عنوان "طرح جديد برخورد با بدحجابي در تهران" منتشر کرده بر خلاف عرف  معمول و جهانی ژورنالیسم  به جای آن که چهره به اصطلاح متهمان  را که (در این جا حتما کسانی است که آزادانه به انتخاب پوشش خود پرداخته اند و تن به حجاب اجباری نمی دهند است) چهره پلیس زن را مخدوش کرده تا شناسایی نشود.

در این جا این نکته قابل تامل است که آیا با این کار، خود رسانه های حکومتی هم معترف هستند که مجرمان واقعی کسانی اند که به حقوق فردی و انسانی  افراد جامعه تعرض می کنند نه آنانی که در فصل گرما می خواهند پوشش راحتی داشته باشند؟

در واقع مجرم اصلی همان کسی است که هراس دارد تا چهره اش مشخص شود و نیاز به مخدوش شدن چهره اش دارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:56  توسط فواد شمس  | 

 همیشه فکر می کردم که تصویر ها اموری هستند که برایم مطلوبیت کمتری نسبت به نوشته ها دارند. به واقع انسان در مقابل تصویر به ابژه ای منفعل تبدیل می گردد اما در مقابل نوشته و متن می توان نقش سوژه ای فعال را ایفا کند.

اما در چند وقت اخیر بیشتر ترجیح ام آن است که به تصاویر پناه ببرم به عکس ها و فیلم ها می خواهم درمقابل جهان پیرامون ام منفعل باشم که خیر در فعال بودن مان ندیده ایم!

فعلا نوشتنم نمی آید بیشتر دوست دارم فیلم نگاه کنم! راستی فیلم خوب چه پیشنهاد می دهید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:47  توسط فواد شمس  | 

افشین قطبی به واقع امپراتور است. زمانی که محبوب ترین سریال های تلویزیونی  هم در جهت تقدیس امپراتو ها هستند. زمانی که در آشپزخانه قصر هزاران انسان برای یک امپراتور جان می کنند زمانی که "امپراتو دریاها" حتی از" لین چان" هم محبوب تر است. در این زمان است که افشین قطبی هم امپراتور می شود. و در این جا است که خدا هم پرسپولیس را دوست دارد.

آری بار دیگر خدا را به زمین آورده اند این بر زمین سبز فوتبال و این است راز سکولاریسم فوتبالی!

 اما ما همچنان در نوستالژی دهه ۷۰ می سوزیم! هنوز یادمان نرفته که پرسپولیس رویایی ما پرسپولیسی بود که لات های چاقو کش اما با مرام داشت. محرمی ها و کرمانی مقدم ها و شاهرودی ها  کجا این بچه سوسول های جدید( خلیلی و واحدی)  کجا!

علی پروین در حضور آیت الله خمینی!

در زمانی که سلطان ها حکومت می کردند اندکی بازی ها زیبا تر بود پرسپولیس به لطف خدا و بندگان خدا ( بخوانید فدراسیون و دیگر پشت صحنه ها ) قهرمان نمی شد بلکه به لطف مرام های محرمی و کرمانی مقدم و شاهرودی و پیوس و... با هدایت سلطان علی پروین قهرمان می شد! آن هم هدایتی که با فرهنگ جامعه ی ما بسیار هم خوانی داشت!  چون در آن زمان همچنان خدا در آسمان بود و حکومت را ه دست سلطان های زمینی سپرده بود . پروین نیازی به دوست داشته شدن از طرف خدا نداشت پروین خود دوست داشتنی بود چون "مردانه" حرف می زد.

 دروازه حکم" ...." ننت را دارد، باید از ورود توپ به آن جلو گیری کنی!

اما شرایط عوض شده است. امپراتور ها با همکاری خدایگان فوتبال ایران می روند که بار دیگر پرسپولیس را قهرمان کنند این قهرمانی دیگر برای من مزه ی گذشته را ندارد و تنها دلیلی که می توان آن را پذیرفت آن است که اصفهانی ها قهرمان نشوند همین!

پس حمله حمله تیم پروین( وای ببخشید) افشین! گل بزن گل بزن یالا قهرمان!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:36  توسط فواد شمس  | 

گاهی شرایط زیستن به شکلی است که برای "تعبیر" و تنها تعبیر نه "تغییر" جهان می بایست سبک گفتنی متفاوت یافت!

گاهی باید در مقابل سوالی که " چرا می چرخه زمین؟ چرا خورشید می تابه؟" به جای آن که همچون گالیله سعی در یافتن این چرایی از راه علمی اش باشیم. باید  به شکلی کلبی مشربانه رهایش کرد.

در این شرایط است که برای بیان وضع موجود و تنها برای بیان اش نه تغییرش باید سبکی متفاوت جست که البته گاهی خوانندگان پاپ ایرونی این راه را به ما نشان می دهند .

پس ما هم در جواب سوال بزرگ زیستن به جای آن که گالیله وار مجبور شویم در مقابل یک دستگاه قدرت مدار نهایتا کوتاه باییم کلا آن قدرت را نادیده می گیریم  و تنها مشروعیت تصمیم گیری در مورد دلیل و چرایی این سوالات مهم را به "عشق " مان  می سپاریم. پس با کامران و هومن همنوا می شویم که:

چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین ؟ عشق من بگو چرا؟ "تو فقط" بگو همین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:18  توسط فواد شمس  | 

۱- زندگی روزمره ما در شعاع "یک دایره زنگی قرمز" جریان دارد که به وسیله ی یک نهاد یا چند نهاد و البته "دوربین" های شان از بالا تحت کنترل است و تو تنها حق داری در چارچوب همین دایره قرمز به دلقک بازی که نام اش را زندگی گذارده ای، بپردازی!

۲- برای  خندیدن لزومی ندارد حتما به سینما بروید. تنها اندکی با دیدی متفاوت به اطراف خود نگاه کنید. به واقع سرتاسر زندگی روزمره " طبقه متوسط شهری" جامعه ما سوژه های سرشار از کمدی را با خود حمل می کند. اما گویا از فرط تکرار دیگر برای ما خنده دار نیستند و لازم است چند هزار تومانی خرج کنی تا بتوانی بخندی!

۳- دایره زنگی از آن دست فیلم هایی بود که تمام خاطبان را می خنداند و البته بخش کوچکی را به فکر وا می دارد. همین کافی است. لازم نیست فیلم آن چنان باشد که همه را به فکر وادارد همین اندک مخاطب هم کافی است. حتی اگر این مخاطب آن چنان هم چون کاراکتر های خود فیلم از اوضاع "شوت" باشد که حتی شخصیت آن "پیرمرد سلطنت طلب"  برای اش خنده دار نباشد و به او نخندد و در سالن سینما تنها صدای خنده بلند "من" بیایید تا همه با ناراحتی خواهان سکوت شوند.

۴- داستان دایره زنگی درست داستان " طبقه متوسط شهری" ماست که قرار بود قهرمان خیلی چیز ها باشد از مشروطه تا اصلاحات قرار بود موتور تغییر تاریخ جامعه ما باشد. اما در نهایت به یک  عده "دلقک تحت کنترل دوربین ها" فروکاست داده شده است. طبقه ای که تنها به دنبال سرخوشی های زودگذر است و "زیر شلواری اش" برایش از همه چیز مهم تر است که  "محور کل" داستان می شود. طبقه ای که "هیچ اصول جز بی اصولی" ندارد و همین  امر است که موقعیت طنز آلود می سازد. در این جا است که قدرت تحمل همه نوع تناقض را دارد و برای اجرای کنسرت لس آنجلسی سفره حضرت عباس نذر می کند و برای محافظت از ناموس بی ناموسی را تبلیغ! و البته پوز رفتن به آنتالیا را می دهد در حالی که در "بهترین حالت با چندتا بچه لوس در جاده چالوس خانواده" را معنا می کند.

