تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

۱- کارتون کایوت و Road Runner را  به طور قطع دیده اید. تاکنون با خود اندیشیده اید که چه چیزی در این کارتون آن چنان جذاب است که میلیون ها مخاطب را به خود جذب می کند؟ به نظر من یک هم ذات پنداری بین مخاطبان این کارتون یعنی ما انسان های زیست کننده در دوران مدرن با قهرمان بی چاره این کارتون یعنی "کایوت" همیشه شکست خورده وجود دارد.

۲- کایوت ها  گرگ های همیشه گرسنه و بدبخت و البته خبیثی هستند که در صحرا های جنوب غربی آمریکا زیست می کنند که در فرهنگ عمومی مردم آن جا موجوداتی خبیث هستند که هم واره مورد غضب واقع می شوند، اما در این کارتون به طور قطع بار ها شده است که ما با کایوت داستان احساس هم دردی کرده ایم و برای اش دل سوزانده ایم. چرا؟

۳- به نظر می رسد "کایوت" در این کارتون نمادی از انسانی است که در زندگی در دروان مدرن هم واره در پی یک هدف و آن هم  رسیدن به "کامیابی" به چنگ آوردن Road Runner است و برای آن دست به رقابت "غیر طبیعی" می زند. اما همیشه "نا کام" می ماند. در این داستان به هیچ وجه نباید تصور کنید که کایوت می خواهد Road Runner را بگیرد تا آن را بپزد و بخورد چرا که اگر این گونه بود به جای این همه خرج برای گرفتن وسایل و ابزار های مختلف برای به دام انداختن Road Runnerبهتر بود هزینه آن را برای سفارش دادن یک پیتزا یا جوجه کباب  مصرف می کرد. در این جا هدف غائی کایوت یک ارضای "نیاز طبیعی" گرسنگی اش نیست. بلکه ارضای یک "غریزه غیر طبیعی" و تحمیلی به نام " کامیابی" در یک رقابت است.

۴- در این داستان Road Runner نماد یک موجود موفق در زندگی مدرن است.از اسم او هم پیداست. وی دونده ی جاده هاست. وی هیچ کنشی به غیر از دویدن و "میگ میگ" کردن انجام نمی دهد اما همیشه موفق است. البته موفقیتی که تنها در چارچوب جاده های از پیش ساخته شده می گنجد. Road Runner هیچ کار مشخصی جز دیویدن در جاده ها ندارد. او حتی جاده ی جدیدی هم نمی سازد و تنها در جاده های از پیش ساخته شده می دود. او هیچ گاه از جاده هم بیرون نمی زند و این است رمز موفقیت وی!

پیام اخلاقی در این جا آن است که اگر می خواهید در زندگی  کنونی خود موفق باشید باید هم واره تنها در چارچوب ها بدوید در جاده های از پیش ساخته شده و سعی برای تغییر آن مساوی است با یک یک کنش بلاهت آمیز که تنها  موجب خنده مخاطب می شود.

۵- ما با کایوت احساس هم دردی می کنیم  اما هیچ گاه هم نشده که از Road Runner بدمان بیایید و از  این موجود متنفر شویم.  دلیل هم آن است که Road Runner هیچ کنشی انجام نمی دهد تنها حضور دارد. در صحنه ها حضور دارد  و حضور خود را با میگ میگ کردن اعلام می کند و هر میگ میگ شیپور آغاز یک جنگ  یک طرفه و بلاهت آمیز است. Road Runner هیچ گاه به کایوت آسیبی نمی رساند کایوت هر آسیبی که می بیند از زوایای دیگر است.

۶- کایوت قربانی ابزار ها و وسایلی است که کمپانی AMCD  تولید می کند.  او قربانی کارکرد های این ابزار هاست. او هیچ بلاهتی ندارد جز به کاربردن چندین باره وبی پایان ابزار هایی که هم واره او را قربانی کرده اند. از طرف دیگر کایوت قربانی تغییر وضع طبیعی است تمام قوانین غیر قابل تغییر طبیعت در مقابل وی تغییر می کند و همه چیز دست به دست هم می دهد که کایوت نا کام باشد .

به طور مثال بار ها دیده اید که قانون جاذبه  ناگهان معکوس شده است. در این جا نه تنها باید به کایوت و بد بختی هایش بخندیم بلکه باید به ریش نیوتن هم بخندیم و به نیوتن متذکر شویم که آری هر آن چه که سخت استوار است در دوران مدرن نا گهان دود می شود به هوا می رود، حتی قانون جاذبه آقای نیوتن!

۷- کایوت ناکام است و این ناکامی اش بی پایان است چون وی بلاهت خود را در استفاده از ابزار های کمپانی AMCDهمچنان ادامه می دهد. حتی هیچ گاه سعی نمی کند از توانایی های طبیعی خود استفاده کند وی همیشه متکی به ابزار های این کمپانی است و همیشه محکوم به ناکامی!  

۸- هیچ گاه کایوت نباید از بین برود. چون لازم است این چرخه ادامه پیدا کند. حتی کایوت خسته هم نباید بشود. کایوت باید زنده باشد و ادامه دهد به عبارتی نیروی کار وی باید بازتولید شود. وی نا کام است اما باید ادامه دهد.  البته این فرض هم به اندازه کار های کایوت بلاهت وار است اگر خیال کنیم که Road Runner موفق است. نه ! وی نیز موفق نیست چون تعریف موفقیت آنی نیست که تنها در چارچوب های یک نظم و جاده های آن بتوان با سرعت بسیار دوید و این امر را تنها هزاران بار تکرار  کرد. Road Ruuner هم به اندازه ی کایوت بد بخت است چون در چارچوب این سیستم تنها حق دارد که برای زنده ماندن با سرعت هر چه بیشتر بدود.

