تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

در مورد جدا سازی جنسیتی بار ها و بارها شنیده اید و حتما هم بسیار مطلب در موردش خوانده اید شاید هم خیلی هم در اعتراض به آن تلاش کرده باشید....

نمی خواهم خیلی جدی و به قول معروف تئوریک به بحث در این زمینه بپردازم تنها یک نمونه ی بسیار دم دست و روزمره و شاید به نظر خیلی از ما چیپ را می خواهم مثال بزنم که دارد این امر جداسازی را نفی می کند.

در روز های اخیر که خیابان های شهر شلوغ است و توالت های عمومی هم به تبع آن شلوغ است. چون توالت به واقع جز مهمی از شهر محسوب می شود ما در شهر مشغول مصرف هستیم یک جایی باید باشد که این مصرف را تخلیه کنیم دیگر!

 

در چند روز گذشته بار ها دیده ام که زنان به راحتی و بدون هیچ خجالت و شرم و حیایی که به واقع جای تحسین هم دارد وارد توالت مردانه می شوند.  حتی در مکان های مقدسی  مثل مساجد!

 به واقع این امر نکته مثبتی است. چون نشان دهنده ی آن است که ارزش هایی هم چون جداسازی جنسیتی چقدر مهم هستند؟!؟!؟ که در زمانی که انسان دچار ضرورت می شود سریعا آن را زیر پا می گذارد.

پی نوشت ۱: البته جا دارد که در فردای روز شکست اصلاح طلبان عزیز در هشتمین نمایشگاه بزرگ اقتدار نظام بار دیگر یادی بکنیم "از سردسته ی جانیان( یا قربانیان؟؟!؟) /  سعید حجاریان" که می گفت " فشار از پایین و چانه زنی از بالا" اما این مسئله توالت های عمومی  نشان داده که زمانی که فشار از پایین بسیار جدی باشد دیگر لزومی به چانه زنی در بالا نیست و سریعا جامعه دچار تغییرات می شود. ای کاش ستاد های آقایان  به اندازه این توالت عمومی ها نیز در سرنوشت مردم جامعه ی ما موثر بود.

پی نوشت۲:  شاید این نوشته خیلی سخیف باشد اما گاهی برای بیان واقعیت های موجود تنها زبانی سخیف لازم است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:3  توسط فواد شمس  | 

فكر نكنم چندان لازم باشد در مورد اين نمايشگاه كه در شهر راه انداخته اند چيزي بنويسم.

فقط بايد بگويم من حداقل انتخاب خود را كرده ام. در اين فضا بهتر است فعلا به كنش هاي كوچك تر و تاثير گذاري هاي عيني تر و ملموس تر بپردازيم. چون در اين فضا تنها "كنش آگاهانه" ما همين كار هاي به ظاهر كوچك است.

و اما وقتي اين "كنش هاي آگاهانه فردي" مان "جمعي" شود شايد بتوانيم جهاني را تغيير دهيم ....

ما همچنان رويا داريم اين مهم است هر چيزي را كه از ما بگيرند روياهاي مان را نمي توانند بگيرند... در نتيجه من ترجيح مي دهم همين رويا هايم را محكم بچسبم.

من رويا دارم....

اين مهم است نه چيز ديگري

صندوق هاي راي و سياست ورزي هاي مسخره تان براي خودتان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:45  توسط فواد شمس  | 

 

 

موسیقی و آهنگ های رایج در هر جامعه ای را می توان نموداری از شیوه زیست مسلط در آن جامعه دانست.

آهنگ های پاپ و غیر پاپ محبوب در جامعه را به مثابه ی شاقولی است که با آن می توان سبک زندگی مردم یک جامعه را  سنجید.

موسیقی پاپ جامعه ی ایران به واقع به ترین معیار برای بررسی شیوه ی زیست مردم این جامعه و مخصوصا میزان متمدن بودن ؟؟ آن است.

در جای جای این موسیقی و آهنگ ها و ترانه های اش می توان میزان تمدن والای ایرانی مان را ببینیم.

فعلا در این جا سبک بسیار زیبایش را رها می کنیم و بررسی سبک را به متخصصان امور 6 در 8 می سپاریم. اما در مورد محتوا که به اندازه کافی عمق فاجعه را نشان می دهد باید گفت  : محتوای ترانه های فارسی تماما سر شار از اموری هستند که در آن : مردسالاری، حس مالکیت به یک انسان دیگر، بدبینی، ناکامی ، روابط کالایی و فروکاست دان انسان ها به کالا و....  موج می زند.