5- آپارتمان نمادی از کلیت جامعه ای است که این چنین طبقه ای آن را نمایندگی می کند. طبقه ای که اوج کنش رادیکال بوق زدن است و با بوق بوق کردن می خواهد انقلاب کند اما در نهایت همان حشیش اش را می کشد و دختر خیابانی در بزرگ راه ها سوار می کند.

6- اما داستان واقعی زندگی زمانی شکل می گیرد که "تضاد" وارد داستان شود. در این جا است که ناگهان دو تن از حاشیه به متن این جامعه وارد می شوند و البته تغییر را با خود همراه دارند هر دو از این طبقه نیستند هر چند نمی توان آنان را جز طبقه ی دیگری دسته بندی کرد که تا زمانی که وضع جامعه قطبی نشده طبقه ی اینان شکل نمی گیرد. که این " مبارزه طبقاتی " است که هویت اینان را شکل می دهد وگرنه در  همچنان در حاشیه ی جامعه زیست می کنند و زیر پوست شهر به صورت غیر رسمی زندگی می کنند کار غیر قانونی می کنند و در هراس از "پلیس و دوربین ها" هستند. اینان لااقل هنوز حس ترس دارند و آن چنان بی خیال نشده اند که نترسند لاقل هنوز انسان هستند نه سیب زمینی! یکی می شود زن خیابانی و دیگری نصاب ماهواره! اما باز هم در این موقعیت "تغییر" ایجاد می کنند. چون اصول دارند. چون هنوز به چیزی پایبند هستند که شاید خود آن را درست تشخیص نمی دهدند که چیست؟ اما پول یکدیگر را نمی دزند و البته زمانی که می فهمند در مورد آن یکی اشتباه فکر می کردند باور نمی کنند و اشک می ریزند.

۷- اما داستان زیبا تمام شد نه به خاطر خنده دار بودنش که به حخاطر فاجعه بودنش در لحظاتی که کل مخاطب هنوز داشت می خندید و به احتمال قوی 90 درصدش هم نفهمید که آخر داستان دارد تمام خنده های تو را مسخره می کند و به تو می فهماند که موقعیت ات "فاجعه بار" است چون سرتاسر زندگی ات تحت کنترل دوربین هاست!  "دوربین ها و پلیس" همه چیز را تحت کنترل دارند و تنها به اندازه ی همان "دایره زنگی قرمز" که در نهایت چاردیواری آپارتمان ماست. به ما اجازه می دهند با اراده و آگاهی خود نقش های دلقک گونه مان را اجرا کنیم وگرنه خیابان ها همه و همه در کنترل پلیس و دوربین های شان است حتی تا درون اتوبوس شرکت واحد! اما شاید و شاید آن جوانان حاشیه ای ان نصاب ماهواره و دختر خیابانی روزی از دست پلیس و دوربین ها بگریزند و آن لحظه است که تغییر آغاز می شود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط فواد شمس  | 

زمان هایی در زندگی فرد است که فریفته شدن برای اش لذت بخش می شود. زمان هایی که صدایی، بویی، نوشیدنی و.... تو را می فریبد و برای لحظاتی از چارچوب زندگی روزمره ات تو را بیرون می برد.

فریفته شدن اختیار و اراده را از تو می گیرد و تو بی اختیار و بی اراده خود را به عامل فریفته شدن می سپاری  و تنها در طلب لذت بیشتر هستی که در گرو فریبی یشتر است.

اما به واقع خود این لحظات را شاید به توان لحظاتی دانست که تو به  آگاهی ناب رسیده ای و اتفاقا با اراده تر  از هر لحظه ی دیگر هستی!

فرد در چارچوب های تحمیلی که هر لحظه زندگی روزمره اش را رقم می زند به واقع هیچ اختیار و اراده ای از خود ندارد ما تاریخ خود را می سازیم اما نه آن گونه که خود می خواهیم. ما گرفتار در چارچوب ها هستیم اما در لحظه ای، بوسه ی بهاری توت فرنگی ها و آلبالو ها و فرشتگان برای مان شراب تابستانی می سازند که صدای خوش طنین یک زن ما را به نوشیدن آن فرا می خواند به حس ناب فریفته شدن فرا می خواند.

اما برای نوشیدن این " شراب تابستانی"  می بایست دهلیز های نقره ای ات را از پا در بیاوری و از شهر به جنگل بروی! این جا است که برای فریفته شدن ابتدا باید از چارچوب زندگی خارج شوی! 

حس فریفته شدن تنها لحظاتی کوتاه  را به ما می دهد و بعد از آن در و رنج دوباره سراغ می می آید. در نهایت آن زن ما را در حالی که دهلیز های مان را به دلاری و سکه ای داده ایم و چشمانمان سنگین شده و نمی توانیم روی پا های مان بایستیم و تنها مقدار بیشتری شراب برای ادامه حس فریفته شدن می خواهیم، رها می سازد.

این جاست که به واقع به خود آگاهی ناب می رسی از این آگاه می شوی که وجود داریم چون فریفته شده ایم.

 اما این فریفته شدن  دائمی نیست و لذت اش هم در همین استثنائی بودن این لحظات ناب است  یک تجربه ناب و کم دستیافتنی لذت بخش تر از همه چیز ها است. برای همین از فریفته شدن به دست یک زن برای چند جرعه شراب تابستانی لذت می بریم.

برای همین است که ترانهsummer wine   من را فریفته شما هم

گوش کنید شاید فریفته شوید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:16  توسط فواد شمس  | 

اوایل دهه ۷۰ بود عید  صبح زود بود و من خواب مانده بودم کلی گریه کردم که چرا سر سفره عید نتوانسته بودم بنشینم و صدای توپ را بشنوم و صدایی که برای همه ما نوستالژی دارد که می گوید:

" آغاز سال هزار و سیصد و...... خورشیدی مبارک باد"

اما الان که تازه از خواب بیدار شدم و لحظه سال تحویل را خواب بودم هیچ حسی ندارم. عید برایم بویی ندارد و با هیچ چیزش نمی خواهم زمستونو سر کنم.

اما خلاصه بر حسب یک قرار داد اجتماعی بین ما آدم هایی که بدون هیچ اراده و اگاهی در این نقطه از جهان زندگی می کنیم  من هم فرا رسیدن این سال نو را به همه ی شما تبریک می گویم اما  نه از صمیم قلب! چون این را یک حماقت دسته جمعی می بینم که یک سال نزدیک شدن به مرگ مان را به صورت جمعی جشن می گیریم.

تنها امیدوارم که امسال لااقل نسبت به این چند سال گذشته اندکی درد و رنج کمتری به ما تحمیل کند.

پ.ن: می گویند که باید در ایام عید کدورت ها را کنار بگذاریم و آشتی کنیم. اما  در بعضی موارد من به هیچ عنوان نمی توانم نه فراموش کنم و نه ببخشم در نتیجه دلم می خواهد این کدورت ها را هم امسال با خودم داشته باشم تا فراموش نکنم که  سال گذشته چه زمستان وحشتناکی بر ما رفت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:38  توسط فواد شمس  | 

در مورد جدا سازی جنسیتی بار ها و بارها شنیده اید و حتما هم بسیار مطلب در موردش خوانده اید شاید هم خیلی هم در اعتراض به آن تلاش کرده باشید....

نمی خواهم خیلی جدی و به قول معروف تئوریک به بحث در این زمینه بپردازم تنها یک نمونه ی بسیار دم دست و روزمره و شاید به نظر خیلی از ما چیپ را می خواهم مثال بزنم که دارد این امر جداسازی را نفی می کند.