۹- خیال نکنید داستان کایوت و Road Runner تنها مختص صحراهای خالی از سکنه ی جنوب غربی آمریکا است.  در یک قسمت کایوت عاصی شد و با کندن تونلی با گذشتن از قطر زمین به سر پزمین چین فرار کرد اما آن جا نیز ناگهان با یک Road Runner دیگر مواجه شد. البته Road Runner آن جا بومی شده بد. و چینی بود. این است راز مانندگاری نظم موجود تلاش برای بومی سازی موفقیت!  این جاست که می فهمیم که نظم کنونی جهان شمول است و به قول آن پیر مرد پر موی اواخر قرن ۱۹ دیوار های چین را هم فتح کرده است. داستان ناکامی های کایوت یک امر جهان شمول است.

۱۰- ما همه در وجوهی از زندگی مان یک کایوت هستیم. تنها ناکام می شویم و باز هم باید زنده بمانیم که این چرخه ی ناکامی مان ادامه یابد. تا کمپانی های بزرگ بتواننند بیشتر سود کنند.  اگر هم خیلی زرنگ باشید و بتوانید با سرعت بدوید تنها در جاده هایی خواهید دوید که بی انتها هستند و هیچ مقصدی در آن جا متصور نیست و تنها لقباپ "دونده جاده های" زندگی را به شما خواهند داد. من که ترجیح می دهم در زیر آفتاب داغ صحرا های خالی بنشینم و حمام آفتاب بگیرم نه این که از ابزار ها استفاده کنم و یا  فقط بدوم  برای هیچ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط فواد شمس  | 

افشین قطبی به واقع امپراتور است. زمانی که محبوب ترین سریال های تلویزیونی  هم در جهت تقدیس امپراتو ها هستند. زمانی که در آشپزخانه قصر هزاران انسان برای یک امپراتور جان می کنند زمانی که "امپراتو دریاها" حتی از" لین چان" هم محبوب تر است. در این زمان است که افشین قطبی هم امپراتور می شود. و در این جا است که خدا هم پرسپولیس را دوست دارد.

آری بار دیگر خدا را به زمین آورده اند این بر زمین سبز فوتبال و این است راز سکولاریسم فوتبالی!

 اما ما همچنان در نوستالژی دهه ۷۰ می سوزیم! هنوز یادمان نرفته که پرسپولیس رویایی ما پرسپولیسی بود که لات های چاقو کش اما با مرام داشت. محرمی ها و کرمانی مقدم ها و شاهرودی ها  کجا این بچه سوسول های جدید( خلیلی و واحدی)  کجا!

علی پروین در حضور آیت الله خمینی!

در زمانی که سلطان ها حکومت می کردند اندکی بازی ها زیبا تر بود پرسپولیس به لطف خدا و بندگان خدا ( بخوانید فدراسیون و دیگر پشت صحنه ها ) قهرمان نمی شد بلکه به لطف مرام های محرمی و کرمانی مقدم و شاهرودی و پیوس و... با هدایت سلطان علی پروین قهرمان می شد! آن هم هدایتی که با فرهنگ جامعه ی ما بسیار هم خوانی داشت!  چون در آن زمان همچنان خدا در آسمان بود و حکومت را ه دست سلطان های زمینی سپرده بود . پروین نیازی به دوست داشته شدن از طرف خدا نداشت پروین خود دوست داشتنی بود چون "مردانه" حرف می زد.

 دروازه حکم" ...." ننت را دارد، باید از ورود توپ به آن جلو گیری کنی!

اما شرایط عوض شده است. امپراتور ها با همکاری خدایگان فوتبال ایران می روند که بار دیگر پرسپولیس را قهرمان کنند این قهرمانی دیگر برای من مزه ی گذشته را ندارد و تنها دلیلی که می توان آن را پذیرفت آن است که اصفهانی ها قهرمان نشوند همین!

پس حمله حمله تیم پروین( وای ببخشید) افشین! گل بزن گل بزن یالا قهرمان!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:36  توسط فواد شمس  | 

گاهی شرایط زیستن به شکلی است که برای "تعبیر" و تنها تعبیر نه "تغییر" جهان می بایست سبک گفتنی متفاوت یافت!

گاهی باید در مقابل سوالی که " چرا می چرخه زمین؟ چرا خورشید می تابه؟" به جای آن که همچون گالیله سعی در یافتن این چرایی از راه علمی اش باشیم. باید  به شکلی کلبی مشربانه رهایش کرد.

در این شرایط است که برای بیان وضع موجود و تنها برای بیان اش نه تغییرش باید سبکی متفاوت جست که البته گاهی خوانندگان پاپ ایرونی این راه را به ما نشان می دهند .

پس ما هم در جواب سوال بزرگ زیستن به جای آن که گالیله وار مجبور شویم در مقابل یک دستگاه قدرت مدار نهایتا کوتاه باییم کلا آن قدرت را نادیده می گیریم  و تنها مشروعیت تصمیم گیری در مورد دلیل و چرایی این سوالات مهم را به "عشق " مان  می سپاریم. پس با کامران و هومن همنوا می شویم که:

چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین ؟ عشق من بگو چرا؟ "تو فقط" بگو همین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:18  توسط فواد شمس  | 

۱- ملتی که همواره در "خماری" توهم گذشته پر افتخارش؟! مانده باشد هیچ گاه پیشرفت نمی کند. نقطه ی آغاز هر جلو رفتنی احساس "شرم"نسبت به گذشته و "خشم" نسبت به حال است. تا زمانی که حس سرخ شرم همگانی ما را فرانگیرد در این چرخه گرفتاریم بدون هیچ پیشرفتی!