گویا ما در یک بازار برده فروشان حضور داریم و باید با تعریف و تمجید از چشم و آبروی یار یاقدو بالایش یا انحنای باسن اش و  و گاها در مورد پر و پاچه ی یار و ......  برده مان یا همان کالای مان را به تر و گران تر بفروشیم.

برای نمونه به ترانه زیر دقت کنید که شهرام شب پره  خوانده است  و قطعات تمام ما یک بار هم که شده لاقال در تاکسی و یا در اتوبوس های بین شهری و یادر مجالس و پارتی ها و... آن را شنیده ایم( البته قطعن ما ان قدر ها روشن فکر و با کلاس هستیم که از این قبل ترانه های چیپ گوش نکنیم؟!؟!؟ همه می دانم!!!!)

 

ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نری ها /  بچه های محل دزدند

 

/ عشق منو می دزدند

 

در این ترانه با تمام گزاره های لازم رو به رو هستیم. دختر معشوق، نه زمینی که آسمانی است. نه عرفی که قدسی است. او قشنگ تر از پریا ی آسمانی و فرشتگان است.

عشقی قدسی و آسمانی به همان مقدار خالی از معنا و کنش انسانی! و به همان مقدار احمقانه!

البته این "قشنگ تر از پریا" داستان ما حق ندارد "تنهایی به کوچه برود". او باید حتما با یک مرد! در جامعه حاضر شود باید سایه یک مرد بالا ی سرش باشد چون همه "دزد" هستند .

از آن طرف انسان ها دیگر این جامعه ( فعلا مردان) همه دزد هستند . روابطی که نه مبتنی بر اشتراک و همکاری در دوران مدرن بلکه مبتنی بر حمله و شبیخون بر گرفته از اخلاقیات دوران بیابان گردی و فئودالی  ایرانی ما است در این جا نیز حاکم است . انگار هنوز باید به دیگری شبیخون بزنی و زن اش را به حکم غنیمت جنگی با خود بیاوری! آری این است میزان تمدنی که از تاریخ خون آلود 2500 ساله  بیرون زده و حتی تا کوچه های محل زیست ما در دوران مدرن هم آمده است. بچه های محل همه دزد هستند و البته تنها کاری هم که در جهان دارنند دزدین " عشق من " است.

ان عبارت " عشق  من" خود گویای عمق کثافت این شیوه زیست فاجعه آمیز است. زن و دختری که در 2 سطر قبل تا مقام کبریایی آسمانی و قدسی " قشنگ تر از پریا" اروج کرده بود نا گهان با یک ضربه به  لجنم زار روابط کالایی فرو می افتد و تبدیل به " عشق من" می شود و باید در مقابل  بچه های محل که دزد هم هستند محافظت شود. 

در نتیجه پیشنهائ می کنم باز هم به این فرهنگ والای تان "مفتخر" باشید یا به عبارتی "مفتی خر" باشیدو البته سعی کنید روزی چند بار به این اهنگ سوزان روشن هم گوش فرا دهید: " مردی گفتن / زنی گفتن / شرمی و حیایی گفتن"

شاید اندکی شرم کنید به این تاریخ پر افتخار!!! 2500 ساله تمدن تان که جدیدا 7000 هزار ساله شده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:29  توسط فواد شمس  | 

 

 

 "هیچ کس تنها نیست". شماهم  دیگر تنها نیستید. کالا ها شما را محاصره کرده اند. هر کجا که باشید کالا همراه شماست.  زندگی شما محصور شده در میان کالاهاست. شما در لجن زار کالا ها گیر کرده اید و تا گردن در باتلاق نظم کالایی فرو رفتید و دارید دست و پا می زنی.

درست در همین زمان است که "ویبره" ی موبایل تان به شما می فهماند که نه شما "هرگز تنها نیستید"!  "شما دیگر تنها نیستید" " هیچ کس تنها نیست" این شعاری است که برای تبلیغ موبایل هر روز می شنویم و البته در وسط ترافیکی که هزاران نفر هم در کنار شما هستند و تو عصبی شدی و واقعا می خواهی تنها باشی بازم هم بیلبورد های بزرگ کنار اتوببان به تو می گویند "  دیگر هیچ کس تنها نیست" باید با دقت به آن نظر کنیم.