در روز های اخیر که خیابان های شهر شلوغ است و توالت های عمومی هم به تبع آن شلوغ است. چون توالت به واقع جز مهمی از شهر محسوب می شود ما در شهر مشغول مصرف هستیم یک جایی باید باشد که این مصرف را تخلیه کنیم دیگر!

 

در چند روز گذشته بار ها دیده ام که زنان به راحتی و بدون هیچ خجالت و شرم و حیایی که به واقع جای تحسین هم دارد وارد توالت مردانه می شوند.  حتی در مکان های مقدسی  مثل مساجد!

 به واقع این امر نکته مثبتی است. چون نشان دهنده ی آن است که ارزش هایی هم چون جداسازی جنسیتی چقدر مهم هستند؟!؟!؟ که در زمانی که انسان دچار ضرورت می شود سریعا آن را زیر پا می گذارد.

پی نوشت ۱: البته جا دارد که در فردای روز شکست اصلاح طلبان عزیز در هشتمین نمایشگاه بزرگ اقتدار نظام بار دیگر یادی بکنیم "از سردسته ی جانیان( یا قربانیان؟؟!؟) /  سعید حجاریان" که می گفت " فشار از پایین و چانه زنی از بالا" اما این مسئله توالت های عمومی  نشان داده که زمانی که فشار از پایین بسیار جدی باشد دیگر لزومی به چانه زنی در بالا نیست و سریعا جامعه دچار تغییرات می شود. ای کاش ستاد های آقایان  به اندازه این توالت عمومی ها نیز در سرنوشت مردم جامعه ی ما موثر بود.

پی نوشت۲:  شاید این نوشته خیلی سخیف باشد اما گاهی برای بیان واقعیت های موجود تنها زبانی سخیف لازم است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:3  توسط فواد شمس  | 

فكر نكنم چندان لازم باشد در مورد اين نمايشگاه كه در شهر راه انداخته اند چيزي بنويسم.

فقط بايد بگويم من حداقل انتخاب خود را كرده ام. در اين فضا بهتر است فعلا به كنش هاي كوچك تر و تاثير گذاري هاي عيني تر و ملموس تر بپردازيم. چون در اين فضا تنها "كنش آگاهانه" ما همين كار هاي به ظاهر كوچك است.

و اما وقتي اين "كنش هاي آگاهانه فردي" مان "جمعي" شود شايد بتوانيم جهاني را تغيير دهيم ....

ما همچنان رويا داريم اين مهم است هر چيزي را كه از ما بگيرند روياهاي مان را نمي توانند بگيرند... در نتيجه من ترجيح مي دهم همين رويا هايم را محكم بچسبم.

من رويا دارم....

اين مهم است نه چيز ديگري

صندوق هاي راي و سياست ورزي هاي مسخره تان براي خودتان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:45  توسط فواد شمس  | 

 

 

موسیقی و آهنگ های رایج در هر جامعه ای را می توان نموداری از شیوه زیست مسلط در آن جامعه دانست.

آهنگ های پاپ و غیر پاپ محبوب در جامعه را به مثابه ی شاقولی است که با آن می توان سبک زندگی مردم یک جامعه را  سنجید.

موسیقی پاپ جامعه ی ایران به واقع به ترین معیار برای بررسی شیوه ی زیست مردم این جامعه و مخصوصا میزان متمدن بودن ؟؟ آن است.

در جای جای این موسیقی و آهنگ ها و ترانه های اش می توان میزان تمدن والای ایرانی مان را ببینیم.

فعلا در این جا سبک بسیار زیبایش را رها می کنیم و بررسی سبک را به متخصصان امور 6 در 8 می سپاریم. اما در مورد محتوا که به اندازه کافی عمق فاجعه را نشان می دهد باید گفت  : محتوای ترانه های فارسی تماما سر شار از اموری هستند که در آن : مردسالاری، حس مالکیت به یک انسان دیگر، بدبینی، ناکامی ، روابط کالایی و فروکاست دان انسان ها به کالا و....  موج می زند.

گویا ما در یک بازار برده فروشان حضور داریم و باید با تعریف و تمجید از چشم و آبروی یار یاقدو بالایش یا انحنای باسن اش و  و گاها در مورد پر و پاچه ی یار و ......  برده مان یا همان کالای مان را به تر و گران تر بفروشیم.

برای نمونه به ترانه زیر دقت کنید که شهرام شب پره  خوانده است  و قطعات تمام ما یک بار هم که شده لاقال در تاکسی و یا در اتوبوس های بین شهری و یادر مجالس و پارتی ها و... آن را شنیده ایم( البته قطعن ما ان قدر ها روشن فکر و با کلاس هستیم که از این قبل ترانه های چیپ گوش نکنیم؟!؟!؟ همه می دانم!!!!)

 

ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نری ها /  بچه های محل دزدند

 

/ عشق منو می دزدند

 

در این ترانه با تمام گزاره های لازم رو به رو هستیم. دختر معشوق، نه زمینی که آسمانی است. نه عرفی که قدسی است. او قشنگ تر از پریا ی آسمانی و فرشتگان است.

عشقی قدسی و آسمانی به همان مقدار خالی از معنا و کنش انسانی! و به همان مقدار احمقانه!

البته این "قشنگ تر از پریا" داستان ما حق ندارد "تنهایی به کوچه برود". او باید حتما با یک مرد! در جامعه حاضر شود باید سایه یک مرد بالا ی سرش باشد چون همه "دزد" هستند .

از آن طرف انسان ها دیگر این جامعه ( فعلا مردان) همه دزد هستند . روابطی که نه مبتنی بر اشتراک و همکاری در دوران مدرن بلکه مبتنی بر حمله و شبیخون بر گرفته از اخلاقیات دوران بیابان گردی و فئودالی  ایرانی ما است در این جا نیز حاکم است . انگار هنوز باید به دیگری شبیخون بزنی و زن اش را به حکم غنیمت جنگی با خود بیاوری! آری این است میزان تمدنی که از تاریخ خون آلود 2500 ساله  بیرون زده و حتی تا کوچه های محل زیست ما در دوران مدرن هم آمده است. بچه های محل همه دزد هستند و البته تنها کاری هم که در جهان دارنند دزدین " عشق من " است.

ان عبارت " عشق  من" خود گویای عمق کثافت این شیوه زیست فاجعه آمیز است. زن و دختری که در 2 سطر قبل تا مقام کبریایی آسمانی و قدسی " قشنگ تر از پریا" اروج کرده بود نا گهان با یک ضربه به  لجنم زار روابط کالایی فرو می افتد و تبدیل به " عشق من" می شود و باید در مقابل  بچه های محل که دزد هم هستند محافظت شود. 

در نتیجه پیشنهائ می کنم باز هم به این فرهنگ والای تان "مفتخر" باشید یا به عبارتی "مفتی خر" باشیدو البته سعی کنید روزی چند بار به این اهنگ سوزان روشن هم گوش فرا دهید: " مردی گفتن / زنی گفتن / شرمی و حیایی گفتن"

شاید اندکی شرم کنید به این تاریخ پر افتخار!!! 2500 ساله تمدن تان که جدیدا 7000 هزار ساله شده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:29  توسط فواد شمس  | 

 

 

 "هیچ کس تنها نیست". شماهم  دیگر تنها نیستید. کالا ها شما را محاصره کرده اند. هر کجا که باشید کالا همراه شماست.  زندگی شما محصور شده در میان کالاهاست. شما در لجن زار کالا ها گیر کرده اید و تا گردن در باتلاق نظم کالایی فرو رفتید و دارید دست و پا می زنی.