۲- اگر زمانی شووینیسم آلمانی از انسان ها به اشیا سرایت کرده بود و آن زمان قهرمانان آهن و پهلوانان پنبه وطن پرست شده اند. اکنون ناسیونالیسم ایرانی از انسان ها به عوارض طبیعی سرایت کرده است و در این جا است که "کوسه ها خلیج" نماد دفاع از وطن پرستی می شوند و قهرمانان ملی که گویا ( پروین اند و حجازی) با پهلوانان پنبه ( رضا زاده ها) در آگهی های بازرگانی شرکت های حاشیه جنوبی خلیج نشینان شرکت می کنند. و البته نام دبی می شود سواحل جنوبی خلیج همیشگی فارس اما داستان همان است سرازیر شدن پول به جیب سرمایه داری جهانی!

۳- در این شرایط است که امضا جمع کردن برای تغیییر و بهتر شدن زندگی زنان این جامعه سال ها طول می کشد و البته ده ها نفر را روانه زندان می کند اما امضا برای تغییر یک نام جعلی با نام جعلی دیگر تنها ساعت ها طول می کشد و البته رسانه ی ملی نیز آن را تبلیغ می کند.

۴ -نام ها همه جعلی اند. انسان ها بر اساس توافق در طول تاریخ بر هر کجا نامی نهاده اند. این جاست که عبارت" خلیج همیشگی فارس" دارای دو تناقض عمده در خود است. این عارضه ی طبیعی " خلیج" یا همان "گلف" یا دریا یا هر چیز دیگری احتمالا هزاران سال قبل از این که زبان فارسی به وسیله یک عده ابداع شود وجود داشته! پس از ازل فارس نبوده و تا ابد هم فارس نخواهد ماند.

۵- نکته جالب تر در این تناقض آن است که تا آن جایی که ما اطلاع داریم " خلیج" واژه ای با ریشه ی عربی است و معادل فارسی اش را نمی دانیم و البته تاکنون کسی هم آن را تبلیغ نکرده و این جا است که تناقض این بازی مسخره نام ها آشکار تر می شود. لطفا دوستان بسیار وطن پرست با سواد بگردند یک واژه اصیل پارسی برای این عبارت خلیج پیدا کنند.

۶- اما مسئله نام ها نیست مسئله واقعیت هاست. مسئله منافع است. در حالی که شکم گنده های فارس و عرب و آمریکایی و انگلیسی و ... بدون در نظر گرفتن هر گونه تمایز نژادی و قومی و ملی دارند منافع انسان های ساکن در اطراف این خلیج را به تاراج می برند. در حالی که ناوگان امریکایی و قایق ها تندرو ی نظامی های دولت های منطقه "خلیج" را اشغال کرده اند یک عده بچه دارند احساسات وطن پرستانه شان را با بمب گذاری اینترنتی تخلیه می کنند.

۷- شووینیست های آلمانی در انتهای قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰ آرامش " گراز های وحشی " جنگل های بکر ژرمن را بر هم زدند و عاقبت تمام جنگل ها را به همراه گراز هایش نابود کردند شما لطفا آرامش کوسه های خلیج را بر هم نزنید و یا بدتر کوسه های عالم سیاست را به مقام قهرمانان وطن پرست نرسانید!

این منطقه از جهان مثل تمام مناطق دیگر است و متعلق به تمام انسان هایی که در آن جا ساکنند بدون در نظر گرفتن امور مثل قومیت و نژاد و زبان و ملیت و... چون در این امور انسان هیچ اختیار و اراده ای برای انتخاب نداشته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط فواد شمس  | 

۱- زندگی روزمره ما در شعاع "یک دایره زنگی قرمز" جریان دارد که به وسیله ی یک نهاد یا چند نهاد و البته "دوربین" های شان از بالا تحت کنترل است و تو تنها حق داری در چارچوب همین دایره قرمز به دلقک بازی که نام اش را زندگی گذارده ای، بپردازی!

۲- برای  خندیدن لزومی ندارد حتما به سینما بروید. تنها اندکی با دیدی متفاوت به اطراف خود نگاه کنید. به واقع سرتاسر زندگی روزمره " طبقه متوسط شهری" جامعه ما سوژه های سرشار از کمدی را با خود حمل می کند. اما گویا از فرط تکرار دیگر برای ما خنده دار نیستند و لازم است چند هزار تومانی خرج کنی تا بتوانی بخندی!

۳- دایره زنگی از آن دست فیلم هایی بود که تمام خاطبان را می خنداند و البته بخش کوچکی را به فکر وا می دارد. همین کافی است. لازم نیست فیلم آن چنان باشد که همه را به فکر وادارد همین اندک مخاطب هم کافی است. حتی اگر این مخاطب آن چنان هم چون کاراکتر های خود فیلم از اوضاع "شوت" باشد که حتی شخصیت آن "پیرمرد سلطنت طلب"  برای اش خنده دار نباشد و به او نخندد و در سالن سینما تنها صدای خنده بلند "من" بیایید تا همه با ناراحتی خواهان سکوت شوند.