 

انگار ما پیش از اختراع موبایل" تنها" بوده ایم که این جا لزوم آوردن قید"دیگر" احساس شده است. مبتکر این شعار تبلیغاتی اما از منطق درست ابزاری و کالایی پیروی کرده است. چون در نظم کالایی در جایی که انسانیت خالی شده از معنا است و تبدیل گشته به کالا به واقع ما تنها شده ایم. دیگر روابط انسانی تبدیل به روابط نمادین و کالایی شده است .

 

دیگر ما معشوقمان را نه درست در وسط یک چمن زار بزرگ سرسبز به صورت عینی و با لب ها واقعی مان نمی بوسیم بلکه در وسط شهر شلوغ و کثیف در زمانی که در شلوغی مترو در حال له شدن هستیم با یک اس ام اس و علامت " :* "   او را می بوسیم. این جاست که نماد ها جای نمود ها را می گیرند و کالا ها جای انسان ها. این جاست که تراژدی متولد می شود.

 

 تراژدی تنهایی! تراژدی آن جا تکوین می یابد که در خلوت ترین نقاط زندگی روزانه مان که تنها پناه گاه ماست برای تفکر آزاد و واقعی یعنی در "توالت" نیز دیگر تنها نیستیم صدای زنگ موبایل آرامش فرآیند خالی شدن ما را برهم میزند.

آقایان و خانوم ها!  نگران نباشید. سرمایه داری و نظم کالایی هم واره به فکر آسایش و راحتی شماست. شما به مثابه ی کالا هایی که باید مصرف کنید و مصرف شوید دیگر تنها نیستید. موبایل ها همراه شما هستند. اس ام اس و بولوتوث ها شما را همراهی می کنند تا دیگر حس نوستالژی آن دشت بزرگ بی انتها و بی افق را فراموش کنید.ای کالا های در حال مصرف! ای کالاهایی که مصرف می کنید!

 

بعد مصرف می شوید و در توالت ها خالی می شوید و تمام می شوید. این تراژدی تنهایی را درک کنید. چون به واقع تنها هستید که  به شما می گویند "دیگر تنها نیستید" چون اگر با هم بودید و نظم کالایی را دگرگون می کردید و جای گزینی انسانی را به جای آن می نهادید تا رد آن زمان با به اشتراک گذاردن "خود با دیگری" هم با جمع بودن و هم تنها بودن را به واقع درک می کردید. در آن زمان بود که رهایی فردیت خود را درست با در اجتماع بودن درک می کردید. 

آن زمان بود که با روندی دیالکتیکی بین فرد با جمع برخورد می کردید. آن زمان دیگر نیازی به این ارجیف نبود چون کالایی برای فروش نبود. چون کالایی نبود همه چیز برای رفع نیاز بود نه برای سود بیشتر!اما باز هم به شما اطمینان می دهم "دیگر تنها نیستید" پس بهتر است به جای خواندن این پست وبلاگ من بروید ببینید که آیا معشوق تان به شما اس ام اس زده و علامت   " :* " را برای تان فرستاده تا مطمئن شوید" دیگر تنها نیستید" 

" هیچ کس تنها نیست"

 

تازه زمانی که تو موبایلت را ایرانسل خریده باشی! تازه می فهمی که واقعا تنها نیستی وقت اعتبار موبایلت زیر هزار تومان می شود. پیغامی برای شما می آید تا بهتان بفهماند که " عمرا نمی توانید تنها باشید" سریعا بروید 5000 هزار تومان دیگکر بدهید تا باز هم تنها نباشید!

 

سرمایه داری از تو بسیار متشکریم که به فکر ما هستی  و حتی تا دم مرگ ما را تنها نمی گذاری! ممنون ممنون ممنون! کارگران جهان از تو ممنوند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:25  توسط فواد شمس  | 

غبار روبی از خاطرات در یک روز آفتابی اما سرد ماه آخر زمستان آن هم در پیاده رویی ۵ ساعته می تواند باز هم تکه هایی گمشده از خود را برایم بازیابد.