درست در همین زمان است که "ویبره" ی موبایل تان به شما می فهماند که نه شما "هرگز تنها نیستید"!  "شما دیگر تنها نیستید" " هیچ کس تنها نیست" این شعاری است که برای تبلیغ موبایل هر روز می شنویم و البته در وسط ترافیکی که هزاران نفر هم در کنار شما هستند و تو عصبی شدی و واقعا می خواهی تنها باشی بازم هم بیلبورد های بزرگ کنار اتوببان به تو می گویند "  دیگر هیچ کس تنها نیست" باید با دقت به آن نظر کنیم.

 

انگار ما پیش از اختراع موبایل" تنها" بوده ایم که این جا لزوم آوردن قید"دیگر" احساس شده است. مبتکر این شعار تبلیغاتی اما از منطق درست ابزاری و کالایی پیروی کرده است. چون در نظم کالایی در جایی که انسانیت خالی شده از معنا است و تبدیل گشته به کالا به واقع ما تنها شده ایم. دیگر روابط انسانی تبدیل به روابط نمادین و کالایی شده است .

 

دیگر ما معشوقمان را نه درست در وسط یک چمن زار بزرگ سرسبز به صورت عینی و با لب ها واقعی مان نمی بوسیم بلکه در وسط شهر شلوغ و کثیف در زمانی که در شلوغی مترو در حال له شدن هستیم با یک اس ام اس و علامت " :* "   او را می بوسیم. این جاست که نماد ها جای نمود ها را می گیرند و کالا ها جای انسان ها. این جاست که تراژدی متولد می شود.

 

 تراژدی تنهایی! تراژدی آن جا تکوین می یابد که در خلوت ترین نقاط زندگی روزانه مان که تنها پناه گاه ماست برای تفکر آزاد و واقعی یعنی در "توالت" نیز دیگر تنها نیستیم صدای زنگ موبایل آرامش فرآیند خالی شدن ما را برهم میزند.

آقایان و خانوم ها!  نگران نباشید. سرمایه داری و نظم کالایی هم واره به فکر آسایش و راحتی شماست. شما به مثابه ی کالا هایی که باید مصرف کنید و مصرف شوید دیگر تنها نیستید. موبایل ها همراه شما هستند. اس ام اس و بولوتوث ها شما را همراهی می کنند تا دیگر حس نوستالژی آن دشت بزرگ بی انتها و بی افق را فراموش کنید.ای کالا های در حال مصرف! ای کالاهایی که مصرف می کنید!

 

بعد مصرف می شوید و در توالت ها خالی می شوید و تمام می شوید. این تراژدی تنهایی را درک کنید. چون به واقع تنها هستید که  به شما می گویند "دیگر تنها نیستید" چون اگر با هم بودید و نظم کالایی را دگرگون می کردید و جای گزینی انسانی را به جای آن می نهادید تا رد آن زمان با به اشتراک گذاردن "خود با دیگری" هم با جمع بودن و هم تنها بودن را به واقع درک می کردید. در آن زمان بود که رهایی فردیت خود را درست با در اجتماع بودن درک می کردید. 

آن زمان بود که با روندی دیالکتیکی بین فرد با جمع برخورد می کردید. آن زمان دیگر نیازی به این ارجیف نبود چون کالایی برای فروش نبود. چون کالایی نبود همه چیز برای رفع نیاز بود نه برای سود بیشتر!اما باز هم به شما اطمینان می دهم "دیگر تنها نیستید" پس بهتر است به جای خواندن این پست وبلاگ من بروید ببینید که آیا معشوق تان به شما اس ام اس زده و علامت   " :* " را برای تان فرستاده تا مطمئن شوید" دیگر تنها نیستید" 

" هیچ کس تنها نیست"

 

تازه زمانی که تو موبایلت را ایرانسل خریده باشی! تازه می فهمی که واقعا تنها نیستی وقت اعتبار موبایلت زیر هزار تومان می شود. پیغامی برای شما می آید تا بهتان بفهماند که " عمرا نمی توانید تنها باشید" سریعا بروید 5000 هزار تومان دیگکر بدهید تا باز هم تنها نباشید!

 

سرمایه داری از تو بسیار متشکریم که به فکر ما هستی  و حتی تا دم مرگ ما را تنها نمی گذاری! ممنون ممنون ممنون! کارگران جهان از تو ممنوند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:25  توسط فواد شمس  | 

به واقع در جامعه ی ما استعداد فراوانی در بومی کردن و ایرانیزه کردن تمامی پدیده های جهانی داریم. حتا عشق به عنوان جهان شمول ترین پدیده ی انسانی نیز از گزند این گند کاری شرقی ما در امان نیست.  به واقع استعداد نسل جوان ما بسیار از پیرمردان کودنی که همچنان سعی دارند رستم را به جای آرلوندیا لیلی و مجنون را به جای فیلم هندی به خورد ما بدهند، در به گند کشیدن مفاهیم زندگی اجتماعی بیشتر است.

به واقع برگزاری ولنتاین به سبک ایرانی بیشتر فرهنگ والای ۲۵۰۰ ساله مان را نشان می دهد تا به زور برگزار کردن "سپندارمذگان" یا  اسپندگان و مهرگان هر کوفت دیگری که یک "گان" به آخرش اضافه کرده اند، این دایناسور های مومایی شده ی آریایی ۲۵۰۰ ساله!

در مورد پدیده عشق تاکنون بسیار ورق سیاه شده است. من نمی خواهم بیش از این برای تعریف و جدل بر سر تعریف این عشق! انرژی صرف کنم. عشق یک پراتیک است. یک کنش آگاهانه جمعی. شاید بین مرد ها شاید بین زن ها و شاید بین مرد ها و زن ها و در شکل متداول اش بین یک مرد و یک زن! درست از جنس عمل است نه از جنس حرف! درست با دست اغاز می شود بعد به زان می رسد نه برعکس!

 عشق به اشتراک گذاردن بخشی از خود با بخشی از دیگری است. رابطه ای که در آن مالکیت و مرز معنا ندارد! این دو پدیدهای که  عامل فلاکت زندگی ما شده اند.

اما در ولنتاین به سبک ایرانی جامعه  ما عشق ورزیدن در چارچوب همان سنت های ابلهانه ای که هم مالکیت دارند! هم مرز! خلاصه شده است.  عشق ورزیدن تنها در انحصار مردان است و عشق ورزیدن تنها با خرید یک عروسکی که رنگ سرخ آتشینش از اخته بودن اش بیشتر به چشم می خورد معنا می یابد. گویا هر چه عروسک بزرگ تر باشد و لبخندش احمقانه تر ما عاشق تریم؟

عشق را دیگر در پستوی خانه ها  نه تنها نهان نکرده اند که پیدا هم نمی شود. عشق درست در وسط خیابان ها و پاساژ های پر زرق و برق در پشت ویترین ها باید جست. عشقی کالایی شده مثل تمام زندگی ما که تبدیل به کالا شده است مثل خود ما که کالا هایی هستیم برای فروخته شدن و خریداری شدن!

عشق را در کنار تیرک راه بندان دیگر تازیانه نمی زنند بلکه حراج کرده اند.

 

پی نوشت :

 

متاع عشق / جوجو                     ولنتاین پشت ویترین‌ها / نقد حال

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:34  توسط فواد شمس  | 

همواره اصل پایدار زیستن  همانا تغییر بوده است. اما گاهی تغییرات آن چنان شوک آور است که شاید در مقابل اش باید سکوت کرد وگرنه...

هیچ گاه نیاندیشیده ام که به هر قیمتی سخن بگویم در جایی که ناگهان  همه چیز واژگونه به نظر می رسد نه تنها نمی توان سخن جدیدی گفت بلکه همان حرف های تکراری هم برای ات عذاب آور است.