۴- داستان دایره زنگی درست داستان " طبقه متوسط شهری" ماست که قرار بود قهرمان خیلی چیز ها باشد از مشروطه تا اصلاحات قرار بود موتور تغییر تاریخ جامعه ما باشد. اما در نهایت به یک  عده "دلقک تحت کنترل دوربین ها" فروکاست داده شده است. طبقه ای که تنها به دنبال سرخوشی های زودگذر است و "زیر شلواری اش" برایش از همه چیز مهم تر است که  "محور کل" داستان می شود. طبقه ای که "هیچ اصول جز بی اصولی" ندارد و همین  امر است که موقعیت طنز آلود می سازد. در این جا است که قدرت تحمل همه نوع تناقض را دارد و برای اجرای کنسرت لس آنجلسی سفره حضرت عباس نذر می کند و برای محافظت از ناموس بی ناموسی را تبلیغ! و البته پوز رفتن به آنتالیا را می دهد در حالی که در "بهترین حالت با چندتا بچه لوس در جاده چالوس خانواده" را معنا می کند.

5- آپارتمان نمادی از کلیت جامعه ای است که این چنین طبقه ای آن را نمایندگی می کند. طبقه ای که اوج کنش رادیکال بوق زدن است و با بوق بوق کردن می خواهد انقلاب کند اما در نهایت همان حشیش اش را می کشد و دختر خیابانی در بزرگ راه ها سوار می کند.

6- اما داستان واقعی زندگی زمانی شکل می گیرد که "تضاد" وارد داستان شود. در این جا است که ناگهان دو تن از حاشیه به متن این جامعه وارد می شوند و البته تغییر را با خود همراه دارند هر دو از این طبقه نیستند هر چند نمی توان آنان را جز طبقه ی دیگری دسته بندی کرد که تا زمانی که وضع جامعه قطبی نشده طبقه ی اینان شکل نمی گیرد. که این " مبارزه طبقاتی " است که هویت اینان را شکل می دهد وگرنه در  همچنان در حاشیه ی جامعه زیست می کنند و زیر پوست شهر به صورت غیر رسمی زندگی می کنند کار غیر قانونی می کنند و در هراس از "پلیس و دوربین ها" هستند. اینان لااقل هنوز حس ترس دارند و آن چنان بی خیال نشده اند که نترسند لاقل هنوز انسان هستند نه سیب زمینی! یکی می شود زن خیابانی و دیگری نصاب ماهواره! اما باز هم در این موقعیت "تغییر" ایجاد می کنند. چون اصول دارند. چون هنوز به چیزی پایبند هستند که شاید خود آن را درست تشخیص نمی دهدند که چیست؟ اما پول یکدیگر را نمی دزند و البته زمانی که می فهمند در مورد آن یکی اشتباه فکر می کردند باور نمی کنند و اشک می ریزند.

۷- اما داستان زیبا تمام شد نه به خاطر خنده دار بودنش که به حخاطر فاجعه بودنش در لحظاتی که کل مخاطب هنوز داشت می خندید و به احتمال قوی 90 درصدش هم نفهمید که آخر داستان دارد تمام خنده های تو را مسخره می کند و به تو می فهماند که موقعیت ات "فاجعه بار" است چون سرتاسر زندگی ات تحت کنترل دوربین هاست!  "دوربین ها و پلیس" همه چیز را تحت کنترل دارند و تنها به اندازه ی همان "دایره زنگی قرمز" که در نهایت چاردیواری آپارتمان ماست. به ما اجازه می دهند با اراده و آگاهی خود نقش های دلقک گونه مان را اجرا کنیم وگرنه خیابان ها همه و همه در کنترل پلیس و دوربین های شان است حتی تا درون اتوبوس شرکت واحد! اما شاید و شاید آن جوانان حاشیه ای ان نصاب ماهواره و دختر خیابانی روزی از دست پلیس و دوربین ها بگریزند و آن لحظه است که تغییر آغاز می شود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط فواد شمس  | 

دوست ناشناخته ای به نام آقای  آرش بهمنی در مطلب با عنوان" فرزندان خلف رفیق استالین! "چند خطی نوشته اند  که گویا بازتاب نوشته من "احمدی نژاد تکامل یافته ی مصدق! در صحنه کمدی تاریخ"  که البته جالب است که عکس ما را هم بزرگ گذاشته اند و تنها مانده بود زیرش بنویسد

 "wanted! dead or alive "  

 حال فارغ از شوخی به نظرم تنها محصل کلام شان در همین دو گزاره خلاصه می شود:

۱- بنده و اکثر چپ های ایران فرزندان خلف استالین هستیم.

۲- جز اظهار تاسف برای من چیز دیگری ندارند بگویند.

قبل از پرداختن به این دوگزاره "نق نق" گونه ی ایشان باید بگویم بنده هیچ گاه مطالب آقای آرش بهمنی را نخوانده ام و چندان هم علاقه ندارم در این شرایط و الان  وقت بگذارم که بخوانم و حتی اگر بگذارم بهتر  می دانم نوشته های " گنده های شان"  را  بخوانم! نه چند وبلاگ نویس را و با آنان بحث کنم!

اما چون این مطلب را در مورد من نوشته بودند در نتیجه باید چند خطی توضیح دهم.

