غبار روبی از خاطرات در یک روز آفتابی اما سرد ماه آخر زمستان آن هم در پیاده رویی
۵ ساعته می تواند باز هم تکه هایی گمشده از خود را برایم بازیابد.
تکه هایی از کودکی که در کوچه های باریک حصارک بالا
کرج جا گذاشته بودم. کودکی که دیوارش هنوز پا برجاست هرچند آن
طرف دیوار را خراب کرده اند و داربست آهنی کاشته اند. کودکی در خانه ی ۴۰ متری که
زمستان هایش بوی دوده و بخاری نفتی می داد.
کودکی که هنوز برایم مزه نان حامه ای های ۲۵ تومنی می دهد کودکی که هنوز آن
پیرمرد آن زمان ۸۰ ساله و هنوز هم ۸۰ ساله همچنان خمیده پشت دکانش نشسته وهنوز هم
به من آب نبات می فروشد کودکی که یک تکه ۱۰ تومنی پاره بود در برابر آب نبات! کودکی
که نوشابه بود بدون دادن پول و دو پا برای دیویدن!
کودکی که هنوز برایم حسرت "آتاری" بازی کردن است . حسرت ساعت ها پشت شیشه
مغازه آتاری بازی ایستادن و نگاه کردن! کودکی که میکرو برایم از میلیون ها ابر
کامپیوتر رویایی تر بود. رویایی که ۲ شب تا صبح من را بیدار نگه داشت.
کودکی که هنوز در حسرت رنگی دیدن یک مسابقه فوتبال اش مانده ام. کودکی که همیشه
آرزو می کردم بازی استقلال و پرسپولیس اش را به رنگ آبی و قرمز ببینم نه سیاه و
سفید! کودکی که حتی در لحظاتی آن تصاویر سیاه و سفید را از من دریغ داشت تا
برای دیدن یک فوتبال ژشت شیشه قهوه خانه ها بایستم!
کودکی که کوچه هایش هنوز رد دوچرخه دسته خرگوش ات را بر آسفالت
اش دارد.کودکی که هنوز هر شب خواب نمره کم گرفتن در دیکته هایت را می
بینی. کودکی که تابستان هایش بوی ژول ورن و صمد بهرنگی می دهد برای
ات. کودکی که داستان هایش از هزاران داستان صمد داستان تر است.
کودکی که هنوز هر شب کابوس تنهایی هایش را داری! کودکی که ناهارهایت را خودت
باید روی اجاق نفتی گرم می کردی چون تمام طول روز تنها بودی! کودکی که هنوز هراس
پشت در ماندن ها را داری. مشق نوشتن ها در کوچه! هراس از پشت در ماندن هایی که هنوز
تو را رها نکرده است.
کودکی که بوی نان بربری را می دهد که حتی ۲ تومن نداشتی بخری و دلت
می خواست بویش دیوانه ات کرده بود و گریه های تو مادرت را دیوانه کرده بود. کودکی
که هنوز چهره خندان و مهربان آن کارگر نانوایی از ذهنت پاک نشده که بهت نان داد در
زمانی که تو پولی نداشتی به او بدهی!
کودکی که کودکان افغان اش را بهترین دوستانت می دانستی و اکنون نمی دانی در کدام
کار ساختمانی دارند جان می کنند! کودکی که هنوز که هنوز است از پریدن و آب تنی در
کانال آب بالای محل تان می ترسی!
کودکی که در حسرت یک تفنگ اسباب بازی با چوب دستی در خیالاتت و تنهایی هزاران
جنگ را پیروز می شدی و مغلوب می شدی! کودکی که بوی چلوکباب حاج عباس می داد و حسرت
یک چلوکباب کوبیده هنوز بر دلم مانده است و هنوز می ترسی از این که پول اش را نداشته باشی!
نمی دانم کودکی ام را در کجا جا گذاشته ام هر چه هم امروز گشتم پیدایش نکردم
کودکی که هر لحظه لحظه است خاطرات است هر گوشه گوشه اش برایم شیرین است حتی تلخ
ترین هایش!
لعنت به آنان که کودکی ام را مثل کودکی میلیارد ها تن دیگر
از من دزدیدند! چه در آن زمان چه اکنون!
کودکی که هیچ گاه دیگر پیدایش نمی کنم مثل
آن
"تیله ۳ پرم" که هنوز که هنوز است در جوی آب وسط کوچه گم شد و آب بردش و
هنوز که هنوزاست پیدایش نکرده ام آیا کسی آن تیله ۳ پر من را یافته
است؟
آیا کسی هست کودکی ام را به من
برگرداند؟