به هر قیمتی سخن گفتن نمی ارزد و وقتی عذاب آور تر می شود که دارند سخنانت را هدایت می کنند دارند با تو بازی می کنند در نتیجه بهتر است در بازی شرکت نکنی سخن نگویی و سکوت کنی...

و در سکوت ات بیاندیشی که چقدر و تا کجا می خواهی سخن بگویی مگر تو چقدر تاثیر گذار هستی حتی  در زندگی روزمره ات؟ باید اندیشید اندکی بدون هیاهو....

در این شهر که سروصدا زیاد است بهتر است برای چند وقتی به آوای قناری ها گوش دهی شاید این قناری ها تو را به فضای دیگری ببرند.

اما باید دانست که این سکوت از هزاران فریاد بلند تر است

پی نوشت: تازگی ها دارم می فهمم که جهان مجازی حتی می تواند هم پای جهان  واقعی گسترده باشد گوشه ی کوچک اش هعم همین سایت تخصصی قناری ها است یک نگاهی به آن بیاندازید. فقط نمی دانم چرا قناری ها حتی در فضای مجازی هم باز هم در قفس هستند قفس های آهنینی که حتی نمی توان ان ها را سوزاند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:13  توسط فواد شمس  | 

شاید باید پذیرفت که زندگی مان تنها در خیابان های سرد این شهر نیست بلکه اندکی هم دل هایمان سرد شده است. باید پذیرفت و همین پذیرفتن اش خود اولین گام است که بمانی تا باز هم بتوانی بگویی.

در این جا نکته ی مهم آن است که ماندن مان نباید به هر قیمتی باشد و از آن طرف گفتن مان هم به هم چینین! باید پذیرفت که زندگی مان یخ شده است هم چون شعر های مان . در جایی شمس لنگرودی گفته بود: " به نظر می رسد که همه چیز را باید از نو شروع کرد. گویا برای شعر باید تعریفی - تعبیری - دوباره دست داد. هنر ادامه زندگی است" (۱)

در این جا هم به نظرم می رسد که گفته ی شمس لنگرودی برای شرایط کنونی ما  و زندگی و گفتن های ما بسیار صادق است. پس بهتر است برای آن که بتوانیم زندگی کنیم و البته سکوتی مرگ بار هم نکنیم بازنگری کنیم و اندکی صبر و اندکی از خود گذشتگی. باید پذیرفت معنای زندگی خیلی ها عوض شده است و باید ما هم آرام آرام خود را تغییر دهیم که تنها اصل پایدار تاریخ همانا تغییر است.

در این فضا به نظرم باید شعر نوشید شعری به تلخی دود سیگار فروردین و به سردی همین یخ های کثیف کنار خیابان! شعری مثل این

" حالا همه چیز

رو به راه است

هیتلر

خودکشی کرده است

استالین

در کتابخانه ها مانده

و کابل

درست مثل روز اول خلقت

حالا همه چیز رو به راه است

فقط باید نشست

و در این آرامش

یک قوطی کوکاکولا نوشید

کوکایی یخ

همچون شعر"(۲)

شاید بسیار سیاه باشد. اما واقعیت را زمانی که سیاه ببینی آرمان هایت هر چند لرزان و فروریخته برایت روشن تر از گذشته خواهند بود.

۱- بخ همچون شعر - مجوعه شعر - داود مرندی- چاپ اول- تهران-انتشارات آهنگ دیگر-۱۳۸۲- قیمت ۷۰۰تومان- پشت نویس کتاب

۲- همان- صفحه ۲۶

پانوشت: واقعا که برخی کفتر بازان انسان های شریفی هستند اما گویا دوستان اندکی سوادشان را در عشق بازی با کفتر هایشان در کرج باخته اند!  چون" خواهان" را "خاهان" می نویسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط فواد شمس  | 

اکنون که به این دو ماه گذشته نگاه می کنم واقعا برای ام هنوز شوک آور است. شوکی که به من و البته خیلی های دیگر وارد شد هنوز هم با وجود آزادی برخی از رفقای مان  تاثیرات منفی خودش را گذاشته است. به طور قطع این تاثیرات تا زمان های بسیار  دوری بر ما خواهد ماند.

در این شرایط به طور قطع می بایست به صورت جدی با دیدی انتقادی و جدی به شرایط نگاه کرد.  همان طوری که در طول این مدت بار ها تاکید کرده ام ما زندان و ضربات این چنینی را جزئی از دستگاه سرکوب طبقاتی می دانیم نه چیزی فروتر نه چیزی فراتر!

قطعا در زندگی روزمره مان که مناسبات اش مبتنی بر مناسبات موجود اجتماعی ـ طبقاتی است  تا زمانی که شرایط این گونه باشد یعنی همین مناسبات  نامطلوب اجتماعی - طبقاتی برقرار باشد وضع به همین منوال می باشد. ما نیز مجبور به مبارزه هستیم چون زیستن مان هر لحظه  همین مبارزه است. اما باید در حین همین زیستن درس هم گرفت. نباید اشتباهات خود را فرافکنی کنیم نباید به دنبال مقصر بگردیم بزرگ ترین مقصر همین شرایط زندگی کنونی است که ما را به این جا کشانده است.

بر همین مبنا همچنان فکر می کنم باید به  ضرورت زندگی اندیشید و وقتی زیستن مان ادامه دارد چیز های زیادی برای بازگفتن هم داریم اما نه از جنس گله کردن و دل خوری و... بلکه از جنس یافتن راه های بهتری برای زیستن.

امید وارم این توان را در خود داشته باشم که با یک بازنگری جدی و نقد جدی هر لحظه ی خود و البته دیگران بتوانیم  به زیستن و البته مبارزه گره خورده با آن ادامه دهیم و امیدوارم که دیگران هم به هر نحوی که خود می اندیشند این کار را بکنند.

تک تک رفقای تازه آزاد شده برای من  نه تنها مثل ۶۰ روز پیش عزیزند بلکه بسیار عزیز تر هم شده اند فارغ از این که آیا بعد از زندان همان قبلی ها هستند یا نه! 

 چون در یافتیم که چقدر زندگی جدی است و البته مبارزه برای بهتر زیستن در آن جدی تر و سخت تر و البته با دقت بیشتر! امید وارم عاقلانه تر و پخته تر رفتار کنیم. تا شاید خود و دیگران را دریابیم.

در این شرایط به نظر باید جدی به مطالعه پرداخت جدی جدی!

برای نمونه هم می توانید به این جا و این جا سر بزنید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:38  توسط فواد شمس  | 

واقعا نمی توانید تصور کنید چقدر خوشحالم. بالاخره بعد از ۶۰ روز علی و کیوان و تمام بچه های زندانی تازه آزاد شده و .... بار دیگر بازگشتند.  بعد از مدت ها دوباره در بسیباری از خانه های سرد هرمان گرمای وجود ستاره های دربندمان را احساس کردیم.

اما از آن طرف هنوز بسیاری دربند هستند. ستاره های بشسیاری هنوز پشت دیوار های بلند و سیاه محصورند.

واقعا بسیار سخت است این دو حس را با هم داشته باشیم. اما در این روز ها باید تحمل کرد باید این دو حس را با هم داشت. و باید تلاش کرد. هنوز  خیلی لاز بچه ها دربند هستند. باید برای آزادی آنان نیز تلاش کرد. این تازه آغاز راه است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:31  توسط فواد شمس  | 

تقدیم به امین قضایی بافنده ای دربند!

به جرات می توانم بگوییم یکی از بهترین وبلاگ هایی که همواره می خواندم و همواره در این آشفته بازار حرف جدیدی برای گفتن داشت. بافنده ی امین قضایی بود.