به نظر می رسد در مورد گزینه دوم باید بگویم ممنون از اظهار تاسف ایشان اما نیازی به تاسف خوردن نداریم. چون اگر واقعا به آزادی بیان اعتقاد دارند هر کسی می توان هرگونه که می پسندد بیان کند و احساست شخصی دیگران برای اش مهم نباشد. در نتیجه من هم بار دیگر ضمن تشکر از این حس "  مادرانه ی" تاسف خوردن ایشان که نشان از رسوخ فرهنگ مردسالارنه در دوستان عزیز است. نسبت به حس ایشان بی تفاوت هستم و در بیان نظراتم چندان تاثیری ندارد و نظراتم را رک و راست تر بیان می کنم!

  اما در مورد گزاره اول لطفا دقیقا بگویند از کجای نوشته های من دریافته اند ما با استالین نسبی آن هم از نوع نسبت " پدر" و " فرزندی" داریم ! و جدی تر از آن نیز از کجا دریافته اند که ما جز فرزندان " خلف " ایشان هستیم! این کار هم چندان کار سختی نیست! نوشته های استالین و نظرات وی موجود است و نوشته های من هم موجود است یک کمی وقت بگذارند به جای تاسف خوردن هر دو را با هم مقایسه کنند. البته لطفا به اصل منبع مراجعه کنند خود استالین نوشته هایش و عمل کردش! نه توهماتی که از استالین ساخته شده است. خصوصا میزان "میهن پرست " بودن استالین را در نظر بگیرند. و یا بحث  نظر استالین در مورد تاریخ که سرتاسر با مارکسیم متفاوت است.  برای نمونه نظر وی در مورد

 این که " رشد نیرو های مولد" در تاریخ مهم است نه " مبارزه طبقاتی" که دقیقا همان حرفی است که در ۱۰۰ سال اخیر به زبان های گوناگون انواع طرفداران رشد سرمایه داری بومی در ایران زده اند.  اگر هم سوادتان قد نمی دهد از  آن " گنده تر"  ها کمک بگیرید.

اگر هم علاقه داشتید قطعا برای تان نشان می دهم که اتفاقا دوستان "لیبرال ناسیونالیست" بیشتر از دیگران با تئوری های استالین سنخیت دارند.

 اما به نظر می رسد بحث کردن و ایجاد یک بستر نقد  " دیالکتیکی" امری فرا تر از زدن انگ های سیاسی این چنینی است وگرنه برای من هم کاری ندارد که شما را " فرزندان خلف هیتلر" بنامم یا "فرزندان خلف جرج بوش" و از این قبیل انگ های سیاسی اما فکر می  کنم بهتر است روش دیگری برگزینید!

در آخر   توصیه ام به آقای آرش بهمنی این است که به جای " تاسف خوردن" و  گفتن کلیشه های رایج در " انگ زنی" سیاسی! اندکی دست به نقد جدی بزنند.  من هم در خدمت تان هستم شما بنشینید همین نوشته قبلی من را یک بار دیگر با خون سردی بخوانید و به جای تاسف خوردن در نظر بگیرید که باید آن را " بی رحمانه" نقد کنید. بعد آرام آرام یاد می گیرید که به جای " نق نق " کردن و زدن انگ های این چنینی می توانید " نقد " هم بکنید. 

 

 

پا نوشت:

دوست نادیده ام آقای بهمنی در ادامه مطلب شان چند نکته ای را گویا در جواب من ارائه داده اند. البته به واقع به نظر این بحث چندان اهمیتی ندارد چون سر جمع کل خوانندگان وبلاگ من و ایشان 3 رقمی هم نخواهد شد اما به رسم احترام به یک فرد دیگر که وارد دیالوگ هر چند با سبک خاص خودش شده است این چند خط را هم در پانوشت همین مطلب می نویسم:

1- آرش بهمنی در جای جای مطلب اش گویا خواسته است قوه ی طنز خویش را بسنجد برای همین بار ها از عبارت هایی که به خیال وی می تواند "تیکه" ای به من محسوب شود استفاده کرده است. در حالی که اگر به واقع بهتر مطالب گذشته من را می خواند می فهمید که من نه تنها هیچ عشق و علاقه ای به " خلق قهرمان ایران" و " یا انقلاب سرخ خلق ایران" یا گزاره های نظیر این ندارم بلکه خودم همواره به نقد این نوع دیدگاه ها که در ادبیات مرسوم سیاسی ایران به " سوسیالیسم خلقی " موسوم است پرداخته ام.

2- وی در ادامه تاکید دارند که نخواسته اند ما را فرزند خلف استالین بنامند و تنها تاکید کرده اند ما باعینک استالنین به موضوعات نگاه کرده ایم. اما باز هم من درخواست قبلی ام را تکرار می کنم لطفا این مشخصات عینک استالینی و هر چیز دیگر مربوط به استالین را به ما نشان دهند و نشان دهند کجای مطلب من با ان سنخیت داشته است؟ به نظر من اگر بر اساس آموزه های استالین می خواستیم رفتار کنیم که باید از بورژوازی ملی ایران در مقابل بیگانگان دفاع می کردیم. کمینترن در آن زمان بر اساس آموزه های استالین والبته بوخارین برای کشور های جهان سومی این نسخه را پیچیده بود که باید از سرمایه داران محلی خود در مقابل سرذمایه داری جهانی دفاع کنند . این جاست که درست نقد من نه تنها به سرمایه داری ایران که به چ÷ های ایرانی نیز باز می کردد که نقطه حرکت تاریخ را نه " مبارزه طبقاتی" که " رشد نیرو های مولد تاریخ" دانسته اند. البته این بحث به نظر مهم تر از آن است که شتابزده به آن بپردازم پس همین جا آن را رها می کنم.