تکه هایی از کودکی که در کوچه های باریک حصارک بالا کرج جا گذاشته بودم. کودکی که  دیوارش هنوز پا برجاست هرچند آن طرف دیوار را خراب کرده اند و داربست آهنی کاشته اند. کودکی در خانه ی ۴۰ متری که زمستان هایش بوی دوده و بخاری نفتی می داد.

کودکی که هنوز برایم مزه نان حامه ای های ۲۵ تومنی می دهد کودکی که هنوز آن پیرمرد آن زمان ۸۰ ساله و هنوز هم ۸۰ ساله همچنان خمیده پشت دکانش نشسته وهنوز هم به من آب نبات می فروشد کودکی که یک تکه ۱۰ تومنی پاره بود در برابر آب نبات! کودکی که نوشابه بود بدون دادن پول و دو پا برای دیویدن!

کودکی که هنوز برایم حسرت "آتاری" بازی کردن  است . حسرت ساعت ها پشت شیشه مغازه آتاری بازی ایستادن و نگاه کردن! کودکی که میکرو برایم از میلیون ها ابر کامپیوتر رویایی تر بود. رویایی که ۲ شب تا صبح من را بیدار نگه داشت.

کودکی که هنوز در حسرت رنگی دیدن یک مسابقه فوتبال اش مانده ام. کودکی که همیشه آرزو می کردم بازی استقلال و پرسپولیس اش را به رنگ آبی و قرمز ببینم نه سیاه و سفید! کودکی که حتی در لحظاتی آن تصاویر سیاه و سفید را از من دریغ داشت تا  برای دیدن یک فوتبال ژشت شیشه قهوه خانه ها بایستم!

کودکی که کوچه هایش هنوز رد دوچرخه دسته خرگوش ات را بر آسفالت اش دارد.کودکی که هنوز  هر شب خواب نمره کم گرفتن در دیکته هایت را می بینی.  کودکی که تابستان هایش بوی ژول ورن و صمد بهرنگی می دهد برای ات. کودکی که داستان هایش از هزاران داستان صمد داستان تر است.

کودکی که هنوز هر شب کابوس تنهایی هایش را داری! کودکی که ناهارهایت را خودت باید روی اجاق نفتی گرم می کردی چون تمام طول روز تنها بودی! کودکی که هنوز هراس پشت در ماندن ها را داری. مشق نوشتن ها در کوچه! هراس از پشت در ماندن هایی که هنوز تو را رها نکرده است.

کودکی که بوی نان بربری را می دهد که حتی ۲ تومن نداشتی بخری و دلت می خواست بویش دیوانه ات کرده بود و گریه های تو مادرت را دیوانه کرده بود. کودکی که هنوز چهره خندان و مهربان آن کارگر نانوایی از ذهنت پاک نشده که بهت نان داد در زمانی که تو پولی نداشتی به او بدهی!

کودکی که کودکان افغان اش را بهترین دوستانت می دانستی و اکنون نمی دانی در کدام کار ساختمانی دارند جان می کنند! کودکی که هنوز که هنوز است از پریدن و آب تنی در کانال آب بالای محل تان می ترسی!

کودکی که در حسرت یک تفنگ اسباب بازی با چوب دستی در خیالاتت و تنهایی هزاران جنگ را پیروز می شدی و مغلوب می شدی! کودکی که بوی چلوکباب حاج عباس می داد و حسرت یک چلوکباب کوبیده هنوز بر دلم مانده است و هنوز می ترسی از این که پول اش را نداشته باشی!

نمی دانم کودکی ام را در کجا جا گذاشته ام هر چه هم امروز گشتم پیدایش نکردم کودکی که هر لحظه لحظه است خاطرات است هر گوشه گوشه اش برایم شیرین است حتی تلخ ترین هایش!

لعنت به آنان که کودکی ام را مثل کودکی میلیارد ها تن دیگر از من دزدیدند! چه در آن زمان چه اکنون!

                کودکی که هیچ گاه دیگر پیدایش نمی کنم مثل آن                      
"تیله ۳ پرم" که هنوز که هنوز است در جوی آب وسط  کوچه گم شد و آب بردش و هنوز که هنوزاست پیدایش نکرده ام آیا کسی آن تیله ۳ پر من را یافته است؟

آیا کسی هست کودکی ام را به من برگرداند؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:2  توسط فواد شمس  |