امین به واقع یک نابغه بود. کسی که هرگز نمی خواست در میان گوسفندان به آرامی حرف چوپان گله را گوش کند. اکنون چوپان گله برای رام کردن این بافنده سرکش سگ هاری را به جان اش انداخته است.

اما من مطمئن از آن هستم که امین قضایی این بافنده آن چنان تومار آن سگ هار را به هم می بافت که تا آخرش به یادش بماند.

امین منتظرت هستیم تا بیرون بیایی و باز هم برای مان ببافی!

تا با بیژن و محمد و مصطفی و سروش ها و مهدی ها و بهروز ها و مرتضی ها و آناهیتا و بیتا و.... همه با هم برای مان بگویید از آن جا البته با همان لحن محکم و تمسخر آمیز همیشگی تان!

آخرین اخباربچه های زندانی  را در آوای دانشگاه بخوانید

آخرین اخبار جنبش های اجتماعی  را در سلام دموکرات بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:30  توسط فواد شمس  | 

پشت تلفن گریه ام می گیرد. باورم نمی شود. صدای محسن است. همان صدای همیشگی همان صدای زنگ دارش که برخلاف فامیلی اش هیچگاه غمین نبوده نیست و نخواهد بود.

محسن همان محسن است. ندیدمش اما همان ۱ دقیقه صدایش برای من جای هزاران دقیقه ای که ندیدمش و صدایش را نشنیده ام را می گیرد.

دلم می خواست محسن را محکم در آغوش گیرم. اما ... مهم نیست همان صدایش برای نیم ساعت گریستن در این زمستان سرد کافی بود. همان صدایش که یادآور خاطرات این چند هفته و چند ماه بود کافی بود.

صدای محسن یادآور صدای تک تک رفقای دربندمان بود که نشنیده ام! یادآور صدای تک تک بچه های پلی تکنیک  ... صدای محسن برایم یادآور صدای همیشه شاداب و شوخ و گزنده ی علی سالم است. ای کاش زودتر علی سالم را ببینم و صدایش را بشنوم.

همان طوری که زمانی که روزبهان را در آغوش گرفتم بوی کیوان را برایم داشت.

صدای محسن برای من در این شرایط به اندازه تمام دنیا ارزش داشت. به واقع در این جاست که می فهمم که تنها صداست که می ماند.

خوش بختانه ۲ تن دیگر از بچه ها انوشه آزادبر و فرهادی آهنگران نیز آزاد شدند. تبریک و هزاران تبریک به خانواده و رفقای اینان. اما از آن طرف هنوز نگران بچه های دیگر هستیم. امیدوارم بعد از ماه ها خبر بد در این هفته شاهد اخبار خوب باشیم. اما شاید این امیدمان را بازداشت های ادامه دار بچه های چپ  و اخبار کشته شدن و سرکوب گسترده ی بچه های کرد تبدیل به یاس کند اما می دانم که اعتراض و صدا های ماست که نمی گذارد. این صداست که می ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:25  توسط فواد شمس  | 

درست ساعت 14 امروز یعنی درست بعداز 1000 ساعت تلفن زنگ می زند. این 1000 ساعت هر بار که تلفن زنگ زده همیشه اخبار بد منتظرم بود اما این بار اخبار خوب بود.

آری روزبهان عزیزم! آزاد شد. از خوشحالی تنها گریستم همان طوری که امروز بعد از ظهر در آغوشش اشک در چشمانم حلقه زد.

روزبهان امروز همان روزبهان همیشه گی بود. روزبهانی که همیشه با آن لحن زیبایش تند ترین حرف ها را به زیباترین قالب ها می گوید. روزبهان همان روزبهان بود. فقط لاغر تر شده بود و موهایش!!!!!!؟؟؟

روزبهان موهایش را از دست داده است اما خیلی چیز ها را به دست آورده!  موهای روزبهان را کوتاه کرده اند. یاد فیلم فارنهایت افتادم که موهای همه را کوتاه می کردند تا یک شکل شان کنند اما....

روزبهان  از 1000 ساعت مقاومت. از 1000 ساعت دغدغه هایش از غم هایش از شادی هایش از خواب هایش از بچه ها می گفت. خاطراتی که همه همچون فیلم سینمایی برایم قابل تداعی است.

روزبهان از کیوان می گفت که هنوز همان کیوان است. همان کیوان محکم! همان کیوان قابل تکیه! کیوانی که در 2 تا 3 روزی که روزبهان با او بوده است هنوز همان کیوان است امید وارم بقیه بچه ها هم همان هایی باشند. که باید باشند.

روزبهان بدان که در این 1000 ساعت تنها نبودی در غم ها و شادی و .. همه چیز با هم شریک بودیم هرچند دیوار های بلند باستیل خاورمیانه! (اوین) ما را از هم جدا کرده است. باستیلی که روزی شاید با گل و بوسه و اشک و عشق فتح اش کنیم! باستیلی که از دل از "باریکاردر" های بزرگی بیرون خواهد آمد!

امیدوارم تا روز های آینده در مورد کیوان، نسیم، علی، محسن، مهدی،هادی، روزبه،انوشه،ایلناز،امین،مرتضی، سروش،و تک تک بچه های دیگر هم این متن ها را بنویسم!

1000 ساعت مقاومتت به پایان رسید. روزبهان! اما تو هنوز هستی! همان روزبهانی که باید باشی و هستی!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:45  توسط فواد شمس  | 

بچه های وبلاگ نویس برای حمایت از رفقای دربندمان روز ۱۰ بهمن را انتخاب کرده اند.

من را نیز دعوت به همراهی کرده اند. ضمن تشکر صمیمانه از این رفقا که در این روز های سرد زمستانی که روز هاست با دوری بهترین رفاقیم بر سرما و سیاهی آن افزوده شده است  با این اقدامات گرمایی دوباره به زندگی روزمره مان می بخشند. با کمال میل در این حرکت شرکت می کنم و امیدوارم این امر با تلاش تک تک مان فراگیر شود . تبدیل به یک حرکت عمومی لااقل در فضای مجازی شود تا فردا  در جهان واقعی تر و در خیابان ها

 برای رهایی انسان و تحقق امر ضرورت رهایی انسانیت که به نظر من در سوسیالیسم محقق می شود تلاش کنیم. همان آرمانی که اکنون ده ها تن از زیباتارین فرزندان آفتاب و باد برای آن در بند هستند.

البته این نکته را هم اضافه کنم که بسیار بسیار بسیار امیدوارم که تا روز ۱۰ بهمن تمامی دانشجویان چپ و آزادی خواه و دیگر فعالان دانشجویی دربند آزاد شوند و  ما روز ۱۰ بهمن را روز جشن آزادی آنان اعلام کنیم.

برای شرکت در این حرکت بهخ وبلاگ ۱۰ بهمن مراجعه کنید.

آخرین اخبار دانشحجویان دربند در آوای دانشگاه

وبلاگ آینه آوای دانشگاه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:52  توسط فواد شمس  | 

واقعا جالب است. یک پدیده ی طبیعی مثل بارش برف کل زندگی یک جامعه را فلج کرده است. در این میان کار ما را هم فلج کرده است. در این چند روز به خاطر برف نتوانسته ام  به اینترنت دست رسی داشته باشم. کلی مطلب آماده کرده ام برای نوشتن اما....

فعلا وبلاگ های تازه تاسیسی که برای آزادی بچه ها راه اندازی شده است را ببینید و پیشنهاد می کنم دوستان و همکلاسی های دیگر بچه ها نیز برای رفقای در بندشان وبلاگ درست کنند. من هم هر کمکی که از دستم بر بیاید برای تان انجام می دهم فقط کامنت بگذارید یا میل بزنید.