3- اما در موررد آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود اگر آقای بهمنی به واقع مطالب من را درست دنبال کرده بودند در می یافتند که من با کمال احترامی که برای تمام آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود قائل هستم اما هیچ سنخیتی بین خود و آنان حس نمی کنم و البته به خاطر همین خیلی هم از طرف دوستانی که با آن چپ احساس سنخییت می کنند مورد لطف قرار گرفته ایم!!؟ در نتیجه در این جا خود را در مقام پاسخ گویی به نقد های پقای بهمنی در این زمینه نمی بینم تنها به این نکته اشاره می کنم که اگر قرار به نقد آنان باشد بهتر می دانم آنان را هم جز همین ناسیونالیست های جهان سومی و تنها قسمت اندکی پیشرو تر جناح ملی مذهبی ایران بدانم در این کانتکس به نقد آنان بپردازم.

4- اما در مورد آزادی بیان! به نظر همین محدود کردن آزادی بیان در این گزاره که تنها "لیبرال دموکراسی" آزادی بیان می آورد و دیگر هیچ خود بزرگ ترین نقض آزادی بیان است. آزادی بیان یعنی هر کسی به هر شکلی که می خواهد خود را بیان کند ! وجود خود را آزادانه ابراز کند! و البته هیچ نیرویی فراتر از خود بیان مقابلش نباشد. تنها مرز آزادی بیان نقد متقابل است آن هم باز از جنس خود بیان! تنها چاقوی تیز نقد است که تضمین کننده ی آزادی بیان است. در نتیجه نمی توان یکی را به بهانه ی استالینیست بودن یا نژاد پرست بودن یا مخالف اصول دموکراسی محدود کرد. حتی نمی توان کسی را به جرم مخالفت با خود ازادی بیان از " آزادی بیان " اش محروم کرد. اما در مورد این که این موهبت را لیبرال دموکراسی برای بشریت به ارمغان آورده باید این نکته را توضیح داد که در طول تاریخ مدرن هیچ دست آوردی نبوده که بدون مبارزه و اراده جمعی انسان به دست بیایید. دموکراسی و آزادی بیان نیز محصول اخلاقیات خوب انسان ها طبقه متوسط یا بورژوا نبوده بلکه محصول مبارزه اکثریت انسان ها بوده است که طبقه حاکم را مجبور به دادن آزادی بیان کرده است در نتیجه هرزمان که فشار اراده ی جمعی انسان ها و طبقات فرودست کاسته شود به طور قطع آزادی بیان هم محدود تر می شود. مطمئن باشید که در جایی که هیچ مرزی جز سود بیشتر و بهره وری بالا تر کار وجود ندارد سخن از آزادی بیان و دموکراسیو فضیلت اخلاقیات طبقه متوسط و بورژوا خنده دار تر از همیشه است.

5- در آخر هم باردیگر تاکید کرده اند منظور من از نوشته " " را درنیافته اند. حال سوال این جاست که زمانی که ایشان هنوز منظور من را در نیافته اند چرا انواع اقسام گزاره های نا مربوط را به وسط بحث کشانده اند؟ یا باز هم به روش انگیزه شناسی دست زده اند! روشی که در چند خط بالاتر دیگران را متهم به آن می کند منظور من را انتقام از بورژوازی اخته دانسته اند. به نظر خود آقای بهمنی هم خنده دار نیست که من بخواهم با نوشتن چند خط که نهایتا 100 نفر هم خواننده ندارند از یک طبقه انتقام بگیرم؟ و خنده دار تر نیز این عبارت "تاکنون بارها وبارها مانع انقلاب سرخ خلق های ایران" است. آقای بهمنی من نم دانم شما برای چه وبلاگ می نویسید و برای ام هم انگیزه نوشتن شما مهم نیست اما مطمئن باشید که ما این قدر ها هم بی کار نیستیم که به منظور انتقام گیری وبلاگ بنویسیم. نوشتن برای من یک فرایند دیالکتیکی برای فراروی الز نوع تفکری است که اکنون دارم. من می نویسم که اتفاقا امثال شما پیدا شوند تا نقد کنند تا من هم جواب دهم تا شاید یک قدم در نوع فکر کردنم و تفسیر جهان مادی پیرامونم جحلو روم تا شاید روزی بتوان این جهان را آن گونه که بهتر می پسندم تغییر دهم. .

به نظرم می رسد آقای بهمنی تنها دارد تکرار یک بازی خسته کننده و بی مزه که چند اتهام و چند گزاره ثابت دارد را تکرار می کند. ما قبلا این بازی را به پایان برده بودیم. همان طور که گفته ام " گنده تر " هایتان این کار ها را کرده بودند . بهتر است به جای خواندن مطالب دست چندم مجله شهروند امروز و چند سایت و وبلاگ متعلق به لیبرالیسم وطنی لااقل همان نوشته های لیبرال های قرن 18 و 19 اروپا را بخوانند .

در آخر هم ممنون که برای ما احترام قائل هستید اما دسته بندی انسان ها به عاقل و غیر عاقل بسیار خطرناک است . لطفا برای جوهره ی وجودی انسان ها تنها به خاطر انسان بودن شان احترام قائل باشید حتی اگر به نظر شما احمق ترین انسان های روی زمین باشند.