در ضمن در چند روز اخیر متاسفانه اخبار ضد و نقیض  و برخورد های نادرست برخی از دوستان در خبررسانی و.... وهمچنین   سوال تاجب برانگیز یک به اصطلاح روزنامه نگار از وزیر اطلاعات و اظهارات وی و بیم و نگرانی ما از بدرفتاری و بعضا شکنجه بچه های دربند و عدم اجازه ملاقات دادن به خانواده ها و.... همه و همه موضوعات مهمی هستند که باید به آن پرداخت.

شرایط حساس است و به احتمال زیاد همه ما اندکی خسته و شاید نا امید شده باشیم اما باید ادامه دهیم. در این زمستان بسیار سرد و در این سرمای بسیار کثیف باید بگویم:

نیست تردید زمستان گذرد/ و از پی اش / پیک بهار با هزاران گل سرخ/ بی گمان می آید!

به امید آزادی تمام دانشجویان در بند

 

 

کیوان، نسیم و علی را آزاد کنید!

 

"برای آزادی نسیم"

 

"علی سالم را آزاد کنید"

 

"کیوان امیری را آزاد کنید"

 

 

روزبهان امیری را آزاد کنید!

 

روزبهان امیری را آزاد کنید

 

 

سعید حبیبی را آزاد کنید!

 

"آزادی برای سعید حبیبی"

 

 

علی کلایی را آزاد کنید! 

 

"برای آزادی علی کلایی"

 

 

دانشجویان دانشگاه آزاد را آزاد کنید!

 

"تا آزادی دانشجویان دانشگاه آزاد"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:49  توسط فواد شمس  | 

به عشق علی سالم و روزبهان امیری که عشق فوتبالند!

و

تک تک بچه های زندانی که نمی توانند فوتبال بازی کنند.

 

فوتبال افیون هزاره سوم است. هر لحظه که قدرت مداران بخواهند افکارا مردم را از واقعیت های کثیف جامعه دور کنند به فوتبال پناه می برند. فوتبال بازی پولدارهاست با تماشاچی های فقیر!

اگر در هزاره های قبل از میلاد گلادیاتور های فقیر همدیگر را می کشتند تا پولدار ها سرگرم شوند اکنون پولدار ها در وسط زمین با هم بازی می کنند تا فقیر ها را سرگرم کنند.

در این چند روز تب فوتبال داغ شده است. سیاست فوتبالی  جای فوتبال سیاسی را گرفته است.  اگر تا دیروز یک راه اعتراض به وضع موجود فوتبال بود. اگر تا دیروز افسانه های فوتبالی برای رهایی انسان ها نبرد می کردند اگر دیروز " دست افسانه ای" مارادونا که منقوش به "عکس چه گوارا" بود مردم آرژانتین را شاد می کرد.

امروز کسانی که ۸ سال ما را در زمین زندگی بازی دادند اکنون به همراه دیگران ما را در زمین فوتبال بازی می دهند. مارادونا ی افسانه ای  می خواهد به سرزمینی بیاید که در آن جوانانش را به جرم دوست داشتن اسطوره آرمان گرایی "چه گوارا" به جرم داشتن آرمان رهایی انسان و سوسیالیسم در بند کرده اند.اکنون دیگر باید غضنفر ها را رها کنیم و خود مارادونا را بچسبیم.

فوتبال به واقع بعد از آن که از خیابان ها به درون استادیوم ها محصور گشت تبدیل به یک کالا شد. تبدیل به یک افیون جدید. افیون هزاره سوم. فوتبال دیگر برای رهایی نیست برای دربند کردن و از خودبیگانگی انسان هاست.

تنها زمانی که بار دیگر از درون استادیوم ها به خیابان ها سرازیر شویم. تنها زمانی که بار دیگر تماشاچی و بازیکن یکی شوند . تنها زمانی که فرار را به سوی پیروزی تجربه کنیم به رهایی می رسیم و هم فوتبال و هم خود انسان را رها می کنیم.

فیلم فرار به سوی پیروزی را حتما بیش از ۵ بار دیده اید! راکی و پله و..... آلمان نازی . غرور فروخفته فرانسه اشغالی!  و اما در این فیلم زندان باستیل نبود!

حال تصور کنید روزی را که از  استادیوم آزادی سرازیر شویم تا زندان اوین! باستیل ها را در قرن ۲۱ نابود کنیم! چه زیبا و رویاییست! اما شاید دست یافتنی!

آوای دانشگاه را بخوانید

به عشق رهایی تمام بچه های دانشجوی زندانی! حمله حمله تیم ... گل بزن گل بزن یالا قهرمان!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:12  توسط فواد شمس  | 

برای نسیم سلطان بیگی

 و

 به یاد تک تک بچه های دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه

حیاط دانشکده ما کوچک بود اما به جرات می توانم بگویم دل های بچه بزرگ بود. آرزو های بزرگ آرمان های بزرگ در همان حیاط کوچک شکل می گرفت.  حیاط کوچکی که حتی در حالت های عادی نیز انگار بچه ها تجمع اعتراض آمیز انجام داده بودند. حیاط کوچکی که کافی بود یک نفر روی نیمکت برود و اندکی از آرمان های بزرگ سخن بگوید تا جمعیت همه یک صدا فریاد زنند آن آرمان ها را!

نسیم خودت بهتر یادت هست آن روز ها را! روز هایی که نیمکت های آن حیاط کوچک شاهد تمام اتفاقات بود. شاهد جنب و جوش رفقایت بود. شاهد جنب و جوش خودت بود. شاهد آن همه آرمان و عشق به انسانیت بود.

آقایان بالادستی خیال می کردند این حیاط کوچک مهم نیست. اینت دانشکده کوچک پرت افتاده است و کاری از آن بر نمی آید. اما همه دیدیم که برای سال ها آن جا یکی از قلب های تپنده جنبش دانشجویی بود. همه ی ما دیدیم که چه راه کوتاهی از دانشکده علوم اجتماعی علامه تا زندان اوین وجود دارد و همه دیدیم که خیلی از بچه ها چه سریع این راه را طی کردند.

آری گویا قرار بود زندان ها را دانشگاه کنند اما دانشگاه ها را زندان کردند

وبلاگ برای آزادی نسیم

نسیم عزیز امید وارم زودتر بیرون بیایی تا به ما بگویی که آیا حیاط زندان اوین کوچک تر از حیاط دانشکده ی کوچک اتما دوست داشتنی مان بود؟

آوای دانشگاه را بخوانید

پی نوشت: مصاحبه من با رادیو آلمان

مصاحبه خانم گازرانی همسر محسن حکیمی فعال کارگری زندانی با رادیو آلمان برای رهایی رفقای کارگر خود نیز بکوشیم.

اخبار کامل تر در مورد فعلان کارگری و زنان و دانشجویی زندانی را در سلام دموکرات بخوانید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:59  توسط فواد شمس  | 

تا کنون فکر کرده اید که چرا در ادبیات سنتی حماسی و مقاومت  جامعه ایران همواره ستاره مطرح است؟ تاکنون فکر کرده ایم چرا همیشه با شب می ستزیزیم؟  اما هیچ صبحی را ندیده ایم  و تنها ستاره هایمان دربند شده اند؟

در جامعه ای که سرتاسر تاریخ اش را سیاهی فرا گرفته است همواره ستاره ها باید راه را نشان دهند. همواره برای گریز از خورشید در شب شمع می افروزیم! آری تا زمانی که گرد خورشید انسانیت خویش نگردیم نه تنها خورشید موهوی در آسمان برای خود می سازیم ( اشاره به بخشی از نوشته مارکس در نقد فلسفه حق هگل) که بر روی زمین واقعیت همواره در سیاهی و شب زیست خواهیم کرد به امید درخشیدن ستاره ای که گاه این ستاره های وارطان ها خواهند بود( اشاره به شعر شاملو نازلی سخن بگو) و گاه بچه های زندانی خودمان!

گزارشات مراسم شب یلدا خانواده ها در جلوی اوین

طولانی ترین شب سال را پشت سر گذاشته ایم. دیشب به یاد رفقایمان شمع روشن کرده ایم. امید وارم که طولانی ترین شب ها را که به طول تاریخ این سرزمین خاکستری است را با عمل آگاهانه ی جمعی مان پشت سر بگذاریم.

اخبار خوش زیاد شده است اندک اندک رفقایمان را آزاد می کنند.( در آوای دانشگاه بخوانید) اندکی صبر باید کرد. نه صبر به معنا سنتی اش! صبر به معنای انقلابی اش! یعنی باید همین گونه آگاهانه و جمعی عمل های مان را ادامه دهیم و از این به بعد به جای امید بستن به ستاره هایی که لحظه ای بدرخشند و بجهند و بروند.

به خورشید فردای این شب سیاه بیاندیشیم که محصول باور به وجود انسانی تک تک مان است! محصول عمل جمعی آگاهانه مان باشد.

آوای دانشگاه را بخوانید

اندکی صبر سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:18  توسط فواد شمس  | 

فقط توانستم یک بار فقط یک بار بعد از روز ها که صدای کیوان را نشنیده ام! صدایش را گوش کنم.

صدایی که ..............

نمی توانم هیچ بگویم. فقط یک بار صدایش را گوش کردم و در آخر صدایش در درون اشک هایم گم شد.

کیوان از مختاری می گوید. از پوینده! از کسانی که درست در همین فصل پاییز چون برگ خزان بر زمین افتادند. تا ما هر سال ژست بگیریم. هر سال بزرگداشت برگزار کنیم تا جایزه بگیریم تا بشویم قهرمان زندانی تا بشویم خیلی چیز ها.....

اما چه فایده مگر مختاری و پوینده دیگر به کنار ما بر می گردند؟

کیوان از مختاری پوینده می گوید. و من اشک می ریزم. صدای کیوان و آن لحنش و ..... راه گلویم را باز می کند. بغض فرو خفته ی چند ده ساله ام را!

اما در آخر فقط شرم می کنم. شرمم باد که هیچ نکردم برای آن که کیوان را به کنار خودمان بازگردانم تا کابوس سیاه و سرد پاییز ۷۷ در پاییز ۸۶ تکرار نشود.

شرممان باد اگر صدای کیوان را بشنویم و باز هم هیچ نکنیم.

شرممان باد اگر بشنویم کیوان دارد می گوید. مختاری ۳ روز بعد از احضار به دادگاه انقلاب در ۹ آذر در خیابان رب

وده می شود. یعنی ۱۲ آذر

شرممان باد اگر بدانیم که کیوان نیز درست ۱۲ آذر  در خیابان ربوده

 شده است. باز هیچ نکنیم.

 شرممان باد اگر ۱۰ سال دیگر کسی دیگر برای کیوان پادکست درست

 کند.

 

من شرمگینم!

و شاید همین حس سرخ شرم ما را بیدار کند. شاید سرخی این شرم تبدیل به عمل آگاهانه ی جمعی شود برای رهایی کیوان و تمامی رفقای در بندمان!

این صدا را گوش کنید شاید .............. من که دیگر امید ندارم!

مختاری می گوید: تف کرده..... شیب فاضلاب هستی این جا شیب گرفته............  کیوان .....کشتار ۶۷ را می گوید. قتل های زنجیره ای و دهه سیاه ۶۰ آیا نیازی است به این لیست باز هم اضافه کنیم. پس کاری کنید. تنها کاری کنید!

دیگر هیچ نمی گویم!

فقط صدای کیوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 17:22  توسط فواد شمس  | 

این داستان ۴ اپیزود دارد!و تقدیمش می کنم به علی سالم که عشق فیلم بود و هست!

خسته ام

در این دو هفته به اندازه تمام زیستنم خسته شده ام.  پا های ام خسته است. زیاد راه می روم. پیاده روی تنها راه آرامش ام است. سیگار پشت سیگار روشن می کنم. از سیگار کشیدن هم خسته ام. از این خسته ام که هر روز بار ها و بارها باید از همه خواهش کنم خبر را منتشر کنید. اندکی با دقت رفتار کنید. خون سرد باشید. 

خسته ام از التماس کردن از همه برای جور کردن یک مصاحبه با خانواده های نگران! خسته ام از التماس کردن از همه برای غر نزدن و کار کردن. خسته ام از التماس کردن به همه برای سو استفاده نکردن از این فضا!

دیگر خسته شده ام از خیلی ها که دارند کارهایی می کنند که به نفع همه نیست تنها به نفع .....! بی خال اش!

خسته ام از این که در چشمان  اشک آلود مادرانی باید بنگرم که می گریند اما استوارانه همچنان ایستاده اند و اگر  این شرم ام  نبود دوست داشتم مثل زمانی که کودک بودم در آغوش این مادران که همچون مادر خودم هستند بیافتم و زار زار گریه کنم. نه آن که هر شب بعد از کلی این طرف و آن طرف رفتن ها از زور خستگی  جسمی و روانی تا صبح آرام سر بر بالش اشک بریزم و خوابم نبرد! خسته ام از این همه بی خوابی ها!

خسته ام از توصیه ها و رهنمود های یک مشت  آدم بی کار  که خود هیچ کاری انجام نمی دهند جز ایراد گرفتن از کار دیگران و دادن رهنمود های پوسیده!

خسته ام! از خیلی از شهروند نویسانی که اکنون برای ما افسوس می خورند. از سیدان خندانی  که دارند به ریش ما می خندند! از کسانی که ما را از سالن بیرون کردند و اکنون به زندان انداخته اند! از دیکتاتور هایی که گاهی با لبخند و عبای شکلاتی ظهور می کنند گاهی با احم و کت کرمی!

شک کرده ام

به همه چیز شک کرده ام. به خیلی ها شک کرده ام.   من خسته ام و شک کرده ام پس نیستم! شک کرده ام به ادعا های خیلی ها! خیلی هایی که می خواهند جلوی جنگ های بزرگ را بگیرند اما نمی توانند و نمی خواهند بدون چشم داشت از بچه های دربند حمایت کنند. خیلی هایی که تنها در این گیرو داد به فکر پر کردن صندوق های رای شان هستند. خیلی هایی که در این وضعیت تنها به فکر منافع  حقیر گرو هی و حزبی شان هستند. خیلی هایی که تا دیروز می خواستند گردن ما را بزنند امروز دوستداران مان شده اند. خیلی هایی که خود شکنجه گر هستند و خبر شکنجه را در سایت ها ی شان منتشر می کنند. خیلی هایی که تنها دارند از این نمد کلاهی برای خود می دوزند.

 

من شک کرده ام.  این جمله ای بود که " واله" در فیلم کثیف بایکوت ساخته یک عوضی به نام مخملباف فریاد زد در وسط زندان! اما من در وسط  دامنه ی کوه های عظیمیه کرج دیشب فریاد زدم من شک کردم. و از این شک خود هراسیدم!

من در هراسم!

من در هراسم . چون  خود را تنها احساس می کنم. من در هراسم چون به هیچ کس نمی توانم اطمینان کنم. من در هراسم چون ناتوانی ام را دارم حس می کنم. من در هراسم چون آنانی که می پنداشتم دوستم می درند و دوست شان می دارم از پشت خنجر های آخته را آماده کرده اند. من می هراسم.

هر شب می هراسم از این تنهایی!

من خسته ام! شک کرده ام! می هراسم چون تنها هستم! اما امید دارم!

اما امید دارم

با تمام این ها امید دارم...

امید دا