6- تا زمانی که با پیش قضاوت هایی از این دست مواجه هستیم نمی توانیم به یک نقد متقابل مفید دست بزنیم تا زمانی که هر چیز خلاف جریان و مخالف نظرمان را سریعا با استالینیسم و عینک استالین و چند گزاره ی تکراری در فحش به حزب توده و فدائیان و.... خلاصه کنیم. تا زمانی که برای نقد مارکسیسم هنوز از متد فاشیستی " ایدئولوژی شیطانی" استفاده کنیم ویا از روش های تواب سازی مدرن قوچانی ها استفاده کنیم. راه به جایی نخواهیم برد. من پیشنهاد می کنم دست به نقد رادیکال بزنید به جای مائو و چاوز و شعائیان وغیره خود مارکس را بخوانید و نقد کنید آن زمان شاید بهتر حرف یکدیگر را فهمیدیم آن زمان شاید ما هم آگاه تر شدیم. ریشه ها را نقد کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:17  توسط فواد شمس  | 

۱- این عبارت " تکرار تاریح در دو وجهه کمدی و تراژدی " خود آن چنان تکرار شده که تبدیل به یک تراژدی شده  و هگل و مارکس را هم تبدیل به کمدین های صحنه تاریخ کرده است.  اما هیچ گاه از منظری "رادیکال و بنیادین" به این عبارت سرتاسر هوشمندانه پرداخته نشده است.

۲-آری تاریخ به واقع دوبار تکرار می شود و در این پیوستار تکرارش مقصدی از یک تراژدی درد آور را تا یک کمدی خنده دار را می پیماید آن هم به صورت تکاملی معکوس! باور ندارید احمدی نژاد و مصدق برای تان نقش بازی می کنند تا باور کنید.

۳-سویه ها و گزاره های یک تراژدی تاریخی در اثر تکامل یافتگی وارونه تاریخی که سازندگان اش " نه" اراده ی آزاد انسان ها ی متحد و " عمل آگاهانه جمعی " (پراکسیس) آنان که قهرمانان پوشالی هستند. جامعه ای که بورژوازی اش "اخته" و پرولتاریا یش "اخته شده" است در این شرایط این سویه ها تراژدی  تبدیل به سویه هایی از یک کمدی می شود و تاریخ تکرار می شود این بار در قامت یک مد تکامل یافته تر از تراژدی گذشته اش!

۴-احمدی نژاد کمدی مصدق است! شکل تکامل  یافته ی آرزوی داشتن یک قهرمان ملی و البته مذهبی که بتواند دست بیگانگان را از منابع سرزمین آریایی_ اسلامی ما کوتاه کند. شکل آرزو های برباد رفته ی لیبرالیسم اخته ایرانی که می خواهد هم واره تافته ی جدا بافته ای از نظم سرمایه داری جهانی باشد.

احمدی نژاد عمل مصدق را تکامل داد به خاطر آن که تناقضات درونی را حل کرد. ملیت ایرانی را با مذهب شیعی آشتی داده و ناسیونالیسمی آفرید، بدون تناقض درونی!

۵- اشتباه نکنید احمدی نژاد کار مهمی نکرده است. چون مذهب و ملیت لااقل در جامعه ایران هیچ گاه با هم در تضاد نبودند که نیازی به "وحدت دیالکتیکی" آن حس شود تا نیاز به یک کنش رادیکال باشد. بلکه در یک حالت میانی "متناقض نما" بودندو احمد نژاد کار مهمی نکرده که آنان را با هم آشتی داده است.

کاری که مصدق و کاشانی نتوانستند بکنند همین حل کردن تناقض درونی بود چون بر سر تقسیم غنائم نتوانستند کنار بیایند چون هنوز غریشه ی طبقاتی بورژوازی خوب رشد نکرده بود.

۶- احمد نژاد نه تنها فرزند خلف بورژوازی ملی مذهبی  است که قهرمان آن هم هست. او از مصدق هم قهرمان تر است. چون انرژی هسته ای را از اول ملی کرد! اگر مصدق نفت را در 29 اسفند ملی کرد احمدی نژاد روز 20 فروردین را روز ملی انرژی هسته ای کرد. این دو با هم فرق دارند احمدی نژاد یک روز  تاریخ را ملی کرد! نه یک محصول و کالا را!  بورژوازی ایران اگر عاقل باشد این قهرمان را محکم می چسبد چون دیگر راهی غیر از او ندارد. در این جا است که صحنه ی تاریخ برای آنانی که در یک صد سال اخیر همواره به دنبال یک بورژوازی قهرمان وطنی و مترقی و پیشرو بوده اند خنده دار تر از همیشه می شود. این قهرمان که بر " اسب سفید مهر ورزی" نشسته است را از دست ندهید. مصدق بر سوار این اسب بازگشته است در قامتی تکامل یافته تر! و التبه اندکی جوان تر و در همه جا حاضر است نه تنها در زیر پتو اش! 

 

۷-در این جاست که بیوه قهرمان ملی دوران مصدق از تمام این اندیشمندان  بورژوا زودتر داستان را فهمیده است و به استقبال این قهرمان بزرگ رفته است. تاریخ تکرار شده و جابه جایی نیز صورت گرفته است اگر مصدق دست "بیوه" ها را می بوسید، اکنون بیوه قهرمانش به "دست بوس" می رود.

در تاریخی که نتوان آن را با اراده ی آزاد مردان و زنان "آفریدش " و "باز آفریدش" همواره بیوه های یائسه حکم می رانند چه این بیوه از تبار مصدقیون باشد چه بیوه مائو!

اما چه حیف شد که بیوه کیانوری زود فوت کرد وگرنه این صحنه کمدی تاریخ زیبا تر و البته کامل تر به اجرا در می آمد. آن زمانی که "ملی مذهبیان  به ظاهر چپ" نیز به وسیله بیوه کیانوری در این باز شرکت می کردند.

در تاریخی که بر اصول "مردانه و  عقب مانده" بنا شده است این "بیوه" ها هستند که نقش  ها عمده کمدی اش را بازی می کنند. پس  جایزه اسکار نقش اول زن این صحنه ی نمایش کمدی تارخ را به بیوه دکتر فاطمی اهدا می کنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:47  توسط فواد شمس  | 

زمان هایی در زندگی فرد است که فریفته شدن برای اش لذت بخش می شود. زمان هایی که صدایی، بویی، نوشیدنی و.... تو را می فریبد و برای لحظاتی از چارچوب زندگی روزمره ات تو را بیرون می برد.

فریفته شدن اختیار و اراده را از تو می گیرد و تو بی اختیار و بی اراده خود را به عامل فریفته شدن می سپاری  و تنها در طلب لذت بیشتر هستی که در گرو فریبی یشتر است.

اما به واقع خود این لحظات را شاید به توان لحظاتی دانست که تو به  آگاهی ناب رسیده ای و اتفاقا با اراده تر  از هر لحظه ی دیگر هستی!

فرد در چارچوب های تحمیلی که هر لحظه زندگی روزمره اش را رقم می زند به واقع هیچ اختیار و اراده ای از خود ندارد ما تاریخ خود را می سازیم اما نه آن گونه که خود می خواهیم. ما گرفتار در چارچوب ها هستیم اما در لحظه ای، بوسه ی بهاری توت فرنگی ها و آلبالو ها و فرشتگان برای مان شراب تابستانی می سازند که صدای خوش طنین یک زن ما را به نوشیدن آن فرا می خواند به حس ناب فریفته شدن فرا می خواند.

اما برای نوشیدن این " شراب تابستانی"  می بایست دهلیز های نقره ای ات را از پا در بیاوری و از شهر به جنگل بروی! این جا است که برای فریفته شدن ابتدا باید از چارچوب زندگی خارج شوی! 

حس فریفته شدن تنها لحظاتی کوتاه  را به ما می دهد و بعد از آن در و رنج دوباره سراغ می می آید. در نهایت آن زن ما را در حالی که دهلیز های مان را به دلاری و سکه ای داده ایم و چشمانمان سنگین شده و نمی توانیم روی پا های مان بایستیم و تنها مقدار بیشتری شراب برای ادامه حس فریفته شدن می خواهیم، رها می سازد.

این جاست که به واقع به خود آگاهی ناب می رسی از این آگاه می شوی که وجود داریم چون فریفته شده ایم.

 اما این فریفته شدن  دائمی نیست و لذت اش هم در همین استثنائی بودن این لحظات ناب است  یک تجربه ناب و کم دستیافتنی لذت بخش تر از همه چیز ها است. برای همین از فریفته شدن به دست یک زن برای چند جرعه شراب تابستانی لذت می بریم.

برای همین است که ترانهsummer wine   من را فریفته شما هم

گوش کنید شاید فریفته شوید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:16  توسط فواد شمس  | 

از گذشته گفته اند که بسیار سفر باید کرد تا .....

اما گویا در سرتاسر این سرزمین پر گوهر و با عظمت آریایی ـ اسلامی مان نیز باید شئونات اسلامی را رعایت کنیم. به نظرتان رعایت کردن شئونات اسلامی در سفر یعنی چه؟

در مورد شخص من یعنی این که زمانی که اتوبوس در سر پلیس راه توقف می کند نباید تندی بدوم بیرون و "سرپا" قضای حاجت کنم.  در مورد شما چه؟

به نظر می رسد به واقع شئونات اسلامی را در سفر باید رعایت کرد چون "الزامی" است.  این الزام آور بودن رعایت شئونات اسلامی در سفر  در گذشته چنان در وجود تک تک ما نهادینه بود که نیازی به "اداره نظارت بر اماکن" و پارچه نوشته هایش نبود. اما گویا  تیزاب زندگی مدرن به تن آقایان خورده است که امر قدسی را چنان زمینی کرده اند که برای رعایت اش دست به دامان پارچه نوشته ها شده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط فواد شمس  | 

متاسفانه در چند روز گذشته مطلع شدم که چند کامنت  به اسم من در وبلاگ ها گذاشته شده است که از محتوا و لحن اش این گونه بر می آمد که قصد دو به هم زنی دارند.

در این جا می گویم! من چند وقتی است که اصلا کامنت نمی گذارم و تنها در ایام عید نوروز چند کامنت کوتاه برای تبریک عید در برخی از وبلاگ ها گذاشته ام. از این به بعد هم زیاد کامنت نمی گذارم و از همه می خواهم اگر کامنتی به اسم من بود که برای شان سوال بر انگیز شده است و یا می شود در همین  وبلاگ به من اطلاع دهند تا صحت و عدم صحت اش را تایید کنم.

در ضمن به فرد یا افرادی که این کار را انجام می دهند توصیخژه می کنم که بروند دنبال کار های دیگر! در این جهان بزرگ کار های بهتری هم برای سرگرم شدن وجود دارد بهتر است به آن ها بپردازید و وقت تان را تلف من نکنید که هیچی از ما به شما نمی ماسد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:29  توسط فواد شمس  |